ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

گذر از مرز خستگی

 

 

 

1

گروتفسکی متدیست شهیر تئاتر سخنی دارد که سال‌هاست در ذهنم وول می‌خورد: "برای رسیدن به هدف باید از مرز خستگی گذشت، باید قوی‌تر از توان خود بود." در نوجوانی دوستی که آن زمان سن و سال حالای مرا داشت این سخن را از مجله‌ای که به او امانت داده بودم قاپیده و توجهم را به آن جلب کرده بود. چند سال بعد همین سخن را به همان دوست که در وضعیتی مابین مرگ و زندگی دست و پا می‌زد و عاشقی و اعتیاد، تنهایی و فقدان اراده، دمار از روزگارش درآورده بود، یادآور شدم و در کمال حیرت دیدم که چیزی از آن به یاد نمی‌آورد! او به مرز رسیده بود اما نتوانسته بود از آن عبور کند و در نتیجه یک‌سره از هم گسیخته بود. مدام می‌گفت فردا پس‌فردا اعلان مرگم را بر دیوار خواهی دید، تا سرانجام دیدم. (شبی در راه خانه از کنار مسجدی می‌گذشتم که اعلان مرگش بر دیوار مبهوتم کرد.)

اما لحن و ظاهر احساسی این عبارت نباید فریبمان دهد. برای گذر از مرز خستگی نخست باید از خود این واژه عبور کرد. اما نه به روش پریدن از روی آن (آن‌چه سرکوبش می‌کنی سرانجام بازمی‌گردد و خفت‌ات را می‌چسبد – فروید)، بلکه از طریق به محاصره درآوردن تمام مدلول‌ها و مفاهیمی که در پس این نشانه نهفته و سرگذشت تو را چنان انباشته که دیگر رمقی برایت باقی نمانده است. برای گذر از این مرز ابتدا باید یکایک مرزها را مشخص کرد و به لمس چاله‌ها و حفره‌های زبان نائل آمد (یعنی باید دانست که مثلا فرق بین افسردگی و خستگی با تنبلی و گشادی در چیست؟) و به کشف ساز و کار نیرویی برخاست که از بیرون و درون با تمام توانش به حمایت از این نشانه‌ها برمی‌خیزد تا تو را که به آن‌ها پشت کرده‌ای به تسلیم وادارد. پس تکلیف پرسش بعدی از همین‌جا روشن می‌شود: آیا من به راستی به آن‌ها پشت کرده‌ام یا دارم ادای پشت‌کرده‌ها را درمی‌آورم؟ (از یاد نبریم که ایدئولوژی، به دلیل نیاز طبیعی به وجود صدای مخالف، ما را به اطوارهای عجیب وادار می‌سازد و خود نیز ابزار کوک کردن ساز مخالف را در کمال سخاوت در اختیار می‌گذارد.) پاسخ عریان و صادقانه به این پرسش از اهمیتی باورنکردنی برخوردار است، چون قرار است باقی سرنوشت با آن گره بخورد. از هر جا که پاسخی صادقانه به این پرسش بدهی، سرنوشت حقیقی تو رقم می‌خورد.

2

آری! چیزی به اسم سرنوشت حقیقی وجود دارد. همان که بخشی از عمرت را صرف گریز از آن کرده‌ای چون نیک می‌دانی برای یافتنش، برای رسیدن به آن، باید از مرز گذر کنی؛ یعنی بر هراس از مرگ فائق آیی. ویتگنشتاین می‌گفت باید هر دو سوی مرز را شناخت. یعنی امر ناممکن را. دست یافتن به آن‌چه نااندیشیدنی‌ست. زبان به ما حکم می‌کند که آن‌چه را که نمی‌توان درباره‌اش سخن گفت باید درباره‌اش خاموش ماند و آن‌چه اندیشیدنی‌ست باید در کمال وضوح به بیان درآید.1 شاید بارت نیز از چنین منظری به هر دو لبه‌ی تیز فاشیست بودن زبان اشاره می‌کند: زبان فاشیست است چون هم تو را به سکوت وامی‌دارد و هم به سخن.

اما آیا حدی برای عبور وجود دارد؟ مرز خستگی کجاست و عبور از آن چه معنایی می‌دهد؟ زبان به سختی به ما اجازه‌ی تصوری ورای حد را می‌دهد. یگانه راه همان گستردن "مرزهای حد" است. یعنی همان وظیفه‌ای که اندیشه هماره بر دوش کشیده است.

دریدا در رساله‌ای به نام معضل‌ها2 (Apories) تلاش نافرجام جهت چنین عبوری را به نمایش می‌گذارد. آن‌چه او گذر از "مرزهای حقیقت" می‌نامد جز با شکستن دستور زبان و درهم‌شکستن نشانه‌ها برای رخنه به "آن‌چه نمی‌توان درباره‌اش سخن گفت" میسر نیست. دریدا به نقل شکایتی از سنکا می‌پردازد با این مضمون که ما طوری زندگی می‌کنیم که انگار قرار است تا ابد زنده بمانیم. با موکول کردن همه چیز به فردا (فردا همواره نخستین روز باقی زندگی ماست) و بودن با اشخاص و اموری که وقت‌گذرانی با آن‌ها مستلزم در پرانتز قرار دادن این نکته است که "امروز ممکن است واپسین روز زندگی ما باشد". ترس‌های ما از آن میرایان است و خواسته‌هایمان متعلق به موجوداتی نامیرا.

موضوع مرگ در زبان نمی‌گنجد. از این رو زبان برای نجات سوژه از نمادین‌سازی مرگ ناگزیر است. (مثلا از طریق وعده‌ی جهانی دیگر و یا وضع مفاهیمی هم‌چون مردن در راه یک حقیقت). از بیان دریدا می‌توان چنین نتیجه گرفت که ما انتظار می‌کشیم چون مرگ آن‌جاست. هرقدر از اتلاف زمان بگریزیم باز از آن عقبیم چون از چیزی می‌گریزیم که هماره پیش روی ماست. ما انتظار می‌کشیم چون با خودمان یکی نیستیم و مرگ یگانه امکان یکی شدن با خود است. پس ما انتظار مرگ را می‌کشیم، یعنی انتظار انتظارها را. ما در انتظار خود به سر می‌بریم. زبان عامل این شقاق است و گذر از آن تا زمانی که زنده‌ایم ناممکن. دریدا ضمن توسل یه هیدگر خاطرنشان می‌کند که دازاین یعنی توانایی هستن و ناتوانی در نبودن و امکان مرگ یعنی تو بتوانی آن‌جا نباشی (امکان توانستن در دیگرآن‌جا نبودن) و از آن‌جا که هستی ما بر زبان و در نتیجه جدایی از خود بنا شده، چنین امری تا آن زمان که زنده‌ایم امکان‌پذیر نیست. این شکل هستی‌یافتگی در مورد سایر حیوانات صدق نمی‌کند چون آن‌ها زبانی در اختیار ندارند و در نتیجه تماماً حقیقت‌اند و برایشان چیزی به اسم ناحقیقت وجود ندارد.

3

بکت انسان را موجودی می‌دانست که انتظار می‌کشد و داستایوسکی او را موجودی که به همه چیز عادت می‌کند. این دو ویژگی هرچند اندوه‌بار به نظر می‌رسند اما اگر در حذف مطلق آن‌ها از وجود خویش توفیق یابیم آن‌گاه دیگر نه زمان برایمان معنایی خواهد داشت و نه مکان. پس مسئله این است که چگونه انتظار می‌کشیم و به چه چیزی عادت می‌کنیم. گودوی بکت اگر هم بیاید، هیچ اتفاق مهمی نمی‌افتد و سیبری مجازی مرسل است که تمام جهان را اراده می‌کند.

قرار نخواهیم یافت بس که از نرسیدن در هراسیم. از توهمی به نام مقصد و در عین حال تنها سلاح در کف برای دفع موقت این هراس را با این شعار به هدر می‌دهیم که یا این دو روزه‌ی دنیا را بی‌خیالی پیشه کنیم و یا حریص و بی‌رحم در راه بلعیدن بی‌وقفه‌ی هرآن‌چه پیش روست گام برداریم. عرفان و طمع دو روی یک سکه‌اند. پس چاره‌ای جز ساختن در کار نیست و پیداست که ساختن تنها در یک صورت امکان‌پذیر است: ویران نمودن بنای عظیم تربیتی کثیف. بسیاری ترجیح می‌دهند در این بنا باقی بمانند و بسیاری نیز در ویرانه چمباتمه می‌زنند. اما آن چند تنی که ساختن آغاز می‌کنند ... بی‌شک می‌دانند که برای عادت می‌توان مقصدی متصور شد اما برای انتظار هرگز.

 

 دومان ملکی
انتشار: فروردین 94
‌بایگانی شده در: یادداشت

پانوشت‌ها:

1.با استفاده از بیان ویتگنشتاین در "رساله‌ی منطقی-فلسفی".
2.ژاک دریدا، معضل‌ها، ترجمه‌ی مهشید نونهالی، نشر فرهنگ صبا.

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر