ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

 

که شعر جز آن است که تو در آنی (2)

 

 

1

به راستی چه کسالت‌بار است زیستن در سرزمینی که در آن همه مشغول شعر نوشتن‌اند. "دینو بوتزاتی" در ابتدای داستانی آورده است:

"از وقتی که شعر ممنوع است، زندگی واقعا خیلی راحت‌تر شده است. دیگر نه از آن بی‌حالی‌ها خبری هست و نه از آن شور و حال‌های بیمارگونه و نه از آن خیال‌پروری‌های افراطی که برای مصلحت عموم بسیار خطرناک است. تنها چیزی که واقعا ارزش دارد فعالیت تولیدی است، و واقعا نمی‌شود سر درآورد که چطور انسان در طول هزاران سال این واقعیت اساسی را نادیده گرفته است."1

آن‌طور که پیداست در زمان طرح این ایده شعر هنوز امری سوای از فعالیت تولیدی پنداشته می‌شد. سلاحی مخرب از دید قدرت حاکم که قادر بود بر شکاف‌ها و خلأهای زبان نور بتاباند و عمق تاریک‌شان را پیش چشم مخاطب نمایان سازد؛ توهم وضوح را از زبان ایدئولوژیک بزداید یا از طریق تاباندن وضوحی کور کننده بر آن، بیان مبهمش را به چالش بخواند. اما ما شاعران این دو نسل زیستن هم‌چون یک شاعر را از یاد برده‌ایم. از شاعری تنها سیگارش برایمان مانده و از شعر تنها ابزاری که دیگر به کار مخ‌زنی هم نمی‌آید. از کف داده‌ایم خلوت عظیمی را که نیما از آن سخن می‌گفت و صداقتی راستین را با خویشتن که طی آن پوسته‌ی زبان ترک می‌خورد و واژه‌ها لب به اعتراف می‌گشایند. فرمالیست‌ها شعر را "رستاخیز واژه" می‌دانستند و زبان را به سان پیکره‌ای مرده در نظر می‌گرفتند که واژه‌هایش به طور اتوماتیک و شرطی بر دهان جاری می‌شوند. در شعر اما واژه‌ها از حالت به اصطلاح شرطی‌شان به درمی‌آیند و از نو جان می‌گیرند تا حساب پس دهند. حساب سلطه‌شان بر گفتمان عشق و رنج و رفاه و مرگ و جنایت را. ما شاعران چنان اسیر این زبانیم، این شبکه، که تجدید نظر در دال "شعر" را پاک از یاد برده‌ایم. از یاد برده‌ایم که روزگاری قیامت جز در شعر بر پا نبود.

2

آن روزها که تجربه‌ی یکی‌شدن با چیزها -ولو به بهای مرگ- هنوز ممکن بود، "لی پو" شاعر چین باستان هنگامی که بر لبه‌ی قایق ایستاده بود و می‌خواست نور ماه را ببوسد، در رودخانه افتاد و غرق شد. امروز که زیستن بی‌ارزش‌تر از آن است که ارزش مردن داشته باشد و از شعر نیز کاری ساخته نیست جز نمایش "عدم امکان یکی شدن با چیزها"، شاعر برای اجرای این ناممکنی ناگزیر است در وهله‌ی نخست خود مفهوم شعر را نیز در پرانتز قرار دهد و شاعر بودنش را مدام به پرسش کشد. چنان‌که پیداست، سیر و سلوکی چنین بی‌پایان و عاری از معنا برای شاعری که هنوز به مفاهیمی چون موفقیت یا شکست می‌اندیشد به هیچ عنوان "صرف" نمی‌کند.

3

"پل والری" می‌گفت شعر رقصیدن است، نثر راه رفتن. "براتیگن" نیز مدعی بود ده سالی شعر نوشته تا یاد بگیرد چطور به نثر بنویسد. این کنایه حاکی از آن است که برای او راه رفتن گونه‌ای سخت نادر تلقی می‌شد از رقصیدن. چه بسیارند شاعرانی که عمری به خیال خود شعر می‌نویسند اما هنوز از پس دو خط نثر درست و حسابی برنمی‌آیند. انگار برای آن‌ها شاعری مترادف است با گشادی.

پس اتاقت را خلق کن ای شاعر و پشت پا بزن به هر آن‌چه سد راه است؛ حتا به شعر.

4

عمران صلاحی در حکایتخانه‌اش نقل کرده بود که بر در خانه‌ی شاعری کلاسیک‌سرا وارد شدیم و دق‌الباب کردیم و اذن دخول خواستیم: می‌توانیم داخل شویم؟ شاعر فرمودند: بله، شامم را خورده‌ام، چایم را نوشیده‌ام، قلیانم را کشیده‌ام، شعرم را هم گفته‌ام، می‌توانید داخل شوید!

این اتوماسیون، این قرار گرفتن شعر در رده‌ی امور روزمره‌ای مثل خوردن و گوزیدن، و در یک کلام تبدیلش به زبان علمی یا همان سرگین شاعرانگی، تنها به ادیبان محافل چای و قلیان و شیرینی محدود نمی‌شود، که یکی می‌رود آن بالا و هنوز مصرع اول را به پایان نبرده اساتید فن یا همان معتادین به وزن، که حتا تحملش را ندارند با ردیفی پیشبینی‌ناپذیر غافلگیر شوند، قافیه‌ی مصرع دوم را زمزمه‌کنان حدس می‌زنند و اگر حدس‌شان درست از آب درآمد، به تأیید طرف برمی‌خیزند و از فرط شوق نجوا می‌کنند: "احسنت!"

زمانی گلشیری درباره‌ی نادر ابراهیمی گفته بود: "قفسه‌ی من دارد زیر بار کتاب‌هایش خرد می‌شود، اما ذهنم از او خالی است". من خود همین بیخ گوشم استادی را می‌شناسم که ده‌ها جلد کتاب منتشر کرده؛ اعم از شعر و رمان و پژوهش. حتا خبر دارم که زمانی به علت ضیق وقت و وفور ایده سه رمان را همزمان با هم می‌نوشته! اما دریغ از حتا یک سطر! تنها اگر توانسته بود یک سطر "بنویسد" من یکی که مریدش می‌شدم. یادم هست یک بار از من خواست بر دفتری از دفترهای بی‌شمار شعرش نقدی بنویسم. آن موقع من بیست و سه چهار سال داشتم و او پنجاه سالی از سنش می‌گذشت. آن‌قدر درخواستش را تکرار کرد تا سرانجام یگانه راه خلاصی را در تسلیم شدن دیدم. نوشتم و دادم که بخواند. بعد خبر داد که چند جا را اصلاح کرده‌ام، اعمالشان کن! یکیش در خاطرم مانده: در جایی به زبان مستعمل تقلیدی یکی از شعرها اشاره کرده بودم. خطش زده بود و زیرش با دست‌خط مبارک مرقوم فرموده بود "در ضمن اشاره می‌کنم که این شعر از بهترین شعرهای سال‌های اخیر است"! به این بهانه که اصلاحیه‌ها را اعمال کنم، نقد را ازش گرفتم
تا وقتی به خانه رسیدم
مچاله
پرتش کنم درون سطل زباله.

5

در هر چیزی شدن می‌خواهم مگر در شعر. تا زمانی که از این جایگاه ساقط باشم قادر به نوشتن خواهم بود. ریلکه2 به شاعر جوان توصیه می‌کرد که اگر روزی نامت بر سر زبان‌ها افتاد و در هر کوی و برزنی از تو یاد کردند، آن‌گاه [اگر می‌خواهی هم‌چنان شاعر بمانی] لازم است در خلوت برای خودت نامی دیگر دست و پا کنی و آن را نزد هیچ‌کس فاش نسازی.

شاعر اگر نزد خودش "شاعر" نامیده شود، یعنی "کسی که شعر می‌نویسد"، دیگر چه کاری برای انجام خواهد داشت؟ "کار" زمانی رخ می‌دهد که هر واژه اعترافی آگاهانه باشد به "عدم امکان نوشتن"، قرار نیست موفق شوم. تمام زندگی ناچیزم را در ازای چند شعر ناقابل واگذار کرده‌ام. در ازای دمی غیاب؛ حضور در جهانی که در آن می‌توان "نیندیشید".

6

زین پس هر کس از من بپرسد چه کاره‌ای؟ می‌گویم "من شاعر نیستم." اما اگر خیال می‌کنید از نوشتن شعر دست خواهم شست باید بگویم سخت در اشتباهید. خواهم مرد در حال تایپ شعری که قرار بود آشوبی نو در زبان به پا کند، اما تنها داشت خزعبلی دیگر به کشکول ادب می‌ریخت، اگر زرتم قمصور نمی‌شد.

7

شاعر همواره تنهاست. به ویژه در "محفل شاعران". گونه‌ای تنهایی وجود دارد که بهش می‌گویند "تنهایی فرد اعلاء"! شاعر سایه‌ی آدم بیگانه با این نوع تنهایی را از شش فرسخی با تیر می‌زند. البته گاهی ممکن است تیرش به خطا رفته و اصابت کند به سایه‌ای دیگر. در این مواقع لازم است کلاه از سر بردارد و ضمن این‌که محترمانه عذر می‌خواهد راهش را بگیرد و برود رد کارش. آری! شاعر نیز جایزالخطاست.

8

جز نشستن به کمین چاره‌ای در بساطش نیست. شعر از دوردست به او خیره است. از جایی فراسوی امواج. ناگزیر است خود را با محیط همرنگ کند. اما –برخلاف آفتاب‌پرست- شاعر به کمین می‌نشیند تا غافلگیر شود.

9

چه مردی بود، چه مرد نازنینی! از جلسه‌ای بیرون آمدیم. باران شدیدی می‌بارید و او چتر نداشت. گفتم "بیایید این چتر را با هم قسمت کنیم." گفت "ولی خیسی را هم می‌توان قسمت کرد." داشتم چتر را می‌بستم که مانع شد: "شوخی کردم بابا! بازش کن!" او به خوبی می‌دانست شاعر کسی است که هیچ نشانی از شاعرانگی در کردارش پیدا نباشد. شاعر کسی است که شاعر بودنش را فراموش کرده و شعر برایش در پرانتزی ابدی هستی یافته باشد: مقاوم، به ویژه در برابر زبانی که تو را به نوشتن چیزهایی فرامی‌خواند که در خورجین هر شعرسازی یافت می‌شود: نمایش و عقده.

تنها خدمتی که شاعر می‌تواند در حق شعر به انجام رساند مبارزه با شاعرانگی در کردار روزانه است. شعر مقاومتی است بی‌وقفه بر علیه ژست. شاعرانگی تحمیل مؤلف است به متن، و ناشی از گشادی و تن‌پروری در چیدن کلیشه‌ها ...

10

گاهی شاعر باید ضمن فرو بردن دو انگشتش در حلق سرودی را که در انتظار ضمیری دوم شخص در گلویش گیر کرده بالا بیاورد، سیفون را بکشد و برود رد کارش. او باید ننوشتن را نیز بیاموزد.

11

شعر دیگری را چنان بخوان که مال خودت را می‌خوانی و شعر خود را چنان که مال دیگری را. همواره مخاطب باش؛ اما نه با همان لحن.

 

 

دومان ملکی
انتشار: خرداد 95
بایگانی شده در: یادداشت

پانوشت‌ها:

1.به ترجمه‌ی محسن ابراهیم.
2.راینر ماریا ریلکه، چند نامه به شاعری جوان، ترجمه‌ی پرویز ناتل خانلری، انتشارات معین.

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر