ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

مقاوم در برابرِ زبان
یا
ناکجای نامیده شده

                                                                                                            

                                                                                                   

  

        

1

خشتکِ شلوار را ببین و نگاهی هم به جهان بینداز1. ببین کدام ­یک بهتر است؟ این لطیفۀ بکت می­‌توانست شعر را مابینِ دو انتخاب در نوسان قرار دهد: یا جهانی مستقل برای خود بسازد، همچون شلواری که هر قدر هم اوضاعش زار باشد باز با اوضاعِ جهان قابلِ قیاس نیست یا اصلاً ربطی به آن ندارد، و یا همچنان همراهِ جهان بماند. باج دهد و به هستی خود ادامه دهد. ظاهراً شعر  مدت‌هاست که امکانِ دوم را از کف داده. رسانه‌ها و مدیوم‌ها در جابه‌جای‌­ها و جایگزینی‌های مداوم امکانِ ابزار شدن را از شعر دریغ کردند. شعر دیگر نمی‌­بایست ابزاری برای رساندنِ پیامی یا هر چیزی- گیریم به طریقی زیباتر- باشد. شعر زبانِ ناب است و معنا هم مخلِ ناب بودنش. شعر وسیله نیست و حتا حق ندارد خودش را هم منتقل کند. شاید برای همین است که در بیانِ عامیانه هر کس را که پرت و مزخرف می‌گوید«... شعرگو» خطاب می‌کنند. وقتی همه چیز از شعر دریغ می‌شود، وقتی شعر قرار نیست نوشته شود و در هنگامِ نوشته شدن به مخاطبی بیاندیشد (پرهیز از سفارشِ اجتماعی!؟)، پس متن برای نزدیکی به گزینۀ نخست می‌باید همچنان بی‌مؤلف به پیش بتازد و هستیِ مستقلِ خود را محفوظ بدارد. همان که نامش جهانِ متن است. جهانی مستقل از بیرون که دال‌هایش به مدلول­های پیشین و پسین دلالت نمی‌کنند. جهانی که به واقعیت دستبرد می‌زند تا واقعیتی دیگرگونه خلق کند. و تلاش می‌کند به شدت واقعی باشد. این جهان را نه رمانتیک‌ها به خواب می­دیدند، نه پارناسین­ها و سوررئالیست­ها. اما آیا ممکن است چیزی هستی و موجودیت داشته باشد، آن هم بی نیاز به دیگری؟

شعر چنان به دیگری نیاز دارد که ناچار است آن را پس بزند. شعر تنهاست چون به دیگری نیاز دارد. شده آنقدر تنها باشی که نخواهی کسی را ببینی؟ ابتذال از همین علامتِ سؤال آغاز می­شود.

2

نوشتار در وهلۀ نخست اختراع شد تا علاجی در برابرِ فراموشی باشد. دو معنای متضادِ موجود در فارماکونِ دریدا: زهر و پادزهر. نوشتار به عنوانِ دارو و پادزهری در برابرِ فراموشی و حافظه‌ا­­ی جانبی اختراع شد. همان نوشتاری که از دیدِ افلاطون در تحلیلِ دریدا زهر است، چون معنا را به تأخیر می­اندازد و گوینده و مؤلفی به آن سنجاق نشده تا راه را بر تکثرِ معانی بندد. اما اگر بگوییم نوشتار گونه‌ای یادآوری است، پس می­ توان فریاد زد که نوشتارِ خودبه­خود میسر نمی‌گردد مگر از پسِ فراموشی. باید فراموش کرد تا به نوشتاری بداهه گون روی آورد. به کارکردِ نابِ دال. نوشتار «خاطره» نیست. رودخانه نزدیک است، اما خاطره را دو بار نمی‌توان نوشت و نوشتار را حتا یک بار هم. پس نیازی در کار نیست. نوشتار اختراع شد تا راهی باشد به فراموشی، چرا که از آن پس حافظۀ دیگری وجود داشت تا بتوان به آن تکیه کرد: حافظۀ مکتوب در برابرِ گفتار. شعر قرار است این حافظۀ دیگر را هم تخریب کند. به یاد آوردنِ شعر به یاد آوردنِ «تاریخ» نیست. شعر اگر تاریخی هم دارد، به این خاطر است که بیش از اندازه غیرِ تاریخی است. تاریخ تنها قادر است به عنوانِ پاره‌ای جدا شده از بافت مصادره‌اش کند. یعنی وقتی که دیگر متن نیست. این پارۀ جدا شده هر چند همچنان بافتِ پیشین را احضار می‌کند، اما خانه‌اش جای دیگری‌ست. او جذبِ واقعیت (گفتار) گردیده و متن برایش چیزی بیش از یک نوستالژی نیست. "آب را گل نکنیم": آری! مخاطب تا بدین اندازه نفرت‌انگیز است!

پس مخاطبِ شعر هیچ راه­ِ گریزی ندارد. او دیگر به شعر نیازی ندارد، چون شعر دیگر ابزار نیست، به جایی بند نیست؛ آغاز نمی‌شود، پایان نمی‌یابد. پس شعر در کجای واژه‌­اش جا خوش کرده؟

3

زبانِ شعر، لااقل از فرمالیست‌ها به این سو، انحرافِ از زبانِ معیار تلقی می‌شده. هنجاری که اکنون به خودیِ خود و جدای از متن به قدرِ کافی منحرف هست: جنونی همه ­گیر از سینما تا پلی‌استیشن. از بیماری به عنوانِ انحراف تا سلامتِ منحرف. پس انحراف از هنجار و زبانِ معیار دیگر مطرح نیست؛ مگر در نقطۀ صفر. تاریخِ شعریِ هر زبان نیز مرحلۀ دومِ هنجامندی است که شعر باید از آن هم عدول کند. و این یعنی رعایتِ فاصله با مخاطب. مخاطب زمانی در جست­ وجوی پیامی که با اندکی انحراف از زبانِ معیار در شعر نهفته باشد، سر و دست می­شکست. حال این مخاطب نه فقط پیام را، که عدمِ انتقالِ پیام را نیز در رسانه­های دیگر به طریقی بلاواسطه در مسیرِ ارضای میلِ ذهنی و جسمیش نظاره‌گر است. چیستی و چگونگیِ انتقالِ پیام از مک ­لوهان تا یاکوبسن و بودریار، هر مدیومی (از جمله شعر) را سیراب کرده است. و شعر در این رقابتِ برابر مجبور به کناره‌گیری شده است. شعر که زمانی دل­خوش به مرحلۀ دوم کلِ تاریخِ زبانش را از هنجارمندی خارج می­کرد و در نهایت بهایش را با غربتِ بی­حاصل می‌پرداخت، اکنون برای این ­که جدا بماند می باید همچنان غریبه‌تر گردد، و گاه که همه چیز به سمتِ کمی غریبه­تر شدن در حرکت است، می‌باید کمی آشناتر جلوه کند. این غریبه گردانیِ مداوم که ممکن است از طریق بازگشت و آشنایی هم میسر گردد، مفهومِ مخاطب را همچون خیلی چیزهای دیگر، برای شعر بی معنا می‌سازد. چنین مخاطبی را دیگر نمی‌توان به این سادگی‌ها با جنونِ غریبه­گردانی به طبیعتِ بکر و دست نخوردۀ چیزها بازگرداند.

در واقع تناقضِ اساسی برای شعر در لحظه­‌ای است (ولو یک لحظه) که به مخاطب می­‌اندیشد. شعری که به مخاطب می‌اندیشد شعر نیست، شاعر است. شعر دیگر نمی­‌تواند مخاطب را بخواند. مخاطب یک دیگریِ نانوشته است. شعر همان‌قدر که خوانده نمی‌شود، خود نیز قادر به خواندن نیست. گویی شعر با مخاطبی از پیش ارضاء شده طرف است که حوصلۀ یک گمراهِ بی‌حاصل، یک منحرفِ تاریخِ مصرف گذشته را ندارد.

4

"از خیره شدنِ طولانی به گرداب بپرهیزید، چرا که ممکن است ناگهان گرداب به شما خیره شود." شعر در این سخنِ نیچه بلعیده می­‌شود. چون در این خیرگی نقطۀ گمِ خود را از کف داده. همان نقطۀ ناپیدایی که کسی برای یافتنش به خود زحمت نمی‌دهد، چون در هر حال به چنگ نخواهد آمد. از شعر به مخاطب: حالا که همراهی نمی‌کنی، پس دورتر بایست، چون خوب می‌دانم چیزی به من خیره نیست. شعر دیگر در گردابِ زبان ترجمه نمی­شود. اما نه به خاطرِ بحثِ کهنۀ ترجمه‌ناپذیری. شعر دیگریِ خود را، خیرگی‌اش را از کف داده. حتا امکانِ غیبت هم از شعر دریغ شده، مگر این ­که همت به خرج دهد و غیابِ خودش را بدزدد. می­‌بینید که ناممکن­‌هایش تا چه اندازه مضحک و خنده‌آورند. زبان یگانه معضلِ شعر است. ناکجای نامیده شده. شعر در جست­وجوی نام‌ناپذیر، نام می‌گیرد.

5

« کشتنِ انسان جایز نیست، زیرا انسان شبیه خدا آفریده شده. هر حیوانی که انسانی را بکشد باید کشته شود. هر انسانی هم که انسانِ دیگری را به قتل برساند، باید به دستِ انسان کشته شود. و اما شما، فرزندانِ زیاد تولید کنید و زمین را پر سازید.»2

اگر شعر با مقاومت در برابرِ زبان (معنا) هستی می‌یابد، پس باید ضدِ انسان باشد. مقاوم در برابرِ انسان. همچون ساعت‌های ضدِ ضربه و ضدِ آب. اشیائی که باید در برابرِ نحوۀ استفادۀ انسان مقاوم باشند. و انسانی که باید در برابرِ زبان، اشیاء و مفاهیم (مرگ). حال که از فوکو به بعد زبان مقدم بر انسان است (حضورِ زبان= غیابِ انسان) پس شعر نه انتقامِ انسان از زبان، که انتقامِ زبان از زبان است: حذفِ انسان، حذفِ مؤلف، و حذفِ مخاطب. حذفِ زبان از طریقِ زبان. انسان اما به شعر باز می‌گردد. به عنوانِ دال. دالِ «انسان».   

 

 

 

 

 

پانوشت­‌ها:

1.اشاره است به حکایت مشهوری که در نمایشنامۀ آخرِ بازی اثر بکت از زبانِ یکی از شخصیت‌ها نقل می‌شود: آقایی نزدِ خیاط می‌رود و سفارشِ شلوار می‌دهد. اما خیاط علی‌رغمِ موعدِ تعیین شده هر بار به به دلیلی تحویلِ شلوار را به تعویق می‌اندازد: زیپش خراب است ... خشتکش درست نیست... . مشتری می‌گوید خداوند جهان را در شش روز آفرید، تو چند ماه است ما را معطل کرده­‌ای. و  پاسخ می‌شنود که بله، اما این شلوار را ببین، بعد نگاهی هم به اوضاعِ جهان بینداز!
2.تورات

 

دومان ملکی
منتشر شده در مجلۀ گلستانه، شمارۀ 90 (متنِ حاضر ویرایش مجدد گردیده است)
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر