ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

ایده‌های زندانی

 

 

 

زندان گریزِ کوچکِ منِ سرخورده از بازیِ آزادی نیست. سکوتِ بی‌هنگامِ بازگشت نیز. توانِ بی‌قید و صفتِ شقاق است. ایده‌ها آن‌قدر به من نزدیک‌اند و چنان واضح که نمی‌توانم ببینمشان. ایده‌ها جایی در رؤیاهای من حک شده‌اند. رؤیای لذت بردن از تاریکی در اوجِ روز، رؤیای پیراهنِ چهارخانه؛ یا رؤیای صدایی که تنها چشم بسته می‌توان دیدش. آن‌ها ناگهان پیدا می‌شوند و من آماده نیستم. کیف می‌برم از بازیافتن و از کف دادنِ چندباره‌شان. من آن‌ها را می‌چلانم، بی‌آن‌که آبی ازشان بچکد. آن‌ها پیشاپیش خشکِ خشکند و هر تفی که از دهانم برمی‌آید بر سطح‌شان جلز و ولزی می‌کند و بخار می‌شود بی‌آن‌که نفوذی کرده باشد.

 

در زندان بسته به شرایط می‌توان تمرین کرد. تمرینِ بیرون نرفتن. تمرینِ کاری انجام ندادن. تمرینِ تصورِ آغوشِ دورِ زنی که در نزدیک‌ترین فاصله نیز هرگز ملموس نبود.

 

هرگز نباید در زندان طوری رفتار کنی که وقتی آزاد می‌شوی، یعنی درهای ورود به جهانِ بیرون به رویت گشوده می‌شوند، هیچ زنی در برابرت نباشد تا صرفاً برای این‌که چشمانت از این مواجهه‌ی ناگهانی آتش نگیرند سرش را در برابرِ نور قرار دهد. در برابرِ آفتاب. هیچ‌گاه این‌گونه رفتار نکن.

 

"زندان به زندانی نیازمند است و جهان به انسان". این حکم غلط است. اما در فرضی محال: زندانِ بدونِ زندانی و جهانِ بدونِ انسان همچنان قادر خواهند بود به حیاتشان ادامه دهند. در این صورت آنان از زندانِ زبان به درمی‌آیند تا نه از زندان چیزی باقی بماند و نه از زبان. آن‌ها همچنان هستی خواهند داشت، اما نه در انسان، و نه در "هستی". آن‌گاه دیگر جهانِ بی‌زبان صرفاً در حکمِ قفسی بزرگ‌تر تلقی نخواهد شد و زمان گم و گور خواهد شد. اما طوری که دیگر نه گم شود و نه گور. بی‌واژه خواهد شد، اما نه از طریقِ کشیدنِ خطی بر آن، که از طریقِ چکاندنِ لکه‌ای جوهر، تا در ابتدا واژه را به تمامی در خود ببلعد و بعد از پشتِ کاغذ نشت کند و لکه‌ای جاودانه در ذهن بر جا گذارد. اما نه در هیأتِ یک جای خالی، بلکه جایی که گویی پیش از این هرگز وجود نداشته تا بخواهد خالی بماند. آن‌وقت بر خلافِ دریغِ حافظ دیگر سراچه‌ی ترکیب تخته بندِ تن نخواهد بود.

 

همچنین می‌توان گفت انسان تنها موجودی‌ست که برای رهایی از پذیرشِ زندان ناگزیر است. او خود را حبس می‌کند بی‌آن‌که عبورِ فصل را حس کند. برای او خروجِ از حبس به منزله‌ی ورود به زندان است. خروجِ از خانه در حکمِ ورود به جهان. اما هنوز گونه‌ای نادر از انسان‌ها یافت می‌شوند که سلولِ کوچک‌شان را ترجیح می‌دهند و خود را به هیچ بهایی به جهان تسلیم نمی‌کنند. آن‌ها اندکی مریضند، و البته کمی بیکار.

 

رؤیای آزادی رؤیای روز نیست. رؤیای شب است. زندانی اگر از این موضوع باخبر نباشد اسیرِ روزهای زندان خواهد شد و شب‌هنگام شاعرانگی‌اش را بر ملحفه قی خواهد کرد. روز اگر به آسودگی از رنج کیف برد شب نیز به آسودگی سر بر بالین خواهد گذاشت. نه خواهد شنید و نه خواهد دید. غرق خواهد شد.

 

یک زندانی وقتی از زندان آزاد می‌شود هرگز نباید دستانش را به دو سو بگشاید و فریادِ آزادی سردهد. چرا که این حرکت ممکن است به هلهله‌ی شادیِ ناشی از ورود به زندانی دیگر تعبیر شود. و این برای زندانی مایه‌ی بسی شرمساری‌ست.

 

چرا زندان؟ جای دیگری نبود؟ البته که نه.

 

زندانی ممکن است اغلب افعال را در زمانِ گذشته صرف کند، چون به خوبی می‌داند که گذشته همان‌قدر در خیال‌پردازی‌اش نقش دارد که آینده. لحظه حاصلِ این توهم است و سلطه‌اش منوط به این‌که به چنگ نیاید.

 

زندانی سنگینیِ غیابِ خدا را بیش از دیگران احساس می‌کند. چرا که از جهان غایب است؛ پس همواره دیده می‌شود. و کوچک‌ترین نقص و خلائی در امرِ نظارت کافی‌ست تا شاهدِ عینیِ این غیاب باشد.

 

زندانی در هنگامِ بی‌خوابی کارِ چندانی برای انجام ندارد. او باید بی‌خوابی را به عنوانِ جزئی از شبانه‌روز در نظر گیرد. یعنی نباید به رؤیای آزادی دل خوش کند؛ مگر این‌که مدیرِ خوبی باشد.

 

ایده باید اسیر باشد تا از قاب بریزد بیرون. بی‌تابِ بازگشت به شیءِ مرده. ایده جز بی‌تابی راهِ دیگری ندارد. ایده با نمایشِ آزادی هم به وسعتِ آن خیانت می‌کند و هم به محدودیت‌هایش. پس ایده حبس را وسعت نمی‌بخشد، بلکه وسعتِ حبس را نمایش می‌دهد. واقعیتی را که تحتِ حجابِ "واقعیت" خود را پنهان می‌دارد.

 

"مرا با زندانی‌ام تنها بگذارید."

"مرا به حالِ خود بگذار!"

 دومی را ایده خطاب به زندانی می‌گوید.

آری، زندانی این‌چنین تنهاست!

 

قدم می‌زند تا گاهی، فقط گاهی اگر فرصتی دست دهد اندکی پا را از چارچوبش بیرون گذارد. ترسو نیست، حتا هنگامی که می‌گریزد. قاب را در هم نمی‌شکند، چون می‌داند بی‌وجودِ چارچوب مرزی برای سرریز شدن در کار نیست.

 

قدمِ اول برای زندانی حذفِ دالِ تنهایی‌ست. در این صورت او روئین‌تن خواهد شد. جای خالیِ این دال در حکمِ پاشنه‌ی آشیلش است یا چشمِ اسفندیارش. بدونِ وجودِ چنین نقطه‌ی ثقلی کلِ مفهومِ روئینه‌تنی رنگ می‌بازد: روئینه‌تن کسی‌ست که تنها و تنها از یک نقطه آسیب‌پذیر است. اگر صدها کمان تیرشان را به سمتِ پاشنه یا چشمت نشانه روند هولناک‌تر است یا آن هنگام که امکانِ اصابت به صدها نقطه از بدنت برای صدها تیرِ از چله رها شده فراهم آمده؟ بی‌شک پاسخ برعکس است. قرار نیست که یک انسانِ عادی در مرتبه‌ای فروتر از انسانِ روئینه‌تن باشد. نه صرفاً به این خاطر که انسانِ روئینه‌تن یک افسانه است. انسانِ روئینه‌تن برای حفظِ ماهیتِ خود در مقامِ انسان لااقل به یک نقطه‌ی آسیب‌پذیر نیازمند است. مهم نیست که آن نقطه چشمش باشد یا مقعدش. مهم این است که برای حفظِ انسان بودن همان یک نقطه کافی‌ست. یعنی درست همان یک نقطه‌ای که برای نابودی‌اش نیز کفایت می‌کند. همان‌طور که "پلیسِ آهنی" نیز از قلبی آسیب پذیر برخوردار است و "ترمیناتور" به رغمِ آن‌که در موقعیتی معکوس قرار دارد، یعنی ماشینی‌ست که صرفاً در هیأت انسان طراحی شده و از سیاره‌ای دیگر آمده، به خوبی می‌داند برای این‌که مخاطب را به همدلی با خود وادارد حفظِ جانِ نجاتبخشِ آینده تنها قدمِ اول است و به این کار می‌آید که او در پایان برنامه‌اش این باشد که خود را نیز به دست خودش نابود کند. این یگانه طریقِ اوست برای دستیابی به روح. یا به بیانِ دقیق‌تر: رستگاری از طریقِ فائق آمدنِ جسم و پوسته‌ی انسانی بر روحِ ماشینی. چرا که روحِ ماشینیِ او در مقامِ یک نابودگر در نهایت قادر خواهد بود تمامیِ انسان‌ها را از برای نجاتِ تنها یک تن، به نابودی کشاند. صدها تیر همزمان تنها به آن نقطه خیره‌اند. پس زندانی نیز حاویِ این "دالِ تهی"‌ست، دالِ تهیِ تنهایی در غیابِ ابرقهرمانِ سرمایه‌داری. زندانی نیز حاویِ این "دالِ تهی"‌ست ، و تیرها یادهایند. پس هر شب به او فکر کن، اما انتظار نداشته باش او نیز هر شب به تو بیاندیشد. به حالِ خود بگذارش، تا هر طور که می‌خواهد درهم شکند.

 

زندانی در پاسخ به خطابِ "هی تو!" می‌گوید "من؟" او خطاب را با سؤال پاسخ می‌دهد. اما هرگز خودش را تصدیق نمی‌کند. این او نیست که برمی‌خیزد و به جانبِ فرمان به راه می‌افتد. یک شماره است. یک کدِ چند رقمی. پاسخی بازیگوشانه.

 

و اما عشق: وقتی به استقبالِ یک زندانی می‌آیی، گشاده باش. فریبش نده. بگذار احساس کند به زندانی دیگر پا می‌گذارد. غربت را به رخش بکش. او را از خودت بدان.

 

 

دومان ملکی
انتشار: اسفند 91
بایگانی شده در: یادداشت

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر