ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

 

بازیگر کیست؟

 

 

 

1

دنی دیدرو در اثر هوشمندانه و بامزه‌اش پیرامون چیستی بازیگری و کیستی بازیگر1، غلیان و غلبه احساسات در امر بازیگری را سخت مذموم می‌شمارد و بازیگر خوب را موجودی می‌داند چنان مسلط بر نفس خویش که قادر است نقش را به بهترین نحو تجسم بخشد بی آن‌که اسارت در دام احساسات این امر را بر او مشتبه سازد که گویی به راستی خود شخصیت است. به گمان دیدرو چیزی به اسم "خود شخصیت" وجود ندارد (کلئوپاترای آمده در نمایش‌نامه ربطی به کلئوپاترای واقعی ندارد) و چنان‌چه بازیگر قادر به درک این نکته نباشد دخالت ویژگی‌های شخصی و سرگذشت او موجد اختلالی جدی در کیفیت ایفای نقش می‌گردد. بنابراین در نظر وی بازیگر بزرگ کسی است که قادر باشد در حین اجرای نقش تبهکاری که لحظاتی قبل پیش چشم تماشاگران مرتکب جنایتی هولناک گشته و با دستانی خون‌آلود در برابرشان ایستاده و احساسات آنان را جریحه‌دار نموده و اشک از چشمان‌شان جاری ساخته، از فرصت استفاده کرده و با یک حرکت پا گوشواره‌ی بازیگر دیگری را که در جریان کار از گوشش لغزیده و بر کف صحنه افتاده، به بیرون براند. بازیگری که اسیر احساسات باشد نه تنها هرگز نمی‌تواند کار دوم را انجام رساند، بلکه در انجام وظیفه‌ی اصلی خویش نیز از لحاظ کیفی بسیار متزلزل ظاهر خواهد شد و کوچک‌ترین مسئله‌ی شخصی بر کیفیت ایفای نقش‌ وی تأثیر خواهد گذاشت. دیدرو نظریه‌ی خود را در این جمله خلاصه می‌کند: اشک متعلق به تماشگر است، نه بازیگر.

به عقیده‌ی دیدرو طبیعت چیزی جز احساساتی خام‌دستانه نیست که بازیگر باید بدان‌ شکل بخشد. دیدرو می‌گوید بازیگری که اسیر احساسات خویش است هرگز قادر نخواهد بود بر صحنه در هیأت حاکمی بزرگ یا سیاستمدار و صاحب‌منصبی در خور توجه ظاهر گردد. به گمان دیدرو بازیگر باید از خودش، یعنی از طبیعتش، فاصله گیرد. وفاداری به طبیعت خویشتن به معنای باقی ماندن در فضایی با ظرفیت‌های محدود و خام است و هنر بازیگر بر تسلط بر نفس از طریق غلبه بر احساسات خلاصه می‌شود. موجود احساساتی، بازیگری ترحم‌انگیز است که حتا از پس ایفای شایسته‌ی نقش موجودی ترحم‌انگیز نیز برنمی‌آید.

2

لب کلام دیدرو این است که آن‌چه احساسات می‌نامیم مستقیم از طبیعت ما ناشی می‌شود و این طبیعت چیز پاک و شسته‌رفته‌ای نیست که بخواهیم با آن فخر بفروشیم و مثلا بروز آن را نشانه‌ی "عاری بودن از بازی" یا همان صداقت محض بدانیم. اگر در هنگام ادای یک جمله در زندگی روزمره نیز صدا قدری بالا و پایین شود، آن‌گاه ما وارد بازی شده‌ایم. به همین سادگی! و بازی در این‌جا یعنی موقعیتی که انسان در آن با غلبه بر نفس از طریق تسلط بر احساسات به حفاظت از خویش در برابر دیگری می‌پردازد.

پس بازی در کل چیز بدی نیست. ما همه به بازی پرتاب شده‌ایم و گریزی از آن نداریم. یکی شدن با خود امری ناممکن است و تنها توهمی است در دایره‌ی بسته‌ی احساسات و تصورات. شناخت و تسلط بر خویشتن تنها از طریق حفظ فاصله‌ای انتقادی با همه چیز میسر است. "یکی شدن با خود" کمکی به شناخت خویشتن نمی‌کند. برای کسب این شناخت می‌باید از خویشتن فاصله گرفت و به درک فاصله، جدایی و شقاق نائل آمد. تو وقتی با خودت یکی هستی که توانسته باشی از خودت فاصله بگیری و به درک عدم امکان یکی شدن نائل آیی. به درک واسطه‌ای به نام زبان.

دیدرو به رغم تردیدهایش در کاربرد این شیوه در زندگی واقعی، به نقل موقعیت‌هایی می‌پردازد که قابل انطباق با زندگی روزمره‌ی هر انسانی است. همه‌ی ما بارها ضمن یادآوری موقعیت‌هایی که در آن‌ها موفق نشده‌ایم در برابر کلام دیگری پاسخی در خور ادا کنیم، یعنی به اصطلاح حاضرجواب نبوده‌ایم، حسرت بسیار خورده‌ایم. این موضوع برای ما آزارنده است چرا که نشانه‌ای است بر عدم تسلط بر نفس، ضعف "من" و غلبه‌ی احساسات در مواجهه‌ی مذکور (یا همان چیزی که امروز روان‌شناسی عامیانه آن را زیر عنوان "هوش هیجانی" بسته‌بندی می‌کند) . انسانی که خویشتن را پیوسته از فاصله‌ای انتقادی می‌نگرد، یعنی قادر است ریشه‌ی احساساتی را ردیابی کند که منجر به ایجاد لکنت و ناتوانی در کاربرد استعاره‌ها و مجازها در نظام نمادین می‌گردد، بی‌شک بازیگر توانایی است.

بنابراین بازیگر بودن در صحنه‌ی زندگی نیز امری ناگزیر است. می‌توان بازیگری ریاکار یا صادق یا اصیل یا مقلد یا متقلب بود، اما نمی‌توان بازیگر نبود (بازیگر بد هم که تکلیفش از این منظر روشن است). می‌توان در یک بازی به خصوص شرکت نکرد، اما نمی‌توان کلاً از بازی عاری بود.

3

در فاصله‌گذاری برشتی تو موظفی فاصله‌ی انتقادی خودت را با همه چیز حفظ کنی، و این لازمه‌اش نه فقط ارائه‌ی تحلیلی صحیح از نقش، که ارائه‌ی تحلیلی صحیح از فاصله از نقش نیز هست. که این یعنی ورود به یک دیدگاه انتقادی بی‌پایان و پرهیز از اسارت در دام احساسات و شناخت فریب‌هایش. برای درک یک چیز صرفاً نباید به درونش راه برد و در آن غرق شد؛ بلکه در عین حال لازم است از آن فاصله گرفت و از دور به صحنه نگریست، یا به بیان نیچه‌ای، برای نظاره و شناخت اعماق می‌باید به جای فرو رفتن به درون از آن فاصله گرفته و حرکت را رو به بالا طی کرد. شاید از این روست که سفرنامه‌ی امریکای ژان بودریار در سال‌های دهه‌ی هشتاد تا این حد برای امریکایی‌ها هولناک جلوه می‌کرد.

بسیاری از بازیگران به اصطلاح "متد اکتینگ" نیز به تجربه دریافته‌اند که اگر قرار باشد هر بار چنان در قالب نقش فرو روند که دیگر چیزی از خودشان باقی نماند و به تمامی "دیگری" شوند قطعا کارشان به جنون خواهد کشید. از این رو یا کم کار می‌کنند (همچون دنیل دی لوئیس) و یا در مواردی به انتخاب‌هایی دست می‌زنند که از عمق کم‌تری برخوردار باشند و مفرح‌تر (مثل رابرت دنیرو).

لکان می‌پرسد "فرق دیوانه‌ای که خودش را با ناپلئون عوضی گرفته و خیال می‌کند ناپلئون است با خود ناپلئون در چیست؟" و پاسخ می‌دهد "در این‌که ناپلئون هیچ‌وقت خودش را با ناپلئون عوضی نمی‌گیرد."2 اگر ناپلئون روزی خودش را با ناپلئون عوضی بگیرد و در واقع فریب بازی خودش را بخورد، مجنونی متظاهر یا کاریکاتوری مسخره بیش نخواهد بود. بنابراین نتیجه این خواهد بود که او یا امر را بر خودش مشتبه می‌سازد (دیکتاتوری که به راستی خودش را نماینده‌ی نیرویی والاتر بر روی زمین می‌پندارد) و یا به قول مارکس ضمن اسارت در چنگال "طنز تاریخ" صرفاً ادای یکی دیگر را درمی‌آورد. مثل هنگامی که برادرزاده جای عمو را می‌گیرد (لوئی بناپارت به جای ناپلئون)3. و چه بسیارند هنرمندان و سیاستمداران و ... که صرفاً ادای گذشته‌ی خودشان را درمی‌آورند. یعنی فریب بازی خودشان را می‌خورند. فریب به رسمیت شناخته شدن به عنوان هنرمند و سیاستمدار و ... را در بعد سمبولیک، و بدین‌سان به دام تکرار درمی‌غلتند. حال آن‌که تاریخ را آنانی تغییر می‌دهند که در برابر همین رسمیت‌بخشی (به عنوان واپسین خدعه‌ی نظم نمادین و یگانه پیشکش آن جهت خفه کردن صدایی که پیش از این ستون‌هایش را به لرزه درمی‌آورد)  مقاومت می‌ورزند.  

 

 

دومان ملکی ‌
انتشار: مهر 94
بایگانی شده در: یادداشت

 

پانوشت‌ها:

1.دنی دیدرو، هنرپیشه کیست (نظر خلاف عرف درباره‌ی هنرپیشگان)، ترجمه‌ی احمد سمیعی، انتشارات امیر کبیر.
2.این نقل از منبع زیر برگرفته شده است: کرامت موللی، مبانی روان‌کاوی فروید و لکان، نشر نی. 
3
. کارل مارکس، هجدهم برومر لوئی بناپارت، ترجمه‌ی باقر پرهام، نشر مرکز.

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر