ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

چند باور عامیانه درباره‌ی زنان

 

 

 

1. زنان دیگر برای جاودانگی به مردان نیازی ندارند. به سختی می‌توان باور کرد که سوفیا، همسر تولستوی، توانسته باشد جنگ و صلح را هفت بار برای او بازنویسی کند. یعنی چیزی در حدود نه هزار صفحه. بورخس در "پیر منار، نویسنده‌ی دون کیشوت" این شوخی را با جدیت تمام مطرح می‌کند که هر بار بازنویسی متنی- حتا اگر رونوشتی برابر اصل باشد- به مفهوم خلق اثری دیگر است. (حال بنگرید سهم سوفیا را در جنگ و صلح). بماند که سوفیا برای لئو سیزده فرزند نیز به دنیا آورد و ناباکفِ حواس پرت به همسرش ورا که سال‌ها عاشقانه در کنار هم زیسته بودند خیانت کرد. ورای دل‌شکسته که به خوبی می‌دانست همسرِ نابغه‌اش بدون او هرگز قادر به زیستن و خلق کردن نخواهد بود، بخشش پیشه کرد و تا دمِ آخر به تصحیح آثار ناباکف (به چهار زبانِ زنده)، بستنِ قراردادها و پرداختِ مالیات و مدیریتِ تام و تمامِ زندگیِ نویسنده‌ی شهیرِ روس اهتمام ورزید. ناباکف حتا از یافتنِ اتاقی که در آن صدها بار به تدریس پرداخته بود نیز عاجز بود. ورا دستش را می‌گرفت، کاغذهایش را مرتب می‌کرد و موضوع بحث را به او یادآور می‌شد. این مالکیت حق ورا بود. به ویژه آن‌که یک‌بار در حمام ناباکوف پایش سر خورده و صاف افتاده بود روی ورا و نقصی ابدی نصیبش ساخته بود1. ورا باید این بها را می‌پرداخت. به عنوان تنها تضمینِ قطعی برای باقی گذاشتنِ ردی از خود در ساختنِ تاریخ.

2. هر چیز غیرِ طبیعی می‌باید به قدر کافی طبیعی جلوه کند. زنان این باور را پاک از یاد برده‌اند. شرطِ غیر طبیعی بودن را. پس عجله نکنید.

3. گربه‌ها انسان‌ها را با عشوه رامِ خود می‌کنند و انسان‌ها سگ‌ها را. عشوه‌ی گربه‌ها نرم و ملایم است و عشوه‌ی انسان‌ها زبر و خشن. پس زنان به خوبی می‌دانند شرطِ عقل این است که سگ‌ها همواره با گربه‌ها دشمن بمانند. اگر تمامِ زنان گربه‌اند، پس همه‌ی مردان سگ نیستند؛ و گربه‌ها نیز همه‌شان زن.

4. تمامِ دخترانی را که تاکنون به اتاقِ من پا گذاشته‌اند پرسشی مشترک به هم پیوند می‌زند: "همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده‌ای؟"

5. من هیچ‌وقت در محلِ کار زنان را به چشمی دیگر نگاه نمی‌کنم. نه به این خاطر که خدایی ناکرده برایشان احترام قائلم. نه! فقط می‌ترسم حواسم پرت شود.

6. از بهترین مکان‌ها برای دیدزدنِ زنان نگریستن به آن‌ها از پشتِ شیشه‌ی اتومبیل است. البته این مکان برای زنان نیز چندان نامناسب به نظر نمی‌رسد. تاریخ نشان داده که آن‌ها نیز قدر این موقعیت را به خوبی دانسته‌اند. با تلفیقِ چند نظریه‌ی روانکاوانه می‌توان گفت نشستن درون اتومبیل همچون ورود به حریمی امن و شخصی در حوزه‌ی عمومی‌ست. اتومبیل علاوه بر این‌که توهمِ بودن در چنین حریمی را در فرد زنده می‌کند، به او احساس برخورداری از بدنی آرمانی را نیز اعطا کرده و بنابراین برای او به منزله‌ی پوشیدن بدنی دیگر است. در عین حال حائلِ نادیدنی میان این حریم- یعنی شیشه، البته با کمی اغراق- این تصور را به فرد القاء می‌کند که در حال تماشای فیلمی از دریچه‌ی مانیتور است. پس کوچک‌ترین لکی بر شیشه که ممکن است منجر به بازگشت فرد به واقعیت شود، ترجیحاً زدوده خواهد شد. تا آن‌جا که گاه اگر شیشه‌ای هم در کار نباشد وجود همان دریچه و حضور در اتومبیل برای در هم شکستن مرزها کفایت می‌کند. اما ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود. شاید بتوان گفت فرد در این موقعیت گونه‌ای سراسربینیِ ناقص را در پیوند با نگاهِ خیره تجربه می‌کند. فرد در بدوِ امر خود را در جایگاهِ آرمانی‌اش بازمی‌یابد. یعنی جایگاه یک سراسربین (Panopticon). چون ممکن است ولو برای لحظاتی گمان برد که او همه را می‌بیند، ولی همه او را نمی‌بینند. غافل از این‌که سوژه تنها در صورتی قادر به دیدن است که خود نیز دیده شود (حتا یک کارآگاه نیز هنگام دیدزنی نمی‌تواند و نباید بر این وضعیتِ دوگانه غلبه کند. چون در این صورت هرگز دیدزنِ خوبی از کار درنمی‌آید. لحظه‌ای که دیده شدن را از یاد می‌برد، به احتمالِ فراوان یا به چشمان زنی خیره شده که وسوسه و عشق از آن می‌بارد و یا به شرارتی چنان بی‌واسطه که از نقطه‌ای نامعلوم به او نیرو وارد می‌کند). یعنی از آن‌جا که نگاه نزدِ دیگری‌ست سوژه خود نیز همزمان در جایگاهِ ابژه قرار می‌گیرد و باز از آن‌جا که سوژه هرگز از نقطه‌ای که ابژه به او می‌نگرد، به ابژه نمی‌نگرد، این سرگردانی در تجربه‌ی همزمان موقعیت سوژگانی و ابژه‌گانی همواره پابرجاست. اما آن‌چه ممکن است فرد دیدزن را به واقعیت بازگرداند، تلاقی نگاه‌هاست. یعنی زمانی که ابژه ناگهان مستقیم به چشمانِ سوژه زل بزند و با این عمل به نوعی به جایگاهی که سوژه خوش دارد برای او تعریف کند معترض گردد. (اگر طرف آشنا هم از کار دربیاید که دیگر بدتر!) (2)

7. آخرین زنی که روی زمین باقی بود پشتش را به من کرد و گفت: سعی نکن تصاحبم کنی. اگر جذاب به نظر می‌رسم برای این نیست که که آخرین نفر یا تنها گزینه‌ام. من آن راهِ سومم که سایه‌ام برای پوشاندنِ لکه‌ای از آفتاب نیز کفایت نمی‌کند.
باور کنید زنان تمامِ این‌ها را می‌دانند. آن هم به غریزه.

می‌دانستم که نباید تصاحبش کنم. او وقتی دوست دارد تصاحب شود که تنها و آخرین نباشد. حال که جز او گردابِ دیگری در کار نبود تصاحبش امری بود ایستاده بیرون از زمان و در نتیجه انتظار.

تنها زنی که ممکن است مرا آزاد بگذارد و کاری به کارم نداشته باشد، زنی‌ست که هیچ امیدی به تصاحبِ من ندارد. کافی‌ست ذره‌ای احساس کند که این امکان برایش وجود دارد. آن‌وقت خونم را در شیشه می‌کند و به آرامی و طیِ حرکاتی ناشی از پختگی شیشه را تکان می‌دهد تا خوب هم بخورد. جالب این که او اغلب در بدو امر این کار را به همان طریقی آغاز می‌کند که در هنگام نومیدی نیز به کارش می‌بندد. یعنی از طریقِ آزاد گذاشتنِ من. من در کل و ذاتاً برای او هیچ ارزشی ندارم، جز همین‌ها که ذکرش رفت.

8. شما زنان همیشه زن می‌مانید. چرا که هرگز قادر به درک این نکته نخواهید بود که من اگر صادقم، با خودم صادقم، نه با شما. پس حال می‌توانید ادامه دهید: به تحسینِ صداقتم بپردازید؛ به سانِ ارزشی نفرت‌انگیز که هیچ‌گاه تاب شنیدنش را نداشتید.

 

  

دومان ملکی
بایگانی شده در: یادداشت

پانوشت:

1.زندگیِ واقعیِ ورا ناباکوف، گلی ترقی، فصلنامه‌ی سمرقند، شماره 3 و 4، 1382.         
2.حاصل نشخواری از بری ریچاردز، ژیژک، کمی سارتر و البته لاکان. 

انتشار: مهر 91- اکتبر 2012

 

ورا و ولادیمیر ناباکف (در آینه) حین کار.

 

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر