ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

برزخِ انسانِ معاصر



 

1

خطرناک‌­ترین نقطه، نقطه‌ای است که در آن کسی احساسِ خطر نمی­‌کند. این سخنِ حکیمانه چندان به گوش آشناست که هر کسی با هر مرام و مسلکی به احتمالِ فراوان حتا اگر برای لحظه‌ای در زندگیش احساسِ امنیت و آرامش کرده و این دو را به هم پیوند زده باشد، با گوشت و پوست لمسش کرده است. و اگر این­‌گونه باشد او در آن لحظه یک انسانِ معاصر است. آری! معاصر بودن بدین حد گریزان از دست می‌لغزد. ظاهراً معاصر بودن به موقعیتی تعبیر می­‌شود که فرد از زمانۀ خود گامی به پیش می‌نهد چرا که می­‌داند زمانِ حال، این لحظه، وجود ندارد و او یا باید اسیر در دامِ گذشته در این حالِ ناموجود به زیستن ادامه دهد و یا فراوری پیشه کند و نبضِ آینده‌ای ناموجود را در فضای مه‌آلودِ ذهنش خلق نماید و بدین طریق به بازسازی گذشته مبادرت ورزد. اما چنین گونۀ فکری عجیبی از انسان در عینِ حال لازم است درک کند که چه وقت می‌باید معاصر نباشد. او در این آموزه که می‌گوید فرزندِ زمانِ خویشتن باش! تأویلی فراتر از یک توصیۀ حکمت­‌آموز و اخلاقی می­‌بیند. پیشبینی بازگشت و بازخوانی برای فراروی. "کالوینو" در اثرِ برجسته‌اش- چرا باید کلاسیک‌ها را خواند؟1- به آثاری عنوانِ کلاسیک اطلاق می‌کند که همواره به جای عبارت «دارم می‌خوانمش» می­‌گوییم «دارم دوباره می‌خوانمش». آثاری هستند که خواندن‌شان اغلب ناتمام باقی می‌ماند و تنها این قابلیت را دارند که موردِ بازخوانی قرار گیرند.

انسانِ معاصر پدیده‌ای است که بر اندوخته‌ای از هیچ ایستاده. زیرِ پایش خالی است. پس این شهامت و اعتمادِ به نفس برای معاصر بودن نصیبِ هر کسی یا چیزی نمی­‌شود. معاصر بودن نمی‌تواند به قرار گرفتنِ جمعیتی در یک عصرِ واحد تعبیر شود. معاصر بودن ردِ موقعیتِ حاضر در هر زمان است از طریقِ مبارزه با زبانِ مسلط و حاکم در آن دوره، مثلاً با مصرفِ بیش از اندازۀ آن. بنابراین انسانِ معاصر در تمامِ لحظاتِ هستی‌اش معاصر نیست. چنین چیزی ناممکن به نظر می‌رسد. بالطبع او با معاصر بودنِ خود به احساسِ امنیت دامن نمی‌زند. او متن است و بنابراین در حاشیه‌ها می‌راند. با حاشیه‌نویسی پاره­‌هایی از تنِ خود را در متن می‌تند و بدین‌گونه اعتراضش را به حذفِ فیزیکی تن توسطِ تقدسِ حاکم بر متن ابراز می‌دارد و نقطۀ نابِ صداقت، صداقتِ حاشیه‌ای را که از بدل گشتن به مرکز تن می‌زند، از متن دریغ می‌کند. بدین طریق صداقتِ مرکزگرا و در نتیجه اخلاق‌مدارِ متن را با دالِ تهی شده از مدلولِ صداقت به پرسش می­‌کشد. ما همواره تنها اندکی صادقیم و نقطۀ نابِ صداقت نادیدنی است، چراکه می‌باید در حواشی‌یی خلق شود که برده­‌وار حولِ نقطه‌ای مرکزی چرخ نمی‌زنند و سودای بدل گشتن به مرکز خواب از چشمشان نمی‌رباید. صداقتِ ناب را با چشمِ مسلح نیز نمی‌توان دید.

انسانِ معاصر فریبِ توجه به نیمۀ پرِ لیوان را نمی­‌خورد. نیمِ پر تنها نیمِ خالی دیگر را پوشش می‌دهد و نیمی دیگر را خالی می­گذارد تا توجهِ بیشتر را معطوف به خود سازد. این نوع نگاه از خوشبینی او آب نمی ­خورد. او به غایت بدبین است و همین نمایشگرِ اوجِ خوشبینی اوست. او بدبینی را در هیأت گونه ­ای خوشبینی تهی شده از خود به نمایش می گذارد، چون که می ­داند خوشبینی پتانسیلش در همین حد است. خوشبینی اما قادر نیست چنین نمایشی از بدبینی ارائه دهد.

2

 به نظر نمی‌­رسد که "نیما" علی‌رغمِ ایستادن بر لبه‌ای که هر دو سویش از گذشته و آینده عاری بود، خواسته یا توانسته باشد سایۀ سنگینِ پدری را بر نسل‌های پیشِ رو نقش زند. او برای این نخواستن متحملِ رنجی کمرشکن بود که تنهایی و زندگی در خلائی مطلق تعریفی سردستی از آن بیش نیست. در عکسی مشهور غول‌های کوچک به اتفاق زیرِ کرسی چمباتمه زده‌اند. عکسی که گویی هر قدر تلاش کنی نمی‌توانی به درونش راه بری. کسرائی، نیما، شاملو و کیوان با نگاه‌هایی پریده‌رنگ که به مخاطب نیرو وارد می‌کنند. نیما نوچه‌پرور نبود. آن‌ها که دورش را گرفتند از هر جای این رودخانه که خواستند آب برداشتند و هر یک خیلی زود پی زبانِ خود رفت و تلاش‌شان برای حملِ این سایۀ سنگین، این پدرِ اعظم، نتیجه‌ای چنان که باید در بر نداشت. شاملویی که اگر دوزار گیرش می‌آمد از جیبِ نداریش می‌گذاشت روش و با جذبِ آگهی از اتحادیۀ قصابان خرجِ چاپِ یکی دو شماره از نشریه­‌ای را جور می‌کرد که تنها انگیزۀ انتشارش چاپِ اشعارِ نیما بود (که در آن زمان جز در مجله­‌های بی‌ربطی همچون مجلۀ موسیقی جایی نداشت)، طبقِ گفتۀ اخوان گاه چنان نزدِ نیما منفور می‌شد که گویا نیما در غیابش شاگردِ وفادار را که تا پایانِ عمر به شاگردیِ نیما افتخار می‌کرد، زیرِ بارِ فحش و ناسزا می‌گرفت. نیما می‌دانست که جز تنهایی راهی ندارد و یارانش نیز احتمالاً هرگز از او نرنجیدند. پارانویای نیما فردیتِ شاگردانش را تضمین کرد. نیمای معاصر: فرزندش بیمار می‌شد و پولی در بساط نبود. شاملو بچه را کول می‌کرد و نزدِ پزشکی روس- از رفقای دورانِ زندانش- می­‌برد و می‌گفت فرزندِ استادم است و پولی هم در بساط نیست. درمانش کنید لطفاً! همان شاملویی که در اولین صفحه از نخستین شمارۀ "کتابِ جمعه" با لحنی پیامبرگونه دورانی را پیشبینی می‌کند که حداقل سه نسلِ آینده را تباه خواهد کرد. همان که پیش از این با صراحت فرمان داد: "غزل شعرِ زمانِ ما نیست. این حرفِ اول است و حرفِ آخر نیز هم!" و با همین بیانِ پر از شیطنت و تحکم در برابرِ لشکری عظیم که از خلعِ سلاح شدنِ خود بی‌خبر بود یک تنه می‌ایستاد و از حمیدی تا رهی را بر دارِ شعرش آونگ می‌کرد. در قیاسی ساده میانِ نیما و بهار درسی آموختنی نثارِ آنان که معاصرِ خود نیستند می‌کرد، آن هم در هیأتِ مرثیه‌ای به بهانۀ مرگِ جسمانی‌شان، تا به بازماندگان اخطار دهد آن‌ها نیز سال‌ها قبل مرده بودند.

با وامی از شاملو لحنِ شاعرانۀ این متن را پی می‌­گیریم: انسان معاصر بیرونِ زمان ایستاده است؛ با دشنۀ تلخی بر گرده‌هایش.

3

 انسانِ معاصر انسانی نیست که لزوماً با ما همعصر باشد. ممکن است در هر بازخوانی معاصرِ هر دوره‌ای باشد که او را احضار می‌کند و محک می‌زند. امکان دارد در این دوره معاصر نباشد اما عصری دیگر را به تسخیر درآورد. پس نباید تمامِ بارِ گناه را بیاندازیم بر گردنِ دوره‌ای که به بیانی مشهور عاجز از درکِ اوست. کاملاً طبیعی است که فرزندِ چنان دوره‌ای باشد و نامقبول واقع گردد تا شاید روزی نوبتش فرارسد. همچون نیچه که خود را مردِ نابه‌هنگام می­‌نامد. این امکان نیز وجود دارد که انسانِ معاصر در زمانۀ خود لذتِ درک‌پذیری را چشیده باشد، اما اگر درکی از این فریب و سوءِ تفاهمِ ناشی از خطرِ درک‌پذیری در زمانه‌اش داشته باشد، بی‌شک سرِ آسوده بر بالین نخواهد گذاشت؛ چرا که آینده­‌اش را تاریکی فرا گرفته. گویی انسانِ معاصر می‌باید به پیروی از روایاتِ مذهبی دنیایش را فدای آخرت کند و خود در برزخی ابدی دست و پا زند. در این مورد آخرت همان آینده است، حتا اگر از آن دقیقه‌ای بیش باقی نباشد.   

پرسش این است که چگونه می‌توان از واژۀ بی‌معنای "معاصر" بدونِ دوختنِ مضافِ "انسان" به آن سود جست؟ انسانِ معاصر! چنان تنهاست که جز پس‌ماندی از تنهایی همچون تفاله­‌ای برای دور ریختن در او نیست. چنان تنها که قادر نیست در کنارِ واژۀ معاصر به عنوانِ صفتی سنجاق شده در مجاورتِ خود به امنیت دست یابد. گویی ماشینی است که در نگره‌ای فوکویی بر ابژه بودنش واقف است و همین وقوف او را از سایرِ ابژه‌ها منفک می‌سازد. اطلاقِ صفتِ "معاصر" تنها در صددِ معنا بخشیدن به انسان و در نتیجه خودِ لفظِ بی‌معنا و خطرناکِ "معاصر" است. معاصر وجود ندارد مگر در برزخی که نه دقیقاً گذشته است، نه حال و آینده. زمان در واژۀ "معاصر" حولِ خود می‌چرخد. حولِ هیچ.

4

انسانِ معاصر از خودِ دوربين به همه چيز مى‌نگرد. چشم در او همچون شیئی كه به او متصل شده تا ببيند، عمل می‌كند. براى همين هنگامى كه "عكاسِ معاصر" قصدِ ثبتِ عكسى را دارد، مى‌بايد هر لحظه با قطعه‌اى به نام چشم در صورت بارها لحظات را ثبت كرده باشد و تداوم غير منطقى آن‌ها را از هم پاشيده و قطعه‌قطعه‌شان كرده باشد. او هم بايد آينده را از دلِ گذشته بيرون بكشد و هم گذشته را از درونِ آينده. تدوينِ او همواره قطعه‌قطعه است چرا كه قرار است به اين توالى كه در نظرش مطلقاً غير منطقى جلوه مى‌كند، تا ابد به دیدۀ شك بنگرد. او بايد بداند كه در لحظاتى معاصرِ زمانه‌اش نخواهد بود. پس بايد آن لحظات را صرف بازبينى كند تا در لحظۀ مقدر با فشارِ يك دكمه نوعِ احضارِ گذشته و اتصالِ آن به آينده تعيين و به اصطلاح معاصرِ هم گردند. دريدا مى‌گويد "نویسنده در نهايت يك تدوينگر است"2. اگر اين ترجمه صحيح باشد، بايد پرسيد چرا كفه در اين تحليل بر مقامِ نويسنده سنگينى مى‌كند بى‌آنكه اشاره‌اى به نوشتار شده باشد؟ شايد براى اين‌كه از ديدِ دريدا ذاتِ نوشتار بر مبناى غياب شكل مى­‌گيرد و غياب را نمى‌توان به پيروى از قياسِ نويسنده و تدوينگر با واژۀ تدوين در مقامِ مقايسه قرار داد. نویسنده به عنوانِ تکنیسین؛ لذتِ او در چینشِ و تدوینِ عناصرِ زبان نهفته است و باقی، یعنی نوشتار، خارج از صلاحیتِ اوست. مگر آن هنگام که نامش بر اثر در دستگاهِ قضایی بایگانی می‌گردد، چرا که سیستم بی‌معنایی را تاب نمی­‌آورد، و نام یعنی معنا.

می‌توان گمان برد که عكس به دلیلِ سکونِ موجود در ظاهرش به مرز عملِ تدوين و نوشتنِ توأمان نزديك است. عكاسى بر خلافِ فيلمسازى نمايشِ غيابِ تمامِ لحظاتى است كه بى‌رحمانه از كادرِ دوربين حذف شده‌اند تا غياب‌شان در عكس به آن‌ها هستى بخشد. عکس شاهدِ عینیِ غیاب است که به امرِ احضارناپذیر شهادت می­‌دهد.

عكاسى اقدامی است جهت چينشِ غياب برای نائل گشتن به اثری كه عناصرش حذف نشده باشند؛ بلكه غايب باشند. سانسور هيچ فقدانى نمی‌آفريند. غياب اما فقدانى است قابل احضار در هيأتِ غياب. عكس معجزه نمى‌كند، بلکه تنها آن‌چه را بايد، نمايش نمى‌دهد. اين تنهايى منجمد از تبارِ آن چيزى است كه كوندرا3 از كافكا اخذ مى‌كند: وقتى دو نفر براى بردنِ ژوزف.ك مى‌آيند او احساس مى­‌كند كه گناهكار است. مثل اين‌كه يك نفر در خيابان مچ دستتان را بچسبد تا شما را به دفاع از خود وادارد. دفاعی که این‌گونه پاسخ داده می‌شود: شما همواره در معرض گناهید، پس گناهکارید. گناهکارید، چون متهم شده‌اید. حتا اگر طبق قرارِ قبلی ما به سراغ‌تان نیاییم، خودتان می‌دانید چه باید بکنید. شما به نزدِ ما می ­آیید و قرار را به ما یادآوری می‌کنید. کافکا (به نقل از کوندرا) بی‌آنکه تغییری در ماهیتِ این جهانِ غیرِ شاعرانه ایجاد کند، با نیروی عظیمِ شاعرانه‌اش آن را دگرگون ساخته. و شعر این‌گونه فرم می‌گیرد. دقیقاً در جهانی غیرشاعرانه: بروکراسی، ایدئولوژی.... پس کافکا انسانی معاصر است. با درکِ عمیقی از حذفِ مضافِ انسان از اضافۀ معاصر.

انسانِ معاصر –با نهایتِ تلاش برای معنابخشی به این ترکیب جهتِ اعطای رسمیت به آن- یک مجرمِ بالفعل است. یک شهید به قولِ نیما؛ و باز به قولِ نیما "زادۀ اضطرابِ جهان".

 

*پانوشت­‌ها

1.ایتالو کالوینو، چرا باید کلاسیک‌ها را خواند؟، ترجمۀ آزیتا همپارتیان، نشرِ کاروان.
2.ژاک دریدا، گفت‌وگو با کایه دو سینما، ترجمۀ مریم موسوی، نشریۀ سینما جهان، شمارۀ نهم، خردادِ 1380.
3.میلان کوندرا، وصیتِ خیانت شده، ترجمۀ فروغ پوریاوری، نشرِ فرزانِ روز.

     

   

دومان ملکی
منتشر شده در نشریۀ هست شمارۀ 2
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر