ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

یادداشتی سردستی دربارۀ "خوشبختی"

 

 

 

 

"ژیژک" با ذکر مثالی از وضعیت مردم چکسلواکی در دهه‌های 70 و 80 میلادی می‌نویسد که در آن زمان اکثریت آن‌ها به چند دلیل بسیار خوشبخت بودند: هر از گاه با کمبود برخی اقلام ضروری از قبیل گوشت و قهوه مواجه می­‌شدند و این امر موجب می‌گشت از به دست آوردن آن‌ها بعد از یک دور‌ی کمبود به احساس رضایت و خوشی دست یابند. چون اگر این اقلام به طور مدام در دسترس باشند آن‌گاه دیگر مردم قدر آن‌ها را نخواهند دانست و از داشتن‌شان احساس شادی نخواهند کرد. آن‌ها همواره یک دیگری بزرگِ در دسترس (کمونیسم) در اختیار داشتند که می‌توانستند گناه هر فقدان و کمبودی را به گردنش بیاندازند و از این طریق به زندگی خود معنا بخشند. و دیگر این‌که یک دیگریِ دیگر، یعنی غربِ مهدِ سرمایه و مصرف‌گرایی، این بهشتِ موعودِ کثافت، وجود داشت که می‌توانستی نفرینش کنی، یا به خیال‌پردازی پیرامون آن‌جا بپردازی. ژیژک نتیجه می‌گیرد که آن‌چه این خوشبختی را پایمال نمود وفای کامل به «میل» بود. میل می‌باید در نظام نمادین مدام به تأخیر افتد، چون خوشبختی دقیقاً در گرو عمل نکردن و بی‌وفایی به میل است که خلق می‌شود(1). فراتر رفتن از این تعویق، یعنی فراروی از اصل لذت (نظم نمادین) و حرکت به فراسوی آن، حاصلی جز پایانِ خوشبختی دربرندارد. پس می‌توان نتیجه گرفت که به عقیده‌ی ژیژک از زمانی که نظام کمونیستی در چکسلواکی به نابودی کشیده شد، یعنی همان انقلابی که حاصلِ تلاشِ مردانِ بزرگی همچون «وسلاو هاول» بود، خوشبختی نیز رفته رفته رنگ باخت. تمامِ نویسندگانِ بزرگِ چک محصولِ دوران خفقانند. دورانی که ناگزیر بودند آثارشان را به صورت زیرزمینی منتشر کنند، و در اوج خطر بنویسند و چنان مطرود بودند که برای امرار معاش به کارهایی همچون جمع‌آوری زباله‌ها روی می‌آوردند و در همان حال مجبور بودند از هر فرصتِ کوچکی برای نوشتن استفاده کنند. اما پس از انقلاب، یعنی پس از آن‌که هاله‌ی زیرزمینی بودن از این آثار زدوده شد و ملت نویسندگان‌شان را رسماً بر صدر نشاندند، دیگر نه خبری از خلاقیت بود و نه مخاطبی تسخیر شده در محرومیت. هرگز از یاد نمی‌برم سخن شاملو را آن‌جا که از اسارت در زبانی سخن گفته بود که شاعر را از بازی موش و گربه با سانسورچی ناگزیر می‌سازد و این‌که چگونه بعد از انقلاب 57 از فرط هیجان با دمش گردو می‌شکسته به این خیال که سرانجام وقتش رسید. یعنی دیگر می‌توان این زبان را دور انداخت و رفت به سروقت صراحت و سادگی. غافل از این‌که نوشتن زیر چماق انرژی زای سوپرایگو کجا و حبس شدن در خانه‌ای تحت این فرمان که همین‌جا بنشین و بنویس، اما از جایت تکان نخور! کجا. بنابراین صراحت و سادگی در شعر ما طی این 30 سال حاصلی جز ارتباطی همه جانبه با بچه‌های دبیرستانی و خلق آثاری به لحاظ زبانی وازده از سیاست (و اغلب حاصل برداشتی احمقانه از مفاهیمی همچون خودارجاعی و تعهد) در پی نداشته است. به ویژه هنگامی که این سادگی در نقط‌ه‌ی مقابل دال بی‌معنای پیچیدگی قرار می‌گیرد تا از این حقیقت غافل ماند که هر شعری ساز و کار خودش را دارد. اغلب شاعران ما در این دو دهه یا با دستاویز قرار دادن پیچیدگی، عدم برقراری ارتباط با مخاطب را پوئنی به نفع شعر قلمداد کرده‌اند و یا به بهانه‌ی ساده‌نویسی شعر را تا سطح عام‌ترین و شعرناشناس‌ترین شهروندان خود تنزل داده‌اند و بی‌آنکه حتا دستی دراز کرده باشند تا آن‌ها را دست‌کم یک پله بالاتر کشند، خود را به نرمی در آغوش‌شان رها ساخته‌اند.

مردم ایران نیز در بحبوحه‌ی تحریم‌ها، بسیار خوشبخت بودند. آن‌ها با سلاح نومیدی به جنگِ ناخوشی و استقبال از کیف می‌رفتند. فریاد اعتراض‌شان در بقالی و  تاکسی و فضای مجازی و در هیأتِ لطیفه‌هایی نغز و بی‌مانند تکثیر می‌شد و فروشگاه‌ها را در جست‌وجوی کالاهای ارزان و در آینده نایاب زیر پا می‌گذاشتند. سرمایه سیاست مازاد را در قالب کمبود و نوستالژی در اختیارشان می‌گذاشت. آن‌ها کالاهایی را که ظرفِ یکی دو ماه تا دو برابر افزایش قیمت داشتند با این پیشبینی که قرار است در ماههای آینده بهایشان تا چهار برابر افزایش یابد، با ولع می‌خریدند و کیف می‌بردند. اگر در جایی کالایی می‌دیدند که هنوز برچسب قیمتش تازه نشده بود، با احتیاط به هر تعداد که ممکن بود خریداری می‌کردند و الخ. دوستی که تلاش می‌کرد مرا از این توهم بیرون آورد می‌گفت این مردم خوشبخت نیستند، فقط راهی برای بیان رنج‌هایشان در اختیار ندارند. من بعید می‌دانم این‌طور باشد. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که دیگر حتا به سختی می‌توان مدعی شد که فی‌المثل موسیقی یا شعر برای شاعر یا موسیقی‌دان به عنوان ابزاری کارآمد در جهت تزکیه‌ی خویش موجب برتری آن‌ها بر سایر شهروندان می‌گردد. بی‌شک آن‌ها چون به قول قدما از طبع حساس‌تری برخوردارند در مقیاسی دیگر رنج می‌کشند. اصلاً چه‌بسا گاهی در خفا به جماعتی که ساعت‌ها پای تلویزیون می‌نشینند یا از صعود تیم‌ ورزشی‌شان به مسابقات جهانی خوشحالند و احساس خوشبختی می‌کنند، حسادت ورزند.

فروید با ذکر مثالی طنزآمیز سه ساحتِ موجود در ضمیرِ آدمی–یعنی نهاد، ایگو و سوپرایگو- را به یک میمون جنسی وحشی، کارمند بانکی عصبی و پیردختری مبادی آداب تشبیه می‌کند(2). مردی را فرض کنید که زنی را در خیابان می‌بیند و از او خوشش می‌آید. میمون وحشی از او می‌خواهد تا کار را هر چه سریع‌تر و در همان پیاده‌رو یکسره کند! اما پیردختر مبادی آداب نیز قوانین خاص خودش را دارد. مثلاً اقدامی از این دست را تحت عنوان تعرض علنی به حریم و ناموس دیگری معنامند ساخته و در نتیجه فرد خاطی را تهدید می‌کند که در صورت تخطی از طریق دستگاه‌های ایدئولوژیک قدرت به اشد مجازات محکوم و سپس برای اجرای حکم به دستگاه‌های سرکوبگر سپرده خواهد شد. پس او ناگزیر خواهد بود میل خود را به تعویق اندازد. این‌جاست که ایگو در مقام کارمند بانکی عصبی وارد ماجرا می‌شود. همان که نام دیگرش منطق و تجربه است. این ساز و کار را شاید بتوان مهم‌ترین ویژگی تمدن از نظر فروید دانست. یعنی محرومیت از عدم ارضای بی‌واسطۀ میل را. تاریخ تمدن چیزی جز تاریخ سرکوب انسان نیست. انسان متمدن می‌باید از ارضای بی‌واسطه‌ی میل خود صرف نظر کرده و مدیریت آن را به دست ایگو بسپارد تا با سلاح تجربه و منطق او را قانع سازد که جز صرف نظر از ارضای بی‌واسط‌ه‌ی میلش راه دیگری ندارد. مدیریت ایگو عموماً این‌گونه است: در ابتدا می‌باید نظر زن را به خود جلب کنی، با او قرار بگذاری، اعتمادش را بخری، و سرانجام اگر خوش شانس باشی او را به رختخواب یا هر جای دیگری که دوست داری بکشی. آن‌چه هنر و ادبیات عامه پسند به ما آموخته جز این نیست.

در ایران این وضعیت از قواعد خاص خود پیروی می‌کند. مانتوهایی که کوتاه و بلند می‌شوند و روسری‌هایی که به عقب می‌سرند خیال‌پردازی فرد را در موقعیتی پیچیده، نظربازانه و اروتیک فعال می‌سازد. تیم‌های ورزشی ما هیچ‌گاه به قدر کافی پیروز نمی‌شوند، توهم نوستالژیک خوشبختی پیش از انقلاب، محدودیت هولناک حاکم بر رسانه‌ها، جست‌وجوی بی‌پایان برای کتاب‌های غیر مجاز، لذت بیمارگون ناشی از به چنگ آوردن فایل ساده‌ای که فرایند دانلودش گاه تا یکی دو شبانه روز کش پیدا می‌کند و ... . میزان بازدید از شبکه‌های مجازی در طول یک ماه باقی مانده تا انتخابات ریاست جمهوری سال 92 که اعمال محدودیت بر این فضا چنان بود که گشودن تنها یک صفحه دست‌کم تا پنج دقیقه به طول می‌انجامید، حیرت‌انگیز بود. درست یک روز پس از پایان انتخابات محدودیت‌ها به حال سابق خود برگشت تا شهروندان قدر محدودیت پیشین را بیش‌تر بدانند و از آن کیف برند... باقیش را هم که دیگر خودتان می‌دانید.

در این میان شاید تنها شمار معدودی از هنرمندان و متفکران وجود دارند که هدف غایی‌شان از خلق کسب احساس رضایت و خوشبختی نیست. آن‌ها خلق می‌کنند تا هر روز بیشتر در گل فرو روند. چون از این خوشبختی نفرت دارند. این شمار معدود می‌باید بیاموزند که جز نفی خوشبختی چاره‌ی دیگری ندارند. آن هم هنگامی که خلق و اندیشیدن برای غالب همتاهایشان به عنوان ابزاری در جهت فرار از وضعیت موجود به کار می‌رود.

پس ای رفیق من، دیگر از غوطه خوردن در جهنم شکست سخن مگو، که بهشت هولناک خوشبختی آن‌جاست. پشت همین در به کمین نشسته. تنها آرزوی من این است که مفهوم شکست را از قید آن فیگور مزورانه و کثیفِ روشنفکرانه‌اش برهانیم. شکست تهی است. شاید پیوند نامرئی میان دالِ "شکست" و "سبکی" یگانه طریق رستگاری باشد برای ما. و خروج از چرخه‌ی رقابت.    

    

  

 

دومان ملکی
انتشار: تیر 92
بایگانی شده در:
یادداشت

 

پانوشت:

1.اسلاووی ژیژک، شادی پس از یازده سپتامبر، در: به برهوت حقیقت خوش آمدید، ترجمۀ فتاح محمدی، نشر هزارۀ سوم.
2.مبانی روانکاوی فروید و لاکان، دکتر کرامت موللی، نشر نی.

بالا

 

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر