ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

در بابِ روشنفکرِ بی پروستات!

 

 

 

1

 برخی اخبار حاکی از این است که چندی پیش اسلاوی ژیژک، که به راک‌استارِ فلاسفه شهرت دارد، در خیابان‌های پاریس با خانمِ لیدی گاگا قرارِ ملاقاتی داشته. آن‌ها پس از ساعتی پیاده‌روی بشقابی پاستا را با هم قسمت کرده‌اند و خانم گاگا درباره‌ی پروژه‌های آینده‌اش با ژیژک به مشورت پرداخته است. ژیژک چند سالِ قبل با یک مدلِ آرژانتینی ازدواج کرد که این وصلت بازتاب‌های متفاوتی نزدِ دانشجویانِ فلسفه و سایرِ اصنافِ مربوطه برانگیخت. چنان‌که برخی وبلاگ‌نویسانِ فلسفه‌باف با اندکی طعنه بر این نکته متفق بودند که گویا استاد قصدِ شروعِ یک دوره‌ی Body studying را نموده‌اند.

ژیژک طیِ سخنانی در جمعِ معترضانِ وال‌استریت به آن‌ها این‌گونه امید داده بود که در زمانه‌ای که همه چیز ممکن است و شما حتا می‌توانید با حیوانات بخوابید، چرا آن هنگام که نوبت به تغییر اجتماعی و سیاسی می‌رسد، چنین مقاومتی صورت می‌گیرد؟

آری، ژیژک بدین‌سان عقیده دارد که کمونیسم سرانجام پیروز خواهد شد!  

2

 در اوایلِ دهه‌ی هشتاد در گیر و دارِ انتخاباتِ ریاستِ جمهوری در ایران، تعدادی از روشنفکرانِ این کشور بر آن شدند پا به "میدان" بگذارند و در میدان‌های مختلفِ شهرِ تهران برای ملت به سخنرانی بپردازند تا شاید نخستین گام‌ها در جهتِ صلح و سازش میانِ روشنفکران و توده برقرار گردد. آن‌ها در فعالیتِ مذکور دقیقاً از همان گزاره‌ای پیروی کردند که احتمالاً برخی‌شان پیش از آن سایرین را از حضورِ در انتخابات تحتِ لوای چنین شعاری موردِ مؤاخذه قرار می‌دادند: انتخابِ میانِ بد و بدتر. آن‌ها با همین ترفند طرفدارانِ اندکشان را به پای صندوق‌ها کشاندند تا بارِ دیگر اثبات گردد که توده را به فعالیتِ روشنفکرانه نیازی نیست.

3

 در عکسی مشهور از انقلابِ دانشجویی میِ 68، سارتر و فوکو پیشاپیشِ تظاهرکنندگان شانه به شانه‌ی هم ایستاده‌اند. می‌گویند وقتی به دوگل خبر دادند که سارتر شخصاً در سطحِ شهر به توزیعِ روزنامه‌ی توقیف شده‌اش مشغول است، دوگل مصونیتِ کامل را حقِ سارتر دانست و دستور داد کسی کاری به کارش نداشته باشد. این یعنی اگر سارتر جوانکی روزنامه‌فروش را اجیر می‌کرد تا روزنامه ها را توزیع کند، آن‌ها بدونِ شک جوانک را دستگیر می‌کردند. پس سارتر خود را در جایگاهِ یک شهروند یا همان توده قرار داد تا اگر قرار باشد دستگیرش کنند تازه به سرنوشتی مشابه با معترض سیاسی یا جوانکِ روزنامه‌فروشِ بی‌خبر از همه جا دچار شود، و اگر قرار باشد به او مصونیتی اعطا کنند، آن جوانک نیز خود به خود از مصونیتی غیابی برخوردار گردد. فوکو نیز در عکس همانی‌ست که با اعتقادِ به این‌که مردم دیگر به روشنفکرِ چراغ به دست نیازی ندارند پا به میدان گذاشته بود. فوکویی که به بسطِ مفهومِ روشنفکر به کارگر و زندانی و دانشمند و غیره معتقد بود باید در نقشِ یکی از همین قبیل روشنفکران به میدان پا می‌گذاشت، و سارتر برای این‌که احساسِ عقب‌ماندگی در میانِ این جماعت چندان آزارش ندهد و میلش به قافله‌سالاری همچنان مصون بماند، لازم بود پیرانه‌سر بی‌خوابی‌هایی مرگبار را به خود تحمیل کند.

در اواخرِ دهه‌ی شصتِ شمسی یک نشریه‌ی ادبی- تفریحی به نقل از "عبدالرحمان صدریه" بر جلدش تیتر زد: "روشنفکرِ من هر انسانی‌ست که به یاریِ مغزش روزگار می‌گذراند". این نظرگاهِ صدریه را تا آن‌جا که در خاطرم مانده می‌توان به عنوانِ نسخه‌ای خام و غیرِ نظری از اندیشه‌ی فوکو موردِ بازخوانی قرار داد. روشنفکرِ او نیز می‌تواند طیفِ وسیعی از عالم و نجار و شطرنج باز و هکر و فیلمساز و ایدئولوگِ در خدمتِ حزب یا خائن به وطن را دربرگیرد. از این منظر روشنفکر مفهومی‌ست پخش و پلا شده و بی‌در و پیکر.

هر انسانی می‌تواند در در طولِ حیاتش به فراخور موقعیتی که در آن قرار دارد کنشی روشنفکرانه مرتکب شود. اما مجبور نیست این برچسب را در تمامِ دورانِ عمرش بر پیشانی داشته باشد. یک فیلمساز ممکن است در برخی فیلم‌هایش مرتکبِ کنشی روشنفکرانه گردد و در برخی دیگر از آثارش تنها یک فیلمساز باشد. چنان‌که شاعر در کمالِ تأسف تازه اگر خوش‌شانس باشد تنها هنگامی که شعر می‌نویسد شاعر است و در باقیِ اوقات حمالِ شعرِ خود. روشنفکری انگی‌ست که برخی از اطلاقِ آن به خود لذت می‌برند. اما به نظر می‌رسد چنین بسطی حاصلی جز بخار شدنِ خودِ مفهومِ روشنفکری دربرنداشته است بی‌آ‌نکه به زدودنِ انحصارش کمکی کرده باشد. شاعر اگر شاعر باشد سکوتش هرگز "شاعرانه" تعبیر نخواهد شد. او با نفریفتن خود را می‌فریبد. اما سکوتِ چنین روشنفکری به هر تعبیری تن می‌دهد. از سکوتِ استراتژیک گرفته تا ترس و تسلیم و ناتوانی. او از پذیرشِ بهای تلخِ این انگ نیز لذت می‌برد. توده به روشنفکر نیازی ندارد. آن‌چه این ماشینِ بلع و دفع نیازمندِ آن است وجودِ نویسنده‌ای‌ست در تیراژِ پایین (به نسبتِ نام و اقتدارِ توده) که در مواقعِ بی‌چیزی و خلأ به ورزیدنِ فکرِ تعدادی از آن‌ها اهتمام ورزد و اوقاتِ فراغت‌شان را اندکی سنگین‌تر سازد. توده اما همچنان به راهِ خود خواهد رفت.    

4

 یک بار وقتی دوستی گفت که قصد دارد پایان نامه‌اش را در بابِ انسانِ دموکرات بنویسد، گیج و منگ از خودم پرسیدم در جهانی که سوژه‌ای همچون برنامه‌ی تلویزیونی نود در دسترس است، انسانِ دموکرات به چه کار می‌آید؟

5

 بکت در پاسخ به این سؤالِ مضحک که چرا نمایشنامه‌ی در انتظارِ گودو کاراکترِ زن ندارد گفته بود: "چون زنان پروستات ندارند". بدیهی‌ست که با نداشتنِ پروستات چیزی از کیفیتِ بازیِ زنان کاسته یا به آن افزوده نمی‌شود، اما به نظر نمی‌رسد این نظریه در موردِ روشنفکران از بداهتِ چندانی برخوردار باشد. پس این جمله شاید بتواند به عنوانِ وصفِ حالِ بسیاری از روشنفکرانِ این ملک به کار آید: روشنفکرِ بی‌پروستات؛ بازیگری مزخرف.

6

 داشتم بریده‌ی روزنامه‌های نیمه‌ی اول دهه‌ی هشتاد را بازبینی می‌کردم تا اضافه‌ها را دور بریزم. هر از چندگاهی این عمل را مرتکب می‌شوم، به امیدِ روزی که دیگر چیزی باقی نماند. با یک مرورِ سطحی می‌توان دید که زبانِ به اصطلاح روشنفکریِ این سال‌ها به چه کثافتی کشیده شده. از کاربردی‌ترین ابزارِ بیانِ این زبان به نامِ ترجمه چنان سوءِاستفاده‌های مهوعی صورت گرفته که به سختی می‌توان با نامگذاری‌هایی از قبیلِ "آغازِ راهی طولانی" یا "دورانِ گذار" سر و تهش را هم آورد. (ما همواره در دورانِ گذاریم. تاریخ چیزی جز تکرار نیست). روشنفکریِ ما در این دوران عموماً خلاصه می‌شد به "در بابِ" و "به مثابه‌ی". (یعنی همان on و as خودمان). چه در متونی که از آن‌ها بسیار آموختیم و چه در متونی که به هیچ نمی‌ارزیدند. در آن دوران بچه روشنفکرها در ستونِ یکی دو روزنامه در بابِ هر چه می‌خواستند می‌نوشتند. از "در بابِ امرِ سیاسی" و "شعرِ زبان" گرفته تا "در بابِ زباله به مثابه‌ی پدیده‌ای فرازیست محیطی". و بعد لابد در بابِ لذتِ دفع و این چیزها. (هیچ دقت کرده‌اید که این "به مثابه‌ی" چه زیباست و آن‌وقت در این نحوه‌ی کاربرد به چه گندی کشیده شده؟)   

7

 جایمان امن است. تر نیست و بچه نیز هست. کسی ما را به پشیزی نمی‌گیرد. خاصیتِ این بیانِ ضدِ تمثیلی این است که شما می‌توانید آن را همان‌طور که نیست بخوانید. و نه جورِ دیگری. در این متن لازم نمی‌بینم از خودم بپرسم "کنشِ روشنفکرانه چیست؟" چون چیزِ تازه‌ای جز آن‌چه همه می‌دانیم در چنته ندارم. پس این یک خودزنی‌ست. پیامی‌ست خطاب به خود، در لحظاتی که قادری خود را از بالا نظاره کنی و از دردِ هیچ بودن کامیاب شوی. گاه چنان فاصله بگیری که بدل به نقطه‌ای شوی. چنان‌که دیگر جرأت نکنی نشانش دهی و بگویی "این منم!".

 

دومان ملکی
انتشار: 10 اسفند 91
بایگانی شده در:
یادداشت

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر