ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

نشر الکترونیکی و سانسوری که از سوی بخش خصوصی
اعمال می‌شود

 

 

 

دوستِ خوبِ نادیده‌ام "علیرضا اجلی"، نویسنده و مترجم گرامی، چند ماهِ قبل بنده را قابل دانستند و به مناسبتِ انتشارِ مجموعه داستان "ادبیات بی‌ربطی" که چند اثر از داستان‌نویسان سرحال و قبراقِ نسل پیش رو را شامل می‌شود، طرح گفت‌وگویی را ریختند که همان زمان در وبلاگ "کافه داستان" منتشر شد. بماند که هنوز چندی از انتشارش نگذشته و در حالی که ما تازه داشت در اظهار نظرهای پای متن فحش‌خورمان ملس می‌شد، وبلاگ مذکور را، ظاهراً به علت عدم رعایت شئونات و این حرف‌ها، بستند. من نیز علی‌رغم این‌که در پاسخ به سؤالات جدیت تمام به خرج داده بودم، اما به بیانِ خودمانی احساس چندان خوبی نسبت به انتشارش در صفحه‌ی خودم نداشتم. تا این‌که با خبر شدم متنِ گفت‌وگو در شماره‌ی 124 مجله‌ی گلستانه‌ی مسعود شهامی‌پور گرامی، که لطف و دوستی‌شان همواره شاملِ حالم بوده، در قالبِ مطالبی پیرامون ادبیات "بیزارو" به چاپ رسیده است. اما در کمالِ تأسف نسخه‌ی منتشر شده از این گفت‌وگو، بی‌شک به اقتضای محتوای آن، چنان مثله شده و در قالبِ مرسومِ "مجله‌ای" قرار گرفته که بی‌تعارف انگار این گفت‌وگو در میانِ چهارراهی شلوغ و پر تردد (مثلاً چهارراه گلوبندک!) که در آن کوچک‌ترین غفلتی آن هم از سوی آدم عاجزی همچون من مساوی‌ست با مرگ، صورت گرفته و فرصت بهتری هم برای ویرایشش به دست نیامده. مثلاً در مقدمه‌ی آن نقلِ قولی آمده که شدیداً ابهام‌برانگیز است، چون متنِ کامل مربوط به آن حذف شده... و از این قبیل موارد. به ویژه آن‌که تمرکز من در این گفت‌وگو بر مواردی همچون نشرِ الکترونیکی و سانسوری بود که توسط بخشِ خصوصی بر ادبیات اعمال می‌گردد، که این هر دو مورد نیز تقریباً به تمامی از نسخه‌ی منتشر شده در گلستانه حذف گشته‌اند.
پس آن‌چه در پی می‌آید انتشارِ ناگزیرِ متنِ کاملِ پاسخ‌های من است، با این توضیح که آن‌چه از پرسش‌های علیرضای عزیز در دست دارم، طرح خام و اولیه‌ی آن‌هاست.

 

. ادبیات داستانی ایران هم اکنون در چه وضعی‌ست؟

پاسخ به این پرسش نیازمندِ احاطه‌ی کامل بر بخشِ عمده‌ی ادبیاتِ داستانیِ معاصرِ ایران است که من از آن برخوردار نیستم. اما آن‌طور که پیداست بخشِ خصوصی شعر و ادبیاتِ دو دهه‌ی اخیرِ ما را به سمتِ جریانی مشخص هدایت نموده که در آن به ندرت خبر از انتشارِ آثاری‌ست که توانسته باشند این نسل و دوره‌ی ادبی را نمایندگی کنند. مثلاً در دوره‌ای (به نظرم از نیمه‌ی دهه‌ی هفتاد) اغلب یا آثاری آفریده شدند که بیش‌تر از آثارِ به اصطلاح مینی‌مالیستیِ دهه‌های هفتاد و هشتاد یا ادبیاتِ معترضِ بیتنیک‌های دهه‌های پنجاه تا هشتادِ امریکا متأثر بودند یا آثاری که در آن‌ها به وضوح ردِ پایِ بازی‌های تکنیکی و تئوریکِ حاکم بر مطالعاتِ و ترجمه‌های تازه به چشم می‌خورد. در این رده هم آثاری خوب آفریده شدند و هم آثاری متوسط و ضعیف. اما پاسخِ من به این پرسش که آیا این نسل تمامِ ظرفیت‌های خود را به نمایش گذاشته، منفی‌ست. مثلاً من می‌دانم "رفیق نصرتی" رمانی نوشته که قابلِ انتشار نیست. ولی اثرِ خوبی‌ست و باید منتشر شود. و یا "خالد رسول‌پور" پس از بیش از دو دهه فعالیت در عرصه‌ی داستان‌نویسی و خلقِ آثاری مهم و خواندنی سرانجام ناگزیر شد به علتِ ممیزی به نشرِ الکترونیکیِ اثرش رضایت دهد. به این صورت که در ابتدا مجموعه را در فرمتِ پی.دی.اف در وب­‌سایتش نشر دهد و سپس طیِ خوشایندترین اتفاقی که در این شرایط ممکن بود رخ دهد، ناشری معتبر و فعال در حیطه‌ی نشرِ الکترونیکی چاپِ کتابش را بر عهده گیرد. اما باید بپذیریم که این اتفاق برای نویسنده ‌ای که عمری در کنجی نشسته و ترجیح داده به جای سرک کشیدن در این محفل و آن مجلس تنها به نوشتن بیاندیشد، از لحاظِ معنوی نیز اجرِ چشم‌گیری به حساب نمی‌آید. اینها مواردی‌ست که من به چشم دیده و خوانده‌ام و خدا می‌داند که چند نویسنده و شاعرِ دیگر به هر دلیلی پشتِ خط مانده‌اند و احتمالاً در این فضای خنثا که داغِ یأس از آسفالتِ خیابان‌ها برمی‌خیزد، دارند نفس‌های آخر را می‌کشند.   
این نحوه‌ی انتشار نیز بیشتر به کارکردِ نمادینِ کتاب منجر می‌شود. چون بخشِ عمده‌ی مخاطبِ فارسی زبان که در داخلِ کشور حضور دارد، یا فعلاً از فرهنگِ لازم برای خریدِ اینترنتی کتاب برخوردار نیست و یا اگر هم برخوردار باشد امکانِ خریدِ آن در اغلبِ مواقع برایش وجود ندارد. بگذریم از این‌که اغلبِ کتاب‌های چاپِ داخل نیز در شرایطِ فعلی از همان کارکردِ نمادین برخوردارند. یعنی بیشتر به دردِ ثبت در پرونده‌ی مؤلف می‌خورند و به هر دلیلی (از کیفیتِ خودِ اثر گرفته تا تیراژ، پخش و...) از مخاطب محرومند. البته مشخص است که بخشِ عمده‌ای از این محرومیت از سوی مخاطب اعمال می‌شود. پاسخ به نیازهای این نسل بی‌تردید بسیار پیچیده‌تر از نسل‌های پیشین است. اما نه به این خاطر که این نسل پیچیده‌تر شده. اتفاقاً به این دلیل که نسلِ حاضر در سطحی بی‌کران غوطه‌ور است و در اوجِ محرومیت نیز به قدرِ کافی رسانه در اختیارش هست و نه تنها دیدنِ یک فیلم خوب، که حتا دیدنِ یک فیلمِ سطحی را هم به خواندنِ یک رمانِ خوب یا بد ترجیح می‌دهد. پس بحث بر سر تغییرِ کارکرد نیز هست که دیر یا زود آثارِ خوش‌آیند یا فاجعه‌بارش را شاهد خواهیم بود. من پیشگو نیستم، اما احساس می‌کنم تا فاجعه هنوز فاصله بسیار است.   

. نشر الکترونیکی آثار دقیقن چه تاثیری بر روی مخاطب می‌گذارد؟ نشر ادبیات مستقل و زیرزمینی چطور می‌تواند مخاطب خودش را پیدا کند؟

اول باید دید نشرِ الکترونیکی زاییده‌ی چه نیازی‌ست که مؤلف را ناگزیر می‌سازد در شرایطی قیدِ میل به ثبت از طریقِ نشرِ کاغذی و در قالبِ سنتیِ کتاب را بزند و اثرش را بر روی خط (on-line) منتشر کند. همین اواخر مجله‌ی "نیوز ویک" اعلام کرد که دیگر روی کاغذ منتشر نخواهد شد و گویا چند روزنامه در جهان نیز مدت‌هاست قیدِ چاپِ کاغذی را زده‌اند. قطعاً این نیاز در ایران از چنین مشابهتی سرچشمه نگرفته. پس می‌توان تقصیر را به گردنِ سانسورِ دولتی نیز انداخت که نویسنده‌ی ایرانی را با توجه به تقدیرِ زبانی و تاریخی که نصیبش گشته، چه در داخلِ این خاک و چه خارج از آن، به یک تبعیدی بدل می‌سازد که هرچند ممکن است نتواند برای نشرِ آثارش موفق به گذر از سدِ دریافتِ مجوز یا اعمالِ ممیزی گردد، اما شاید بتواند این آثار را با عبور از سدِ فیلترینگِ موجود در وب به دستِ چند مخاطبِ مشتاق و البته خوش‌شانس برساند.  
اما در این میان علتِ مهمِ دیگری نیز در کار است که نباید آن را از معضل سانسورِ دولتی کم اهمیت‌تر پنداشت و به سادگی از آن عبور کرد. این معضل به نوعی برمی‌گردد به فقدانِ پدر در مقامِ مرجعی که به شاعر و نویسنده‌ی جوان مشروعیت می‌بخشد و خود نیز به طبعِ آن از این بابت کسبِ مشروعیت می‌کند. این سخن بیش از آن‌که بر مفهومِ دیکتاتورانه و پدرسالارانه‌ی چنین پنداری استوار باشد، در تلاش است خود را به خوانشی از تئوریِ مشهورِ "هارولد بلوم" نزدیک سازد که طیِ آن شاعر و نویسنده‌ی جوان در آغازِ کار ناگزیر است برای خود پدری دست و پا کند تا بتواند این سیرِ ادیپی را به طورِ منطقی و دقیق پشتِ سر بگذارد و بدین طریق بر پدرِ خویش بشورد و طرحِ براندازیِ او را به اجرا درآورد. یعنی هراسِ از تقلید را و توهمِ اشباعِ ظرفیت­‌های زبان و این احساس را که پدران چیزی برای او باقی نگذاشته‌اند تا او در بدوِ امر چاره ‌ای جز مصرف و نشخوارِ اندوخته­‌های آنان در خود نبیند، به تجربه درآورد و در نبردی نفس‌گیر با بینامتنِ پدر با تمامِ توان در جهتِ براندازیِ او به مبارزه بپردازد و پیروزی یا شکست در این راه را با جان و دل پذیرا شود. بدیهی‌ست که فقدانِ پدر هم برای شاعر و نویسنده‌ی جوان و هم برای خودِ او موجبِ اندوه و خسرانی هرچند پنهان است و ممکن است این هر دو را از تلاشِ مضحک برای پدرسازی ناگزیر سازد. در این صورت پدرانی حاصل می­‌آیند که حضورِ فیزیکی‌شان بر متن‌شان می‌چربد؛ اقتدارشان پوشالی‌ست و در نهایت اقتداری‌ست خشک و خالی، چرا که از حداقلِ قدرت برای کله‌پا شدن نیز برخوردار نیستند. چنین پدرانی به خوبی می‌دانند آنان که دور و برشان را گرفته‌اند یا دوستان‌اند یا مشتی نوچه، یا بچه‌هایی که داغِ مشروعیت را بر پیشانی انتظار می‌کشند. که یعنی منتظرند تا شاید در کتابی نامی از آن‌ها برده شود یا طیِ یادداشتی به ناشری معرفی گردند و یا ردی در مجله‌ای از خود باقی گذارند. چنین پدرانی هر کسی را که به هر انگیزه‌ای در صددِ نفی‌شان برآید از معرکه حذف می‌کنند. غافل از این‌که حیاتِ متنِ آن‌ها در گروِ همین نفی است، و همین بینشِ انتقادی‌ست که بینامتنِ آن‌ها را هستی می‌بخشد و خود تاریخِ خود را می‌نویسد. البته این‌ها همه مستلزمِ آن است که نامِ پدر بر آثاری خلاقانه ثبت گردیده باشد تا بتوان شیفته‌اش شد، از او تأثیر گرفت و در نهایت بر علیه‌اش شورید. و مشکل ما دقیقاً در همین‌جاست. چنین پدرانی، از هر گروهِ سنی، وقتی به فضای مجازی اسباب‌کشی می‌کنند بالطبع نیروهای‌شان را هم با خود به دنبال می‌کشند و با چندصد لایک گمان می‌برند که جهان در مشت‌شان می‌گنجد و دیگر کار تمام است.
در این میان شاعرِ جوان وقتی می‌بیند شعرهای خودش یا برخی همنسلانش از آثارِ شاعری که در تلاش است خود را در مقامِ پدرِ مشروعیت‌بخش جا زند بهتر است، این مسئله چه ناشی از توهمی کودکانه یا اعتماد به نفسی کاذب باشد چه ناشی از حقیقتی محض در هر حال وجود دارد و زاییده‌ی چنین فضایی‌ست، حتا اگر به دلیلِ این احساسِ برتری دیگر خدا را هم بنده نباشد باز کتمان نمی‌توان کرد که از سرخوردگی رنج خواهد برد. چرا که پدری وجود ندارد تا او انکارش کند. پدر خود پیشاپیش موجودی انکار شده است که از کاریکاتورش نمی‌توان پرتره‌ای مقتدر آفرید که با سیگاری بر لب از گوشه‌ی چشم به ما می‌نگرد. پس فقدانِ پدری که آثارش چنان مسحورمان سازد که شوقِ مبارزه و نوشتن را در ما برانگیزد لااقل برای بخشی از نسلی که هنوز نوشتن برایش دغدغه‌ای‌ست جدی، خلایی انکارناپذیر است و صرفِ نظر کردن از آن به مفهومِ گذاری ناقص یا طیِ طریقی متفاوت در روندِ خلاقیت خواهد بود. البته شاید بگویید پدرانِ مرده که هستند! بله، شبحِ پدرِ مرده بر فرازِ متنش جاری‌ست و ممکن است در هر دوره ای در خوانشی متفاوت ناگهان ظهور کند. اما از حق نباید گذشت که در این مورد پدرِ مرده پدر خوب و مهربانی‌ست که ظهور یا غیابش ممکن است در حد کارکردی نوستالژیک یا ترحم‌انگیز تقلیل یابد. "آلن گینزبرگ" در شعرِ "یک سوپرمارکت در کالیفرنیا" همراه با پدرِ معنوی‌اش "والت ویتمن" در یک فروشگاه به گردش می‌پردازد و بعد هر دو در آن‌جا گم و گور می‌شوند تا جایی که ریشِ والت ویتمن نیز قادر نیست فرزندِ  چموش‌اش را به سمت و سویی هدایت کند. گینزبرگ در این شعر ناتوانیِ پدرش را در کمالِ خونسردی به هجو  می‌کشد، آن هم در حالی‌که تمامِ مدت با همدلیِ کامل دوشادوشِ او در حرکت است.
و نیز می‌دانیم که تاریخ به ندرت پدرانی تولید می‌کند برخوردار از آن درجه از آگاهی که از دلِ هیچ برویند و همچون نیما این شهادت را به جان بخرند. اصولاً این موردی‌ست که برای اغلب جماعتِ شاعر و نویسنده به قولِ معروف صرف نمی‌کند و بر خلافِ منافع‌شان است. البته صحبت از چنین مفهومی از «پدر به عنوانِ امری ناگزیر» می­‌تواند مبحثی کهنه و، طبقِ اصطلاحِ رایجی که از قرنِ گذشته به ارث رسیده، از مد افتاده تلقی شود. این خود موضوعِ بحثی دیگر است در چهارچوبی دیگر که من لااقل این‌جا توانِ پرداختن به آن را در خود نمی‌بینم. چون گمان می‌کنم هنوز زود است که در چنین فضایی از تلقیِ «پایانِ پدر» سخن بگوییم.
در عینِ حال وقتی شاعر و نویسنده‌ی جوان برای چاپِ کتابش ناگزیر است پول بدهد یا در شرایطی برای قرار گرفتن در «چارت» به لابی‌های نفرت‌انگیز روی آورد، آن هم وقتی که مسئولِ فلان بخشِ فلان انتشارات یا مجله‌ی معتبر شاعر یا نویسنده‌ای‌ست که آثارِ خودش به دردِ دختربچه‌های دبیرستانی می‌خورد و آثارِ دیگران را نیز بر همین مبنا موردِ سنجش قرار می‌دهد، دیگر چه طریقی در صورتِ عدمِ تبعیت و همرنگی با چنین فضایی باقی می‌ماند جز انتشارِ الکترونیکی اثر به امیدِ یافتنِ چند مخاطبِ بی‌طرف که مبنای قضاوتشان متن است و بینامتن‌هایشان به اقتدارِ مؤلف آلوده نیست. پس آن‌چه نشرِ الکترونیکیِ اثر را در ایران به مفهومِ ادبیاتِ به اصطلاح زیرزمینی و معترض پیوند می‌زند نه تنها معضلِ سانسورِ دولتی یا عدمِ توانایی در پرداختِ هزینه­‌های چاپ و غیره، که احساسِ سرخوردگی و یأسِ ناشی از پیش­‌نیازی‌ست که در غالبِ موارد برای چاپِ کتاب به عنوانِ یک ضرورت مطرح می‌شود. یعنی نیازِ قطعی به برقراریِ ارتباط با نیروهایی که تمامِ امکاناتِ دولتی و غیرِ دولتی را یک جا می‌بلعند و هم از توبره نوشِ جان می‌کنند و از هم از آخور، و بدین طریق تمامِ توانایی خود را جهتِ ثبت در تاریخ به هر بهایی به کار می‌گیرند و تو هم لابد باید خودت را به آن‌ها بچسبانی تا شاید ردی هر چند کمرنگ از خود باقی گذاری، چراکه دست آخر احتمالاً تاریخ را آن‌ها خواهند نگاشت، که البته ارزانی‌شان باد. بعید می‌دانم آیندگان از این دوره‌ی تاریخی جز به عنوانِ دوره‌ای پرت و نفرت‌زا یادی دیگرگونه کنند و به حالِ محصولاتش نگریند و به ریشِ پدرانش نخندند.    

. چرا ادبیات زیرزمینی؟ بعد از موسیقی و سینمای مستقل و زیرزمینی، حالا ادبیات زیرزمینی، کتاب‌هایی وجود دارند که پی‌دی‌اف می‌شوند، نشر آثار زیرزمینی درست است؟

این سؤال ذهنِ مرا به سمتی هدایت می­‌کند که در آن هر اثرِ ادبی که به صورتِ کتابِ الکترونیکی یا به هر طریقی بر روی وب منتشر شود در ردیفِ آثارِ مستقل، پیشرو و البته زیرزمینی قرار داده می‌شود. هنوز هم شاعران و نویسندگانی پیدا می‌شوند که به این فضای به اصطلاح مجازی به صورتِ موقعیتی درجه دوم می‌نگرند و به روی خودشان هم نمی‌آورند که آن‌چه بر روی کاغذ یعنی در قالبِ «کتابِ غیرِ الکترونیکی» منتشر می‌شود مگر چیست؟ منظور این‌که اکنون در هر دو حیطه هم با آثاری قابلِ تأمل روبه‌روییم و هم با آثاری مزخرف. شاید هم مشکل‌شان برگردد به همین الکترونیکی بودن: به کتابی که در فضای مجازی منتشر می‌شود می‌گوییم «کتابِ الکترونیکی» اما به کتابی که بر روی کاغذ منتشر می‌شود فقط می‌گوییم کتاب. به همین سادگی؛ اصیل و خالص! پس کتابِ الکترونیکی را آسان‌تر می‌توان جدی نگرفت. به ویژه آن‌که آثاری که در این فضا منتشر می‌شود از آن‌جا که در شرایطِ فعلی از پایین‌ترین میزانِ نظارت در عرضه برخوردارند، یا «دلنوشته­‌هایی» را شامل می‌شوند که «لاجرم چون از دل برمی‌آیند، پس لابد بر دل هم می‌نشینند»، و یا شعرها و قصه‌ها و رمان‌ها و جستارهایی را که با ادعای پیشرو بودن، متفاوت بودن، و مستقل و لابد زیرزمینی بودن آفریده و عرضه شده‌اند. این هر دو مورد بهانه‌ی کافی برای درجه دوم انگاشتنِ چنین فضایی از طرفِ جریانِ رسمی، چه در هیأتِ دولتیِ آن و چه در حیطه‌ی شاعران و نویسندگانِ تثبیت شده در بخشِ خصوصی، به دست می‌دهد. البته بعید می‌دانم که در عرصه‌ی دولتی شاعر و نویسنده‌ی مدعی و آبرومندی وجود داشته باشد، پس آن‌چه در این میان مطرح است سانسورِ مبتنی بر حذفی‌ست که از سوی شاعران و نویسندگانی ساطع می‌شود که در هیأتِ نهادهای متعلق به بخشِ خصوصی بر شعر و ادبیاتِ مدعی­ِ تغییر و استقلال اعمالِ نظر می‌کنند و بدین طریق به تأمینِ سوختِ لازم برای کارخانه‌ی پدرسازیِ خود اهتمام می‌ورزند. و این درست همان خطری‌ست که همواره در کمینِ بخشِ اندکی از متونِ به راستی مستقل و خلاقانه نشسته و قطعاً میل دارد یا آن‌ها را به نفعِ خویش مصادره کند و یا پس زند و از طریقِ واکنشِ ناشی از نفی یا بی‌تفاوتی به حذفِ آن‌ها نائل آید.  
بنابراین در جهتِ تکمیل و جمع­‌بندیِ دو پرسشِ اخیر باید اضافه کنم که نمی‌توان شعرها و داستان­‌هایی را که در ایران به صورتِ الکترونیکی منتشر می‌شود به این سادگی‌ها در زیرِ چترِ ابیاتِ زیرزمینی گرد آورد. می‌دانیم پیش از انقلاب کتاب‌هایی موسوم به "جلد سفید"، که عموماً متونِ مارکسیستی را شامل می‌شد، به طورِ مخفیانه منتشر و توزیع می‌گردید و یا در ادبیاتِ اروپای شرقیِ دورانِ کمونیسم آثاری وجود داشتند که چون سانسورِ دولتی مانع از نشرشان می‌شد به صورتِ سامیزدات یا همان زیرزمینی منتشر می‌شدند. یا در اروپا و امریکای سال‌های دهه‌های شصت تا اواخرِ هشتاد گروه‌هایی در موسیقی وجود داشتند که چون در متنِ ترانه‌ها یا نحوه‌ی آهنگ‌سازی خلافِ جریانِ رایج حرکت می‌کردند خود را با افتخار زیرزمینی می‌خواندند. در این میان بسیاری از نویسندگانِ ادبیاتِ سامیزدات طبقِ شهادتِ نمونه‌هایی همچون "ایوان کلیما" در بدوِ فروپاشی دولتِ کمونیستی به تیراژهای صد هزارتایی دست یافتند اما اکنون تیراژِ آثارشان به زحمت به چند هزار نسخه می‌رسد، و گروه‌های موسیقیِ زیرزمینیِ اروپا و امریکا نیز یا به مرورِ زمان از هم پاشیدند و یا چنان جذبِ سرمایه گشتند که اکنون در نقشِ عضوی کوچک از صنعتِ عظیمِ تولیدِ سرگرمی و به عنوانِ ابزاری برای تخلیه و تزکیه‌ی توده به خدمت‌گزاری سرگرمند (ضمنِ این‌که موردِ اخیر را نمی‌توان چندان هم بی‌تقصیر دانست چراکه سرمایه و مصرف همه چیز را در خود می‌بلعد و اتفاقاً چیزی هم تهش باقی نمی‌گذارد، پس مبارزه با آن عملی‌ست مرگبار). حال به این پرسش می‌رسیم که چرا؟ یک پاسخ شاید این باشد که ادبیات یا موسیقیِ زیرزمینی که ذکرش رفت از عنصری به نامِ راز برخوردار بودند. ممنوعیت هاله‌ای بر حولشان خلق می‌کرد که مخاطبِ تشنه را به دنبال می‌کشید، چون او می‌دانست که پیامِ زندگی و زمانه‌اش را که او حسش می‌کند اما قادر به بیانش نیست می‌تواند از این آثار استخراج کند بی‌آ­ن‌که از این جست­‌وجو دستِ خالی برگردد. اما پس از فروپاشیِ سیستمِ حاکم و خوابیدنِ هیجان‌های اولیه، دیگر رازی در میان نبود، یا اگر بود این آثار پاسخگویش نبودند. حال سؤال این است که آیا از پیوندِ میانِ نشرِ الکترونیکی و ادبیاتِ زیرزمینی در ایران چنین نیرویی، چنین رازی خلق شده است؟ رازی که در مخاطب نیازِ لازم را جهتِ نشستن پشتِ مانیتور، دانلود اثر به صورتِ رایگان و بلعیدنِ سطر به سطرِ آن تولید کرده باشد؟ آن هم مخاطبی که دستش از بسیاری امکانات کوتاه است، که نه یک کیندل در جیب دارد و نه امکانِ خرید یا دانلودِ وسیع و بی‌دردسر از اینترنت برایش مهیاست؟
در ایران هرچند شاید بتوان گفت که سینما و موسیقیِ زیرزمینی در غالبِ موارد چوب سانسورِ دولتی را می‌خورند، که البته این معضل در پاره‌ای موارد بر شهرتِ کاذبِ آثار نیز افزوده است، اما ادبیاتِ زیرزمینی (اگر بتوان موقتاً چنین نامی بر آن نهاد) اگر از لحاظِ کیفیتِ ادبی حائزِ اهمیت باشد در نبردی نابرابر با هر دو حیطه‌ی قدرت قرار دارد: هم ممیزیِ دولتی و هم سانسورِ حاکم بر نهادهای الکنِ بخشِ خصوصی که طیفِ وسیعی از ناشر گرفته تا شاعران و نویسندگان و دسته­‌ها را شامل می­‌شود. یعنی باید به دسته‌ای وارد شد یا دمِ این و آن را دید و بعد ناشری را راضی به چاپِ اثر کرد تا ناشر نیز اگر احساس کند ممکن است متضرر شود هزینه‌ی چاپ را از مؤلف طلب کند و یا اگر احساس کند اثر ممکن است در جریانِ بی­‌ضابطه‌ی ممیزی اسیر گردد پیشاپیش مؤلف را به سانسورِ بخش‌هایی از اثرش دعوت کند تا دستِ آخر کتاب برای اخذِ مجوزِ نهایی ارسال گردد. عاقبتِ کار در زمانِ حال هم که معلوم است: نویسنده و ناشر گاه باید ماه‌ها برای دریافتِ نتیجه به انتظار بنشینند و تازه در صورتِ اخذِ مجوز اگر کاغذی وجود داشت اثر منتشر گردد تا در صورتی که انتشارش با تبلیغات و پخشِ مناسب همراه شد، آن‌وقت تازه برسیم به بحثِ بحرانِ مخاطب و این‌که گسترش رسانه‌ها و تغییرِ کارکردِ اثرِ ادبی چه تأثیری بر مخاطبانِ ادبیات در ایران نهاده است.

در هر حال من امیدوارم این وضعیت دست‌کم موقعیتی فراهم آورد تا اسطوره‌ی چاپِ اثر، هر چند در ابتدا از روی ناگزیری، در قالبِ کالایی به نامِ کتاب برای نویسنده‌ی ایرانی به مرورِ زمان رنگ بازد تا او موفق شود خود را از قیدِ ضرورتِ زمانی و البته روانیِ چاپِ کتاب جهتِ گذر از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر یا در جهتِ رسمیت‌بخشی به خود در مقامِ نویسنده رها سازد.       

. داستان‌های امروز ایران، داستان‌های کنش‌مندی نیستند و اکثرن با نویسندگانی روبروییم که اگرچه داستان می نویسند اما تاثیر اثرشان آنقدر بر مخاطب ناچیز است که به مرور این مخاطب ریزش کرد و امروز تیراژ هزار و صدتایی کتاب های داستان به وضوح نشان می‌دهد که داستان امروز ایران دیگر مخاطب ندارد. نظر شما چیست؟

پاسخ به این سؤال از نظرِ من دشوار و پیچیده است و در عینِ حال بخشِ کوچکی از آن در پاسخ‌های قبلی مستتر. پس اگر اجازه دهید از منظری کلی و دمِ دست به آن بنگرم: نیازِ مخاطب تغییر کرده و احتمالاً غالبِ داستان‌ها و رمان‌ها قادر نیستند این نیاز را به تجربه‌ای ادبی بدل سازند. به عنوانِ مثال پیش از انقلاب به دلایلی همچون محدودیتِ رسانه شعر و داستان قادر بودند نیازهای وسیع‌تر و متفاوتی را در مخاطب پوشش دهند. مثلاً امکان داشت بخشِ عمده‌ای از مخاطبان برای دریافتِ پیامی زیباشناسانه به سراغِ شعر و داستان بروند چون احساس می‌کردند که در دلِ آثارِ ادبی رازهایی نهفته است که دریافتش آنان را قادر می‌سازد به درکِ عمیق‌تری نسبت به زندگیِ روزمره و شرایطِ حاکم بر زمانه‌شان نائل آیند. پس بدیهی‌ست اکنون که مخاطب با گسترشِ رسانه به کسبِ چنین معرفتی از طریقِ آثارِ ادبی نیازمند نیست و آثارِ داستانیِ ما نیز چون اغلب نه قادرند فضای خنثا، عاری از هیجان و سیاست‌زدود‌ی زمانه‌شان را در خود بازتاب دهند و نه از چنان نیروی تخیلی برخوردارند که او را به جهانی دیگر وارد سازند، مخاطب یا ترجیح می‌دهد به سراغِ ترجمه­‌های دستِ اول از آثارِ برجسته برود و مترجم را در حدِ نویسنده و احیاناً روشنفکرِ بی‌همتای زمانه‌اش ارتقاءِ درجه دهد، و یا برود گیم‌اش را بازی کند و فیلمش را ببیند و در کنارِ این‌ها گاه نیم‌نگاهی هم به کتابِ نیمه‌بازِ کف کرده در جوارش بیفکند که چوغ الفی در لای صفحه‌ی دهمِ آن جا خوش کرده و احتمالاً هنگامی ورق می‌خورد که سررشتۀ داستان از دست خارج شده و بی‌حوصلگی مانع از مرورِ دوباره‌ی «آن‌چه گذشت» می‌گردد. 

. داستان باربط، بی‌کنش، کارگاهی و توژانر از نظر شما چه جور داستانی ست؟

اینها به نظرم اصطلاحاتی هستند که اغلب نامشان عوض می‌شود اما محتوای‌شان نه. یعنی تغییرِ نام به تغییرِ زاویه دید نمی‌انجامد. مثلاً اگر منظور از داستانِ باربط اثری‌ست که مطابق با قواعدِ روز یا مألوفِ داستان‌نویسی نوشته شده، یا مقصود از داستانِ کارگاهی اثری‌ست که باز به نرخ و قواره‌ی روز رتوش خورده و موردِ اصلاح قرار گرفته و تمامِ بخش‌های خلاقانه‌اش به عنوانِ نقاطِ ضعف و عدولِ از قواعدِ "استاد" پنداشته شده و حذف گردیده، یا اگر مرادِ از ترکیبِ توژانر اشاره باشد به اثری پایبندِ به قواعدِ ژانر، پس می‌بینیم که ما با کلیتی طرفیم که هر متنِ ادبی را که در عصرِ خودش پیشرو و خلاق بوده دربرمی‌گیرد. کما این‌که بی‌کنشی نیز نزدِ مواردی همچون "بکت" می‌تواند به عنوانِ یک خصیصه و اعتراضی به تلقی‌های پیشین از کنشمند بودن مطرح گردد. برای همین است که متفکری همچون ”لیوتار" ترجیح می‌دهد پسوندِ "ایسم" را از انتهای "پست‌مدرنیسم" بردارد و پست‌مدرن را به عنوانِ وضعیتی در نظر گیرد که به زمان و مکان یا دوره‌ی تاریخیِ خاصی متعلق نیست. هر اثرِ مدرنی می‌باید نسبت به گفتمانِ ادبیِ حاکم بر آثارِ پیش از خود پست‌مدرن بوده باشد. پس قواعدِ پست‌مدرنیسم شاید قابلِ دگرگونی نباشند و ما را به دوره‌ای مغشوش از تاریخ رهنمون سازند اما قواعدِ پست‌مدرن اگر مدام تغییر نیابند دیگر نمی‌توان قائل به چنین وضعیتی بود. پست‌مدرن گونه‌ای خوانش است، چنان‌که می‌توان رمانی متعلق به قرنِ هفده را نیز بر مبنای چنین خوانشی موردِ قضاوت قرار داد.
زمانی گفته می‌شد هر شاعری می‌باید زبانِ ویژه‌ی خود را داشته باشد. اما امروز گفته می‌شود که نه تنها هر شعری می‌باید از زبان و فرمِ خاصِ خود برخوردار باشد، بلکه ممکن است در یک شعر با کثرتِ زبان‌های گوناگون طرف باشیم، که این در واقع اشاره­‌ای است به لزومِ کارکردِ بیناژانری و نفیِ حاکمیتِ ژانر از طریقِ ساختِ کلاژی از ژانرها و الزامِ نفیِ هر گونه الزامی. من در این‌جا بیش­‌تر با نظریاتِ "تودوروف" همداستانم که به ژانر همچون الزامی برای نفی و تخطی از قواعدِ آن می‌نگرد و الگوهای ساختاری را به عنوانِ امری اجتناب‌ناپذیر برای اینکه تکلیفِ ما با نهادی که در آنیم روشن باشد، در نظر می‌گیرد. ممکن است عناصری که در ژانرهای پیشین موردِ توجه واقع نشده یا طرد گشته‌اند در گونه‌ای جدید یا حرکتی بیناژانری برجسته گردند و عناصرِ غالبِ پیشین نقشی دیگر بر عهده گیرند. این سنتی‌ست که فرمالیست‌های روس برای متفکرانِ پس از خود به ارث گذاشته‌اند. این اتفاق حتا ممکن است در نحوه‌ی خوانشِ یک اثر در دوره‌های گوناگون، چنان‌که قبل‌تر مختصر ذکری از آن رفت، نیز رخ دهد.        

. آیا داستان بی‌ربطی، ادبیات بی‌مرجع است. داستانی غیر کارگاهی و کنش‌مند؟

من به داستان‌های گرد آمده در مجموعه‌ی "ادبیاتِ بی‌ربطی" همان‌طوری می‌نگرم که در پاسخ به سؤالِ قبلی بحثش پیش آمد. یعنی ما در این مجموعه در غالبِ موارد با متونی مواجه‌ایم که در تلاش‌اند از تفکرِ حاکم بر گفتمانِ ادبیِ حالِ حاضر پا را فراتر نهند. قطعاً نمی‌توان گفت که در این حرکت کامیابیِ کامل حاصل آمده. پس آن‌چه در این‌جا اهمیت دارد خودِ این حرکت است، که هر چه پخته‌تر می‌شود می‌باید ناممکن‌تر گردد. یعنی همان‌طور که خودتان نیز واقف‌اید، مدام خود را به پرسش کشد و از تأییدِ خویش اجتناب ورزد و تا حدِ ممکن یا ناممکن از اسارت در قواعدِ ژانر تن زند.    

. در پایان اگر حرفی دارید.

در فضای فعلی ادبیاتِ ایران یا باید سکوت پیشه کرد و از دور به نظاره نشست، و یا با تمامِ توان درگیرِ مبارزه‌ای فرساینده شد و به تغییری رادیکال اندیشد. که این دو رفتار هر یک عواقبِ خاصِ خود را در پی خواهند داشت. و البته با اندکی تغییر شقِ سومی هم هست که اجرایش شهامت می‌طلبد و شهادت: درگیر شدن، اما آلوده نشدن؛ حتا در صورت جان به در نبردن!
و در پایان لازم است در نظر داشته باشیم این­ پاسخ‌ها از جانبِ شخصی روایت می‌شود که از دور نشسته و نظاره می‌کند، و همان‌طور که امکان دارد به دلیلِ احساسِ شرم، و نه مصلحت‌اندیشی، از بیانِ برخی جزئیات خودداری ورزیده باشد، این امکان نیز وجود دارد که از بسیاری جزئیاتِ دیگر نیز کاملاً بی‌خبر بوده باشد. اما از بیانِ این مسائل هرگز قصدش این نبوده که اندک نویسندگان و ناشرانی را که خارج از جریانِ رایج عمل می‌کنند و بهای روزافزونش را با خونِ دل می‌پردازند نادیده انگارد.

 

 

دومان ملکی
انتشار: اردیبهشت 92
بایگانی شده در:
یادداشت

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر