ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

اندوهبار

 

 

 

1

سیراب برمی‌گشت و راهی نمانده بود. به در کوبید، گشوده شد. نشست و بی‌صدا نگاهم کرد. سرش اندکی به راست خم بود و به نظر تشنه می‌آمد. پرسیدم "تشنه‌ای؟" پاسخی نیامد. کتری آبش قل می‌زد و ذهن را می‌برد به رنگ زنگار. عرق بر پیشانی داشت و جامه انگار بر تنش سنگینی می‌کرد.

و بعد دلم گرفت از نگاهی کدر که تحویلش دادم وقتی برق هیجان در چشم‌هایش می‌زد. ککم گزید و تنم لرزید از این تصمیم درست، که اگر نمی‌گرفتم تا فاجعه راهی نبود. نه برای او، که برای من.

2

سیراب بود اما خسته. پتو را دور خودش پیچیده بود و خیس عرق داشت شعر می‌خواند که ناگهان دادش درآمد: "کو آن متنی که حین خواندن عریانت می‌کند و اجازه نمی‌دهد نور پریشانت کند از این شکل شریف؟" بعد ازم خواست صدای موسیقی را خفه کنم و لختی در آغوشش کشم. نزدیک که شدم پشیمان شد و گفت "مریض می‌شوی عزیزم."

3

میلم به سرگرم کردنش کودکانه بود و او از این موضوع آگاه. به شعری اشاره کرد و خواست بخوانمش. هر چه کردم چیزی به یاد نیاوردم. انگار نه انگار که خودم نوشته بودمش. گفتم حکایت آن آدمی را شنیده‌ای که خواست بمیرد اما فهمید قبلا مرده؟ گفت شنیده‌ام اما دوباره بگو! در روایت تو نکاتی از قلم می‌افتد که برایم دل‌پذیرند.

زنگ در به صدا درآمد. خواستم برخیزم که دستم را گرفت.

4

فهمیده بودم به آرامش نیاز دارد. پلک بر هم نمی‌زدم. گفت هر کسی جای تو بود با لگد پرتش می‌کردم بیرون. گاهی می‌ترسم مرده باشی و بی‌خبر مانده باشم.

5

به ساعت نگاه کردم. خوابیده بود. می‌گفت برای یافتنت جد و جهدی به خرج ندادم. تو اما دنبالم می‌گشتی. پرسیدم یعنی حتا منتظر هم نبودی؟ گفت که باید بیش‌تر فکر کند. شاید جایی از کار، دمدمای صبح، بین خواب و بیداری مثلا، لحظه‌ای انتظار کشیده یا به انتظار اندیشیده باشد. لازم نبود به خودش فشار بیاورد. انتظاری که احضارش به این دشواری است قطعا انتظار مهمی نیست. در ضمن، طبق آن قانون مسخره، اگر منتظر می‌بود بعید می‌نمود سر و کله‌ام پیدا شود.

بعد از لختی سکوت پاسخ داد: هم‌چنان منتظر نمی‌بودم اگر نمی‌آمدی.

6

گفت دارد به موجود غریبی فکر می‌کند که در انسان بودنش شکی نیست اما نه ناخن می‌جود، نه ابرو می‌کند، نه حتا یک‌بار انگشت به دماغش فروبرده. به این‌که چطور می‌توان در خلوت نیز رسم ادب را به جا آورد و از همه بدتر، تا این حد بی‌معضل سر کرد.

7

کور خوانده بودم. فکر می‌کردم راه درازی را که باید برای تنها گذاشتنم طی کند به پشیمانی دامن خواهد زد. مصمم بود به عقب برگردد. به گذشته‌ای دور که مرا در آن جایی نبود. آب می‌خوردم نیش می‌زد. به طرز لباس پوشیدنم کنایه می‌زد و از برهنگی‌ام ابراز انزجار می‌کرد. می‌گفت چرا در توالت سر و صدا می‌کنی یا چرا جوراب‌هایت وسط اتاق است.

و من به امکان روزی فکر می‌کردم که بار دیگر بی‌هوا دستش را بر شانه‌ام می‌گذارد.

8

هر روز صبحانه آماده بود و بچه را باید می‌برد ددر. خودش این‌طور می‌گفت. می‌گفتم کجا؟ می‌گفت می‌برمش ددر. بی‌تابی می‌کند.

آن روز گفت کاش می‌شد تو ببریش. کاش می‌شد بگیری بکشیش بیرون و با خودت ببریش.

مهلت لبخند نبود. بغضش فرو رفت و خیره به لبانم گفت: این یکی هم می‌میرد. می‌دانم.

 

 

 

دومان ملکی
انتشار: مرداد 94
بایگانی شده در:
یادداشت

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر