ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

اطلاعاتِ اولیه درباره‌ی "نجاتبخش"

 

 

 

1

صد بار گفتم آشغال نریزید، مگس جمع می‌شود. صد بار ذکر کردم از این شبِ تیره چشم برنگیرید، بگذارید چشمانتان به تاریکی عادت کند (نجاتبخش می‌گوید:).

2

یادم هست یک‌بار دمی پیش از عق زدنِ ساندویچِ مزخرفی که خورده بودی با خود این‌گونه اندیشیدی: "اوایل خوب بود، اما این اواخر چنگی به دل نمی‌زند". و این در پاسخ به آن‌هایی بود که احتمال داشت از تو درباره‌ی کیفیتِ غذای ساندویچ‌فروشیِ سرِ خیابان سؤال کنند. حال که تمامِ پاسخ‌ها نزدِ تو از پیش حاضرند، پس اکنون چرا در برهوتِ سکوتت سرگردانم کرده‌ای؟ چرا با سکوت صدای مرا از من می‌گیری و و نجاتبخشم را از من دریغ می‌داری؟ مگر نه این‌که همواره تا دمی بعد منتظر بوده‌ام و در چاله‌های گذشته‌ای سرگردان عمر سپرده‌ام که احضارِ تصاویرِ تکه‌تکه‌اش گاه نیمه‌های شب خواب از سرم می‌رباید و احساسِ هیچ بودن را چون فضله‌ای ناچیز بر من فرومی‌ریزد.

تو نه تنها نجاتبخشم را از من دریغ کردی، بلکه امکانِ پرسش از آن را نیز از من گرفتی. پس از این بابت از تو گله‌مندم.   

3

در اساطیر آمده که مینوتور، موجودی با تنِ انسان و سرِ گاو، در لابیرنتی اسیر بود که قربانیانش در آن راه گم می‌کردند و خوراکِ او می‌شدند. وقتی قرعه به نامِ تزه افتاد که به لابیرنت داخل شود، آریان که به او دل باخته بود کلافی به دستش می‌دهد تا بعد از کشتنِ مینوتور با دنبال کردنِ ردش از لابیرنت به سلامت بیرون آید. اما تزه سرانجام این نجاتبخش را در جزیره‌ای رها می‌سازد تا دیونیزوس او را بیابد، دلباخته‌اش شود و به زنی بگیردش. پس آریان که عاشقِ تزه است در نزدِ او نجاتبخشی بیش نیست. و تزه نه در بندِ عشق که در جست‌وجوی نجاتبخشِ خویش است. همان‌طور که نیچه می‌گوید: "هر انسانی در جست‌وجوی آریانِ خویش است." یعنی عاشقی که وظیفه‌ی نجاتبخش را به خوبی ایفا کند. عشق پیش شرطِ نجاتبخش است، اما هر عشقی نجاتبخش نیست. این نجاتبخش است که باید عاشق باشد. عاشقِ آن‌که خود را در آینه‌ی دیگری موجودی بیهوده ببیند، چون آن‌چنان از دیگری برتر است که دیگر یارای ادامه دادنش نیست.

4

"می‌روم، به این امید که روزی اثبات گردد آن‌که بر خطا بوده من بودم. تنها در این صورت است که به آرامش خواهم رسید." نجاتبخش اینگونه کناره می‌گیرد. او به خوبی می‌داند که از دامِ توده نمی‌توان رهید و با آگاهی از پرتگاهِ پیشِ رو به نجات امیدی نمی‌توان بست. آخر این آگاهی دیگر در شمارِ خصایصِ منحصر به فرد قرار ندارد. نجاتبخش تنها قادر به بخشش است. اگر اشتباه کند خود را می‌بخشد، و اگر حق با او باشد، دیگران را. در این مورد حق یک مفهومِ فلسفی نیست. از نوعِ همان حقی‌ست که به حقدار می‌رسد. نجاتبخش دقیقاً از این حق است که گذر می‌کند.

5

در عشقِ نجاتبخش تنها یک منفعت نهفته است و آن این‌که از عشق هیچ نفعی حاصل نمی‌آید. حتا خودِ عشق نیز پاداشِ عشق نیست. پس نجاتبخش مدام از خود انتقام می‌گیرد و بدین طریق راه می‌پیماید.

6

دستم را بگیر و مرا از این باتلاق بکش بیرون، اما درحالی‌که پایت را بر سرم نهاده‌ای و مرا به قعرِ نیستی فرومی‌بری. نجاتبخش اینگونه عمل می‌کند. پس هر کسی از قدرتِ لازم برای داشتنِ نجاتبخش برخوردار نیست. نجاتبخش سهمِ انسان‌های قدرتمند از زندگی‌ست. سهمی که همواره ادا می‌شود اما نه همیشه به خوبی. قدرتِ پذیرشِ شکست را نباید دست‌کم گرفت.

7

نمی‌توان آگهی زد: "به یک نفر نجاتبخش نیازمندیم" و زیرش شماره‌ای نوشت و به انتظار نشست نجاتبخش زنگ بزند تا تو بوی علفِ تازه را از پشتِ خط استشمام کنی و با او در اولین تقاطع قرار بگذاری و نجاتبخش ناگهان سر برسد و بگوید "من اینجام، بپر بغلِ عمو". گاه ممکن است نجاتبخش بپیچد به چپ و تو بپیچی به راست. آن‌گاه ممکن است از کسی تقاضای نجات کنی که نباید، و نجاتبخش به ناچار از دور نظاره کند بی‌آنکه اجازه‌ی دخالت در امورِ شخصیِ تو را نه حقِ خود، که حقِ تو بداند و بدین طریق زمانی دراز سپری شود و فرصت برای بازگشتِ نجاتبخش از دست برود. (اگر از براتیگن می‌خواستی در موردِ نجاتبخش بنویسد:).

اگر در آستانه‌ی نجات از خود بپرسی مگر می‌توان نجات یافت، به این دلیل است که تو به آستانه باور داری، نه به نجات. در این مورد آستانه همان نجاتبخش است. نجاتبخش تو را در آستانه نگاه می‌دارد. این است شرطِ زیستن. وگرنه نجات که در پایان ممکن نیست. حتا در صورتِ رستگاری. در آستانه است که ناممکنیِ نجات به خلق بدل می‌شود.

8

پس نجاتبخش یک فرصت است. واسطی‌ست که تو را به شئی هدایت می‌کند. به چیز. او از نارضایتی و نومیدیِ تو نهایتِ استفاده را می‌برد. چون می‌داند نومیدی بی‌مرز است و تنها راهِ کنار آمدن با آن بدل ساختنش به چیز است: نومیدیِ جامد. پس نجاتبخش کسی‌ست که با تمامِ قدرت به قلبِ نومیدی می‌تازد و آن را از هم می‌درد. اما نه برای خود. برای دیگری. تنها وظیفه‌ی نجاتبخش خودش است. یعنی نجاتبخش بودن. پس او همواره در معرضِ سرخوردگی قرار دارد. ممکن است انتخاب‌هایش اشتباه باشند یا فردی شایسته‌ی نجات در محدوده‌اش یافت نشود. آن وقت است که باید سفر کند.

9

آیا نجاتبخش کسی‌ست که از نجاتِ خود دست شسته؟ یا احیاناً در مسئولیتش در مقامِ نجاتبخش منفعتی نهفته است؟ به راستی نجاتبخش چه در سر دارد؟ چرا مرتکبِ چنین ایثاری می‌شود و زندگی‌اش را به طرزی بی‌مهابا به پای دیگری می‌ریزد؟ این وظیفه از کدام ازل برای او معین گشته؟

10

یک نجاتبخشِ اصیل قادر است به کمکِ شاخک‌هایش موردِ نجات را شناسایی کرده و با صبری بی‌پایان به صیدِ تدریجی‌اش بپردازد. در این مدت موردِ نجات می‌باید از چندین آزمون به سلامت عبور کند. این آزمون‌ها توسطِ روندِ عادیِ زندگی و همین مکالماتِ پیش پا افتاده از قبیلِ احوال‌پرسی و "امروز هوا چه خوب است" شکل می‌گیرند. باید توجه داشت که نجاتبخش هیچ‌گونه ترحمی را تاب نمی‌آورد. جلبِ ترحم از سوی موردِ نجات نجاتبخش را به آگاهی نسبت به انتخابِ اشتباهِ خود سوق می‌دهد.

در عینِ حال موردِ نجات نیز چندان منفعل و خنثا عمل نمی‌کند. ممکن است افرادی در نقشِ عاملِ نجاتِ قلابی بر سرِ راهش قرار گیرند و او را به کامِ خود کشند. پس بر اوست که تنها به کامِ یکی فرو شود: نجاتبخشِ اصیل. یک نجاتبخشِ قلابی احتمالاً زندگی نامه‌های فراوانی خوانده که در آن‌ها نجاتبخش همواره یا قهرمان بوده یا ناجیِ قهرمان. نجاتبخشِ اصیل روحِ قهرمان است. روحِ بی جسمِ او. قهرمان بی او هیچ است و او نیز بی‌وجودِ قهرمان بی‌فایده و ثمر. قهرمان همواره انتظار می‌کشد اما انتظارش در مقابلِ انتظارِ نجاتبخش هیچ است. قهرمان هیچگاه نمی‌فهمد نجاتبخش چگونه خود را به او اثبات کرده و در برش گرفته. نجاتبخش عشق است. مادرِ گمشده و صدای درون، که می‌گوید: نترس تو در تجربه‌ی فقدان چندان هم تنها نیستی.

11

نجاتبخشِ قلابی و اصیل هر دو عاشقند. اما نجاتبخشِ قلابی عشقش یا شر است یا خیر. یا برای رسیدن به مقصود حاضر است از روی هر جنازه‌ای عبور کند و موردِ نجات را یا از آنِ خود بداند یا هیچ‌کس، و یا او را به حفظِ اخلاقِ محض و سر به زیریِ مدام دعوت کند. نجاتبخشِ اصیل اما بر طبقِ نامی که نیچه بر کتابِ خود نهاد و در تمامِ متونش به عنوانِ درونمایه‌ای بی‌پایان در روندِ نوشتن به تکرارِ آن پرداخت، عمل می‌کند. یعنی فراسوی نیک و بد. یک نجاتبخشِ اصیل به نیروی خیر یا شری که قهرمانش را احاطه نموده اجازه‌ی بروز یا ظهور می‌دهد. و تنها آن‌گاه که قهرمان راهِ سوم را انتخاب کند، خودش نیز سر می‌رسد. قهرمانی که یا بر شر پیروز می‌شود و یا در راهِ نبردِ بی‌باکانه با آن کشته می‌شود و بدین طریق پرچم را به قهرمانِ در راه می‌سپارد، به نجاتبخش نیازی ندارد. نجاتبخش قرار است قهرمانِ خود را به فراسوی پیروزی یا شکست رهنمون سازد. به پس‌مانده‌ی موجود از آن دو. به سنتزی بی‌پایان.

12

نجاتبخش چنان بر خودش مسلط است که سعی می‌کند خود را غیرعادی جلوه دهد. وگرنه چگونه می‌شود این همه تسلط و آگاهیِ غریزیِ فعال شده را تاب آورد و این‌چنین عادی و پیش پا افتاده جلوه کرد؟ او باید هم بارِ قهرمان را بر دوش کشد و هم بارِ نیروی بی‌پایانِ خود را.   

اما هیچ منتی در کار نیست. نه از سوی نجاتبخش و نه از طرفِ موردِ نجات. این رابطه دو سویه است. نجاتبخش با نجاتِ قهرمان خود را نیز نجات می‌بخشد. نجاتِ او در گروِ نجاتِ قهرمان است. تنها نجاتبخشی که تنهایی را تا مغزِ استخوان لمس کرده قادر به تشخیصِ میزانِ اصالتِ موجود در تنهایی قهرمانی‌ست که با پذیرشِ شکست به فراسوی خیر و شر گام نهاده. قهرمانِ نام‌ناپذیر و لغزنده. قهرمانی که تاریخ را می‌سازد. قهرمانی تهی گشته از مفاهیمِ قهرمان.

 


دومان ملکی
بایگانی شده در: یادداشت
انتشار: بهمن 91

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر