ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

 

ماجرای شاعر و بانوی پابه‌ماه

 

 

 

بانوی پابه‌ماه گاه روی صندلی انتظار می­‌کشید، گاه روی تخت و گاهی در ایوان. چون دید مهمانش دارد نزدیک می‌شود، رفت تا خودش را آماده کند. ژاکت سبز شاعر کمی جلب توجه می­‌کرد. او فقط چای می‌نوشید و بانو چون پابه‌ماه بود در حضورش سیگار نیز نمی‌شد دود کرد. شاعر هیچ‌گاه چایش را هورت نمی­‌کشید و حتا زمانی برای یک شرکت تولید چای کیسه‌ای ایده‌ای تبلیغاتی پرداخته بود با شعار "لطفاً هورت نکشید!". بیلبورد حاوی این شعار با طرح قابل حدس چهره‌ی زنی که چشمانش را لوچ کرده بود و با لب‌های گوشتالود چسبیده به فنجان چایش را هورت می­‌کشید، به مدت یک ماه در خیابان‌های نیمی از جهان نصب بود و تیزرش، که موضوعش بماند برای بعد، صدها بار پخش شده بود و تصویرش بر پشت یا داخل جلد حداقل ده شماره‌ی بیش از پنجاه عنوان مجله به چاپ رسیده بود. البته شاعر هم‌چنان اصرار می­‌ورزید که بهتر بود تصویر طراحی شده به لب‌های گوشتالوی چسبیده بر فنجان/ فروکاسته شود/ تا لمس/ و فنجان/ از آن حالت دلقک‌وار به درآیند.

بانوی پابه‌ماه به شاعر گفت بچه دیروز چنان لگدهایی به او زده که نزدیک بوده در حال کار با چاقو رگ خود را بزند. او نمی­‌دانست که این نشانه را باید به شتاب جنین برای ورود به جهان تعبیر کرد یا به ترس و ناآرامی شناور بودن در محیط داخل رحم. شاعر گفت اگر این واکنش ناشی از ترس و ناآرامی باشد بی‌شک این جنین نیز همانند خیلی از همتاهایش قدر محیطی را که در آن شناور است نمی‌داند و به احتمال فراوان وقتی به این جهان آمد و رشد کرد شب­‌ها در خواب وضعیت جنینی را با جمع کردن پاها در شکم مدام بازسازی خواهد کرد. اما اگر واکنش تنها از بابت یک طلب باشد، یعنی طلب ورود به جهان... و بعد ناگهان در سکوت فرورفت. او انتظار نداشت بانوی پابه‌ماه برای شنیدن باقی حرف­‌هایش کنجکاوی به خرج دهد. از طرفی از زمانی که ابهام و تعلیق مخاطب را به سوی خود می­‌کشید بسیار گذشته بود، و از طرف دیگر شاعر احساس می‌کرد دارد دست بانوی پابه‌ماه را می‌خواند و از این­‌که شست‌اش کمی دیر خبردار شده بود در یک لحظه­‌ی عصبانیت در ذهنش نوشت: هیچ ماهی/ در شب تاریک/ عطر سفیداب پوستش را/ تف نمی‌کند/ رو به تو.

بانوی پابه‌ماه قصد داشت در حضور شاعر از رازی پرده بردارد. تنها هراسش این بود که اقدامش به عنوان ترفند ماقبل آخر از هیچ جذابیت و اهمیتی برای شاعر برخوردار نباشد. او می­‌دانست که تاکنون شاعران بسیاری چه رازها که نزد شاعر برملا نکرده­‌اند. شاعرانی از هر لحاظ بهتر از او. حدس بانو درست بود. برای شاعر نقش راز در عمل خلاقه از اهمیتی ضروری برخوردار نبود. شاعر به خوبی می­‌دانست راز در لابه‌لای همین کلماتی خوابیده که همگی پیشاپیش افشاء شده‌اند.

سرانجام پس از ربع ساعت سکوت برقرار میان آن دو، بانو در ذهنش آستینی مهیا کرد برای بیرون کشیدن واپسین ترفند موجود. او می‌دانست که تنها انگیزه‌ی باقی‌مانده در شاعر تلاش برای ایجاد مکالمه‌ای غیر شاعرانه با آدم‌هاست. پس از جایش برخاست، دستی به شکمش کشید و فنجان دیگری چای برای مهمانش آماده کرد و سیگاری به دستش داد و گفت "راحت باش" و بعد از لختی سکوت پرسید: "می‌دانی این بچه مال کیست؟" شاعر بی‌آن‌که نگاهش کند پاسخ داد: "مگر اهمیتی هم دارد؟" بانو گفت: "خودت را به آن راه نزن. تو پزشک نیستی که این قضیه برایت بی‌اهمیت باشد". شاعر دید که بانو قرار است سیگاری روشن کند، پس پاکت را به سمتش سراند. بانو اما دست به سیگار نبرد و لبخندی زد و گفت: "همه‌اش همین؟" و شاعر گفت: "به همین سادگی!" و بعد پیش از آن‌که ببیند بانو دست در کیفش برده تا اسلحه را بیرون بکشد از جایش برخاست و کیف را از روی میز برداشت و به کناری انداخت. بانو داشت قدری جدی می‌شد. تلاشش برای ساخت لبخندی طبیعی چندان موفق نبود. اما بی‌آن‌که تکانی به خود بدهد یا اثری از بهت در نگاهش ظاهر شود گفت: "نه، می‌بینم کارت را خوب بلدی". شاعر گفت: "بیش‌ از آن‌چه در موردم شنیده‌ای"، و خواست بنشیند که بانو گفت: "سؤال را بی‌جواب نگذار، خودت می‌دانی برای خلاصی از نوشتن باید دلیل کافی مهیا کنی. پس بشکاف و تهی شو". شاعر گفت: "من فرزندی ندارم". بانو خندید: "من نمی‌خواهم رازی خلق کنم. می‌خواهم از راز پرده بردارم".

در این لحظه شاعر ناگهان احساس کرد چیزی دارد به او نزدیک می‌شود، اما نتوانست خودش را کنار بکشد. گویی تصویری از ناکجا بر صورتش پاشیده شد: چشمانش را بست و بیمارستان را دید و پرستاری را که داشت از اتاق خارج می‌شد. بانو گفت: "خودشه. آن سه روزی که در کما بودی من حسابی ازت پرستاری کردم". اما بی‌فایده بود. پرستار پشتش به او بود و شاعر نمی‌توانست با اطمینان بگوید که او همان بانوست. تمام زن‌ها از پشت سر زیبایند. آن‌ها اگر ننشینند هم چاق می‌شوند، چه رسد به این‌که بخواهند بنشینند. بانو گفت: "پیش از آن‌که رو برگردانم تصویر محو می‌شود". شاعر برخاست و به او نزدیک شد. بانو نیز برخاست تا رو در روی هم قرار گیرند. شاعر به چشم چپ بانو خیره شد. بانو نیز پلک همان چشم را قدری لرزاند. دیگر وقتش بود. مفهومی آرام‌تر از راز وجود نداشت، چون در پسش چیزی باقی نبود؛ باید خلق می‌شد. بانو گفت: "فرصت خوبی‌ست. می‌توانی با یک ضربه‌ی کوچک بچه را از بین ببری". شاعر نخندید. تلفن داشت در جیبش می‌لرزید. دست برد تا پاسخ دهد. صدایی از پشت خط گفت: "و تو آن‌جا بودی، رأس ساعت!" و ارتباط قطع شد. بانو گفت: "چای دارد سرد می‌شود". شاعر گفت: "باید بروم، امروز خسته‌ترم". بانو می‌دانست اگر همین حالا کار را تمام نکند، دیگر فرصتی دست نخواهد داد. پس گفت: "بیدار که شدی از یاد مبر!" و ناگهان دست راستش را بالا برد و چاقو داشت در چشمش فرومی‌رفت که شاعر بی‌آن‌که بیدار شود مچ دست را پیچاند و نک چاقو را به سمت بانو چرخاند و گفت: "آن‌که از یاد می‌برد، هرگز بیدار نمی‌شود" و بعد مچ را قدری بیش‌تر پیچاند تا چاقو از دست بانو رها شود.

خسته بود اما نفس‌نفس نمی‌زد. کت را پوشید و کیف را برداشت. هنگام خروج رو به بانو گفت: "حالا دیگر می‌دانی که این زهدان خالی است ". بانو هق نزد، و لبخندش چنان محو بود که از دید شاعر نیز نهان ماند.

 

 

 

دومان ملکی
انتشار: آبان 94
بایگانی شده در: یادداشت

 

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر