ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

دربارۀ فحش دادن
ناسزا، رخنه‌ای اجباری در زبان

 

 

ناسزا رخنه‌ای اجباری در زبانی است که ادبِ مرد را به ز دولتِ او می‌شمارد، اما در کثیف‌ترین لایه‌های رسمی و سیاست‌مدارانه‌اش از این رخنه به نهایتِ فیض نائل می‌آید.

فریبِ گوینده وظیفۀ ناسزاست. فریبِ خروج از اسارت در نظامِ زبان که چنگال‌های ایدئولوژی را بی‌وقفه در تن فرو می‌برد، با زخم‌هایی که دهان گشاده‌اند. "فحش دادن" عملی است که زبان برای حفاظتِ از خود وضع کرده. زبان با تولیدِ ناسزا گوینده را به اعماق راهنمایی می‌کند. به زیرزمین‌ها و دخمه‌ها، تا نفوذِ خود را به رخ کشد. تا اثبات کند میلِ به گذر از زبان فریبی است که خودِ زبان اختراعش کرده تا گذرِ از زبان را در درونِ خودِ زبان میسر سازد و بدین طریق از نابودی نجات یابد. زبان برای بقا ناگزیر از تولیدِ دال‌هایی است که به رسمیت و مشروعیتِ دال‌های حاملِ حیثیت و اخلاق خدشه وارد سازد. "فحاشی" فرصتی برای زبان است. فرصتی همچنان مغتنم برای مشروعیت‌زدایی و رسمیت‌بخشی همزمان به آن‌چه زبان ذاتاً فاقدِ آن است: رسمیت، مشروعیت و حیثیت.

بدین سبب سیستمِ حاکم برای حفظِ حاکمیتِ خود سخت به چنین ابزاری نیازمند است. سیستمِ حاکم چنان وقیح است که برای حفظِ این وقاحت چاره‌ای در خود نمی‌بیند جز به کارگیریِ میزانِ معینی از گونه‌ای وقاحت که وقاحتِ او را بی‌رنگ جلوه داده و به زیرِ سایه برد. می‌گویند دستگاهِ نازیسم که در ابتدا آن‌هایی را که بر ضدش لطیفه و ناسزا می‌ساختند به صلابه می‌کشید، پس از مدتی خود به قصدِ توزیعِ آن میانِ توده‌ها اقدام به تولیدِ ناسزا بر ضدِ خود نمود. طبقِ القای زبانِ حاکم اجرای حکمِ "تیربارانش کنید!" که بی‌شک اقدامِ به آن مطابق با قانونی به توشیح درآمده و رسمیت یافته صورت می‌گیرد، نه رنگی از وقاحت بر خود دارد و نه شکلی از ناسزا تلقی می‌گردد. اما بیانِ دال‌هایی در اعتراض به نصِ حاکم حاصلی جز وقاحتی که می‌باید به جزای عمل ناپسندش برسد، دربرندارد. پس همین ترسِ کوچک کافی ست تا توده با کمی غرغر ارضاء شود یا با اندکی ریسکِ بیش‌تر در کوچه و بقالی و تاکسی همواره با احتیاطی حقیرانه سیستمِ حاکم را به بادِ فحش و ناسزا بگیرد و به همین سادگی و به اندک بهایی ارضاء شود. توده در آرمانی‌ترین شکلِ خود به خیابان‌ها ریخته و فریادِ اعتراض سر می‌دهد تا به سیستم اخطار دهد که ناسزاهای موجود برای حفظِ مشروعیتش دیگر ارضاء‌کننده نیست. باقی‌اش را خودتان می‌دانید: از سیستمِ حاکم مشروعیت زدایی می‌شود، خلق به سیستمی دیگر جهتِ ارضای نیازهایش مشروعیت می‌بخشد و موجی تازه و سرخوشانه در تاکسی و کوچه و مغازه شکل می‌گیرد. موجی نویدبخشِ آغازِ تنوعی دیگر که از قابلیتِ نفوذ تا خصوصی‌ترین روابط در رختخواب برخوردار باشد. شکلِ پستِ همان کارناوالی که باختین آن را واکنشی به استبدادِ دستگاهِ حاکم می‌پندارد. هجویه‌ای که به تو مجوزِ خندیدن و پایکوبی بر علیه سیستم را اهدا می‌کند: چهارشنبه‌سوری، هالووین، استادیومِ فوتبال، کنسرتِ راک. سیستمِ هوشمند با اختراعِ مکان‌هایی برای تخلیه توده را در بندِ آزادی حفظ می‌کند.

آری برادران! توده این‌گونه آفریده می‌شود و رسمیت می‌یابد. توده صاحبِ آرمانی پیشاپیش لو رفته است: آزادی؛ که خود مایل به تحدید و رهاسازی مدامِ آن است. محبتی که سیستم می‌باید برای دوامِ بقاء در حقش ابراز دارد. حاکمیت قادر به عرضۀ نابِ آن‌چه وجود ندارد نیست. چرا که در این صورت ماهیتِ خودش لکه‌دار خواهد شد. تنها توهمِ این عرضه است که سیستم را صاحبِ ماهیت می‌گرداند. یعنی تعاریفی که برسازندۀ روایتِ ویژۀ خویش از آزادی‌اند و با ایجادِ رخنه‌هایی در تعاریفِ پیشین مرزِ دشنام‌ها را اندکی جابه‌جا می‌سازند. "به زنان و مردان طوری دیگر بنگرید و زاویۀ حریم‌ها را تغییر دهید". اما ناسزا مرزی دارد که درهم شکستنش به بهای نابودی کاملِ خودِ ناسزا تمام خواهد شد. این درست است که زبان ذاتاً زایاست و مثلاً آن‌چه زمانی دشنامی زشت و ناگذشتنی تلقی می‌گردید، ممکن است امروز کلامی بی‌آزار بوده و در هر جمعی دارای کاربرد باشد. اما از تمامِ این اتفاقات می‌باید نتیجه گرفت که ناسزا همچون خودِ معنا یا گونه‌ای از کارکردِ این دال، تا هنگامی ناسزاست که تهی از مدلول باشد. بسیاری از فحش‌ها حتا درست ادا نمی‌شوند و گوینده به معنای آن‌ها بی‌توجه است. گناهِ این بی‌توجهی را نمی‌توان تماماً بر گردنِ کارکردِ شرطیِ زبان انداخت. گویی ناسزا به حیطه‌ئی بی‌معنا اما قابلِ فهم تعلق دارد. اغلبِ فحش‌ها حولِ تابوها و محرماتی همچون مادر و خواهر و همسر می‌گردد. یعنی آن‌چه در زبان "ناموس" نام‌گذاری شده. این یعنی حمله‌ای بدوی به حیطه‌ای ممنوعه در زبان. ادیپِ پس رانده به بیرون از زبان.

بنابراین ساختِ حریمی از زاویه‌ای متفاوت تنها مرزهای این رابطۀ ادیپی را اندکی کم و زیاد می‌کند تا توهمِ آزادی تنها کیفِ ممکن در نزدِ توده باشد.
آن‌چه به ناسزا مشروعیت می‌بخشد ممنوعیتِ آن است. پس ناسزا که عاملِ مشروعیت‌زدایی است خود نیز می‌تواند به استحکام و مشروعیت‌بخشی یاری رساند. حضور و غیابِ توأمانِ ناسزا در رسانه‌های رسمی امری معمول است و معمولاً با آلارمی همچون صدای بوق سانسور می‌گردد. نظامِ زبان بدونِ وجودِ امرِ ممنوع از قدرتی اخته‌گر به سیستمی اخته‌شده تغییرِ ماهیت می‌دهد. امرِ سیاسی به تولیدِ ناسزا به عنوانِ قانونی که می‌باید زیرِ پا نهاده شود سخت نیازمند است. وظیفه‌ای که توده به خوبی از عهدۀ آن بر می‌آید.

رابطۀ میانِ ناسزا و خشونت سیستم را بر آن می‌دارد تا در کمالِ خرسندی به مبارزه با آن برخیزد. توده هنگامِ ادای ناسزا واژه‌ها را از طریقِ حرکاتِ غلو شدۀ عضلاتِ صورت و دهان با حدتِ تمام به بیرون پرتاب می‌کند. بر زبان راندنِ ناسزا ساده‌ترین شکلِ خدمتگزاری به زبان است. زبان در خلقِ ناسزا به چینشِ ترکیبی جادویی از صامت‌ها و مصوت‌ها دست می‌یابد که از قابلیتِ پرتاب به بیرون از اعماقِ حلق و نوکِ زبان برخوردارند. انسان هنگام بر زبان راندنِ ناسزا یا حرکات و اطوارِ چهره‌اش رنگی از شدت در ظاهر جهتِ القای نفرت به خود می‌گیرد، یا سربه زیر و شرمناک به زمزمه‌ای در فرکانسی پایین‌تر بسنده می‌کند. شخصی می‌گفت چون در نزدِ او شرم و حیا مانع از بر زبان راندنِ فحش و ناسزا می‌شود، گاه ترجیح می‌دهد واژه‌های رکیک را به زبانی غیر از زبانِ مادری بر زبان راند! ناسزا به این طریقِ هجوگونه موجبِ اتصالِ زبان‌ها به یکدیگر می‌گردد.

بی‌شک ناسزا چنان به تن وابسته است که در شرایطی قادر خواهد بود از بروزِ حملۀ قلبی پیشگیری کند. آن هم به هنگامی که تن آرامش، شرم و ادب را به پس می‌راند. کارکردِ جسمانی ناسزا به هنگامِ ارتکابِ اعمالی همچون مقاربت به شدتِ میل و لذت دامن می‌زند. در حیطۀ روابطِ جسمانی ناسزا حاصلِ یأس و سرخوردگی از تجربۀ غم‌انگیزِ عشقِ رومانتیک است. همان‌طور که عشاق به هنگامِ بیانِ احساس همدیگر را با نامِ حیوانات موردِ خطاب قرار می دهند، آن‌جا که پای تن و انتقام از عدمِ وصول به عشق رومانتیک در میان است، بیانِ "خرگوش کوچولو" یا "پیشی ملوسِ من" با "هرزۀ عوضی می‌خواهم ترتیبت را بدهم" جا عوض می‌کند. ناسزا اعترافی تلخ به عشقِ رومانتیکِ از کف رفته و بازگشت‌ناپذیر است. جایگزینی برای نوستالژی درمان‌ناپذیری که تنِ وامانده در برزخ نومیدانه به آن چنگ می‌زند. اما نه از برای فراموشی یا رهایی از برزخِ مذکور. شاید تنها به این دلیل که اغوا و لذت وابسته به دم و لحظه است و انتظارِ پرستشِ ابدی و بی‌محابای یک تنِ واحد اگر توهم به حساب نیاید، بر خلافِ ظاهرش می‌تواند امری فاقدِ پایبندی به "اخلاقِ تن" به حساب آید. اخلاقی که تجربۀ بودن در جوارِ تنهای دیگر را ابتدایی‌ترین حقِ تن برمی‌شمارد و برایش احترام قائل است. دهن کجی تن به مفهومِ تعهد صورتِ قوام‌یافتۀ آزادی لاقیدانه‌ای است که سرچشمه‌اش از بیانِ ناسزا و اقدام به فرود آوردنِ ضربه و آسیب به تنِ دیگری آب می‌خورد. عشق و نفرت هر دو به ناسزا نیازمندند.

ناسزا عملی است به ظاهر سطحی که قادر است تنِ آلوده به وابستگی و سرخورده از وفاداری را به ژرفنای آزادی رهنمون سازد. از این منظر ناسزا عملی است اخلاقی که با دور زدنِ اخلاق هستۀ مرکزی آن را به محاصره درمی آورد و در تلاش است اخلاق مذموم و ممنوع را جایگزینِ نسخۀ تلطیف شده و خدمتگزارِ آن به زبانِ حاکم نماید. یعنی آن‌چه که به عنوانِ سطحی‌ترین اخلاقِ موجود در زبان تن را وامی‌دارد آزادی‌اش را تنها از قبلِ خیانت به تن و از آن بدتر روحِ دیگری و به زیرِ پا نهادنِ وجدان قابلِ عرضه نماید. ناسزا همچون کلیدِ سقوطِ تن به ورطۀ آزادی ناب است. یعنی گونه‌ای آزادی که غایت و انتهایی برای خود قائل نیست و برای مبارزه با آن‌چه زبان اوجِ تعالی و صعود به قله‌های رفیعِ ایثار و وفا می‌خواند، خود را ناگزیر به شری فرو می‌افکند که بیهودگی از آن سرریز کند.

بنابراین می‌توان گفت "پیشی ملوسِ من" گونه‌ای ناسزای پنهان در ماهیتِ استعاری زبان و سرآغازِ انحرافی‌ست که تنِ دیگری را به تصرفِ تخیل درمی‌آورد و از آن تنی دیگر می‌آفریند. تنی شایستۀ لذت. این سوءِاستفاده از ذاتِ استعاری و سوءِتفاهم‌برانگیزِ زبان به گونه‌ای بمب‌گذاری در لایه‌هایی می‌ماند که زبان از آن‌ها به عنوانِ ابزاری جهتِ آفرینشِ اخلاقِ مخصوص به خود سود می‌جوید. در واقع گریز از این دام جز از طریقِ گرفتار آمدن در آن ممکن نیست.
آن‌چه بودلر به خوبی درک کرده بود در این نقلِ قول مستتر است: "ملوسم، پیشی، میو، گربۀ من، گرگِ کوچولو، میمونِ کوچولو، میمونِ بزرگ، مارِ بزرگ، خرِ بزرگِ مالیخولیایی من؛ چنین هوس‌بازی‌های زبانی که بسیار تکرار شود، تکرارِ بیش از اندازۀ نام‌های حیوانی، نشان از وجهی شیطانی در عشق دارد. آیا شیاطین شکلِ حیوانی ندارند؟ شتر، شیطان و زن."1

به بیانِ دیگر این انحطاط (آن‌چه زبان انحطاط می‌خواند) با "عزیزم" و "دوستت دارم" در سطحی‌ترین شکلِ آن آغاز و با "گربۀ من" و "مادر فلان می‌خواهم به حسابت برسم" تخیل را وامی‌دارد جهت ارضای تن به تمامی امکانات زبان، از عشقِ هنجارمند تا بازسازی صحنۀ تجاوز، توسل جوید. اگر پرده‌دری در زبان ممکن نیست، در عوض نمایشِ پرده‌دری امکانی‌ست که هنوز از ما دریغ نشده. استفاده از واژه‌های رکیک در کوی و برزن، به هنگامِ پاسخ به ابتدایی‌ترین نیازهای تن، در پورنوگرافی به عنوانِ تفاله و مازادِ ارضاء، و در شوی تلویزیونی که با صدای بوق سانسور به طرزِ مضحکی ناشنیده اما قابلِ حدس باقی می‌ماند، نمایشِ سخره‌آمیزی است که توده را همچنان بر جای خود می‌نشاند و ار آن‌ها می‌خواهد گوش‌های کودکانِ خود را سفت بچسبند تا مبادا چیزی به درون نشت کند.

ماهیتِ اعتراض‌آمیزِ ناسزا امروز کارکردی بیش از یک نمایشِ پیشِ پا افتاده در جهتِ القای نوستالژیِ آن‌چه زمانی در زیرزمین‌ها می‌گذشت در خود ندارد. همان‌طور که ممنوعیتِ علنیِ آن به یک بازیِ لو رفته جهتِ جابه جایی عناصرِ وقاحت و بددهنی فروکاسته شده است: وقاحتِ زبانِ رسمی و حاکم در برابرِ زبانِ حاشیه. وقاحتی تهی شده از وقاحت. این بمبِ خنثا شده که هنگامی که کارکردِ ادبی پیدا می‌کند یا توسطِ ادبیات و هنر به عاریه گرفته می‌شود، کارکردی دیگرگونه در زبانی دیگر می‌یابد. ادبیات در هیچ دورانی عاری از ناسزا نبوده است. اگر در یک کنسرتِ راک خواننده انگشتِ وسطی‌اش را به جماعت نشان می‌دهد و گوش به فریادِ ارضای آن‌ها می‌سپارد، متنِ ادبی نیز با آفرینشِ زبانی دیگر در درونِ زبانِ حاکم هر واژه را به ناسزایی غیرِ قابلِ گذشت بدل می‌سازد. ناسزایی بر ضدِ زبان حاکم.

 

دومان ملکی
بایگانی شده در: مقاله

پانوشت:


1.ژان پل سارتر، بودلر، ترجمۀ دل آرا قهرمان، نشرِ سخن.

 


بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر