ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

براتیگن­ خوانی: گریز از دامِ «شعر»

 

 

 

نوشتن از فرمانِ مسخره­‌ی «براتیگنی باش!» مستلزمِ بازی با چند شعارِ کهنه­‌ی قالب تهی کرده است که ما را – بسته به پیروی یا عدمِ پیروی از آن­‌ها- به سمتِ خوش­بختی یا بدبختی ره­سپار می­‌سازند. برای خوش­بختی نیازی به صرفِ انرژی نیست؛ بدبختی است که کار می­‌طلبد و خسته می­‌کند. آسان­‌گیری می­‌تواند از آن­‌جا آغاز شود که مثلاً بگوییم شعرِ براتیگن همه چیز است و هیچ چیز، یا چیزی است که از دلِ خلاء یا هیچ می­‌جوشد. شاید تازه اگر خوش­بین باشیم، بتوان گفت شعرِ براتیگن محصولِ فواصلِ غیرِ شعری است. محصولِ آن چیزی است که شعر نیست، و نه – در این بافت- محصولِ فرهنگ و اجتماع و سیاستِ دهه­‌های پنجاه و شصت. براتیگن هفت سال شعر نوشت تا یاد بگیرد چه­‌طور جمله بنویسد. چون برای رمان نوشتن اول باید جمله نوشتن یاد می‌گرفت1. تنها حقیرترین ذهن ممکن است هجوِ موجود در این عبارت را با بینشی تحقیرآمیز نسبت به شعر مبادله کند. ذهنی که همواره شعر را جایی در آن پس و پشت­‌ها می­‌جوید. در چیزی که  نهفته است و می­‌باید کشف شود. فوکو با اشاره به بینشِ کنایه­‌آمیزِ نیچه در بازی با ژرفا و سطح به نکته­‌ای جالب می­‌رسد: در بازیِ عمق و سطح  آن­‌که به تأویلِ استبدادِ نشانه­‌ها سرگرم است و به دنبالِ چیزی نهفته در پشتِ چیزی است باید مسیری عمودی را تا پایین طی کند. اما آن­‌که تأویل می­‌کند (فوکو قائل بر اولویتِ تأویل بر نشانه به عنوانِ اصلِ بنیادینِ هرمنوتیکِ مدرن است) باید – درست به این دلیل که اعماق را می­‌کاود- حرکتی رو به بالا انجام دهد تا ژرفایِ زیرِ پایش هر چه بیش­تر دهان باز کند2. در واقع ژرفا در سطح است و شاید به همین دلیل است که به قولِ نیچه زن حتا نمی­‌تواند سطحی باشد. در شعرِ براتیگن استعاره، تشبیه یا صناعتی که به کارِ «ادبیات» بیاید وجود ندارد. آن­‌که عادت دارد عمق و ژرفا را بکاود می­‌گوید همیشه چیزی هست، حتماً هست، مگر می­‌شود فقط همین باشد؟ از سویی قانونِ نفی که به ویژه در سده­‌ی گذشته یکی از امورِ شرافتمندانه­‌ی کسبِ لذت از راهِ نفرت شمرده می­‌شده، می­‌گوید چیزی در کار نیست و این­‌ها شعرهایی برای هیچ­‌اند لابد. و در این میان آن‌­چه فراموش می­‌شود بازیِ مرزهاست. باید کلیدی در کار باشد. مثلاً: این­‌که شعر نیست چون... یا: این‌­ها شعرند چون... که حاصل­ش تنها به افتادن از نخی باریک ختم می‌­شود. اما سقوطی در کار نیست. برای سقوط اول باید اوجی، صعودی، قفلی در کار باشد. به شیوه­‌ی این دیالوگِ «رومن گاری» که «رویِ پله­‌ها نشستم و مثلِ گاو گریه کردم. البته گاوها هرگز گریه نمی‌­کنند. اما خب، این هم تشبیهی است.»3 می‌­توان گفت در شعرِ براتیگن ادواتی مثلِ، شبیه، همچون ... نه در جهتِ برقراریِ مشابهت (و حتا تفاوت) به کار می­‌روند و نه شاید در جهتِ ایجادِ موقعیتی غریب (لابد از راهِ تقریب). این «مثلِ» صرفاً یک کلمه است و در نهایت تلاشی است برای عدمِ وصولِ به ناکامی. هدفی هم در کار نیست. گیرم این هدف خودِ عملِ نوشتن باشد. در جهانِ براتیگن حتا نمی­‌توان به شکست نائل شد. حال می­‌خواهد شکستی از نوعِ «بکت» باشد یا پیروزی به واسطه­‌ی شکست از نوعِ خیلی­‌های دیگر. متنِ براتیگن چنان ناشی است که حتا قادر به شکست هم نیست. تشبیهاتی از نوعِ «خورشید عینهو یک پنجاه سنتی خیلی گنده بود که کسی نفت ریخته باشد رویش، کبریت کشیده باشد و روشن­اش کرده باشد و گفته باشد "بیا این را نگه دار من بروم روزنامه بخرم." سکه را گذاشته باشد کفِ دستِ من و رفته باشد و دیگر هم برنگشته باشد.»4 که در عینِ غرابت هنوز به یک بینشِ زیباشناختیِ قریب­‌نوارانه پای­بند است، یا «در ساعتِ 1:03 صبح بویِ گوز/ مثلِ وصلتِ بینِ یک آووکادو و کله­‌ماهی است»، حسِ بی­‌ربطی را در توانِ جای­گزینی­‌های بی­وقفه بیدار می­‌کنند و به مفهومِ ساختارِ نهایی می­‌خندند.

این سخن که شعر خودِ زندگی است یا شعر هیچ نسبتی با زندگی (واقعیت!) ندارد، همواره در تلاش برای ایجادِ نسبتی میانِ تجربه و متن و نگاهی رئال، سوررئال یا هایپررئال است و گویی هی می­‌پرسد چه چیزی، چه چیزی هست یا نیست و با پاسخ یا عدمِ پاسخ (بسته به ذائقه) ارضاء می‌­شود. به نظر نمی­‌رسد این بازیِ جذاب هم که می­‌گوید «متن یک کلمه است و تجربه هم یک کلمه، اما متن حاویِ تجربه­‌ای است که تجربه آن را در خود ندارد»، چندان به کار بیاید. در شعرِ براتیگن خیلی که ساده‌­انگار باشیم شاید به شیوه­‌ی اندیشه­‌ای تیترگونه بپرسیم: کدام تجربه، کدام متن؟ گویی دغدغه‌­ای وجود دارد که در روساختی ایدئولوژیک در صددِ ترسیمِ مختصاتی برای تعیینِ مرزهای ورود و خروج به ادبیات است. قضیه سطحی‌­تر از این حرف­‌هاست: من می­‌توانم هر وقت اراده کنم واردِ ادبیات شوم یا از آن خارج شوم. من زندگی می­‌کنم، لمس می­‌کنم، مثلِ همه؛ و شرایطِ ورود به ادبیات را با توجه به موقعیتِ کاری و نوعِ زندگی­ام تنظیم می‌­کنم. او در یک بازیِ ایدئولوژیک خیال می­‌کند که خودش تنظیم می‌­کند (یا تنظیم نمی­‌کند). این نوع نگاه (که از پرداختن به آن شرمنده­‌ام) تو را وادار می­‌کند تنها چیزی را که نباید، از آن دریافت کنی. یعنی دکمه را: فشارش بده و وارد شو! این صدا می­‌تواند صدای یک زن باشد و نه صدایی زنانه. (البته اگر آن­‌قدر خوش­بین باشیم که بپذیریم زن ایدئولوژیک است اما زنانگی شاید کمی فراتر عمل کند.) صدای زنی که می­‌گوید: اول زندگی کن، فرصت کردی به ادبیات هم برس (وارد شو). و البته صدای مرد (متأسفانه به همان اندازه ایدئولوژیک): ادبیات، اگر فرصتی ماند زندگی هم. اما سؤال این است که چه چیزی ادبیات نیست؟ که به نظر نمی­‌رسد سؤالی چندان سلطه‌­گر باشد. چون قرار نیست مرزی تعیین شود. در این­جا- برخلافِ آن­‌چه چند سطرِ دیگر در پی خواهد آمد- برعکس کردن حاصلی دربرندارد. این­‌که هر وقت اراده کنم با فشارِ یک دکمه واردِ زندگی می­‌شوم. جهانِ دیگر وجود ندارد. تفکیکِ جهان­‌ها مسخره است.

«جویس کرول اوتس» سخنی دارد با این مضمون: «اگر شعر غذاست [غذای روح] آیا غذا هم می‌­تواند شعر باشد؟»5 با شنیدن­ش باید گفت می‌­میرم از بس که عاشقِ برعکس­م! در این­‌جا سرراست­ترین بازی زیباترین­ش است. شاید به این دلیل که فراموش      می­‌شود: اگر شعر غذای روح است، آیا غذا هم می­‌تواند شعرِ جسم باشد؟ کارِ براتیگن همین است. تراوشاتی که شعرِ جسم­ند: «فقط چون/ مردم عاشقِ فکرت هستند،/ دلیل نمی­‌شود/ مجبور باشند/ تن­ت را هم تحمل کنند.» استعاره هست. کاریش هم   نمی‌­شود کرد. پس بگذار اقلاً گاهی به طریقی کاملاً استعاری دهان­ش را... . قضیه دیگر بر سرِ وقوف یا عدمِ وقوف، دانستن یا ندانستن نیست. مهم نیست که او بداند. مهم این است تو تظاهر کنی که نمی­‌دانی. حتا اگر واقعاً ندانی، باز هم تظاهر کنی که نمی­‌دانی. گاهی برای ادامه یک شعار کافی­‌ست.

شعرِ براتیگن تکه­ای از نثرِ اوست. سخن گفتن از قواعدِ بازی که دیگر به پیرویِ متن از یک بازیِ مبتذلِ تریبونی منجر می­شود،   بی­هوده است. همه جا صحبت از قواعدِ بازی است. از یک برنامه­‌ی عامیانه­‌ی تله­ویزیونی گرفته تا سخنِ ادبی. در این مورد گاه کاربرد در زمینه‌ه­ای متفاوت نیز به کار نمی­‌آید. امری تا این حد عامیانه چنان سخنِ ادبی را به حاشیه می­‌راند و شرمسار می­‌سازد که هر بار ناگزیر است شیوه‌­ای تازه اتخاذ کند. این شیوه گاه ناچار است طریقِ گفتن را در نگفتن و از آن هولناک‌­تر در حذف و سانسور بجوید. این روی­کرد در متنِ براتیگن به خوانشی دیگر ختم می­شود. او چندان عامیانه می­‌نویسد که گستره­‌ی خواندن­ش محدود می­‌شود. قواعدِ بازی را رعایت نمی­‌کند و خود را در دامِ «شعر» گرفتار نمی‌­سازد. شعر و نثرِ براتیگن عام­‌ترین نام­گذاری­‌ها را صرفاً به دلیلِ عام بودن­شان می‌­پذیرد. نطقی از قبیلِ «شعرِ او هجوِ شعر و شاعر است» دمِ دست­‌ترین شیوه­‌ی رفتارِ نقادانه با متنِ براتیگن است.

براتیگن همان رفتاری را با شعر در پیش می­‌گیرد که با نثر. پس چه­طور است که نمی­توان گفت شعرِ او به نثر پهلو می­‌زند، یا نثرِ او شعری است بلند؟ با این همه براتیگن با شعر رفتاری نثرگونه ندارد و این مؤلفه­‌ای است که در موردِ اغلبِ شاعران صدق نمی‌­کند. شعرِ آن­‌ها باید چنان «شعر» باشد که کوچک­‌ترین دخالتِ نثر در آن گناهی نابخشودنی تلقی گردد. در این بازیِ مرزها می‌­توان مرزها را کاملاً رعایت کرد. عاشقانه­‌های براتیگن مثالِ خوبی هستند. عاشقانه‌­ای از قبیلِ: «موهایت را می­‌خواهم/ تا مرا با    نقشه­‌هایی از/ مکان­‌های بدیع بپوشانند/ تا هر جا روم/ به زیباییِ موهای تو باشد.» که غلظتِ رمانتیک­ش بیش‌­تر ذهنیتِ معتاد به هنجارِ عادیِ شعر نویسی را اقناع می‌­کند، یا عاشقانه‌­ای از این دست که ظرافتِ بیش‌­تری در پایان­‌بندی به خرج می­‌دهد: «در قرنِ بیستم زندگی می‌­کنم/ و تو این­‌جا کنارم دراز کشیده‌­ای./ ناشاد بودی وقتی خواب­ت گرفت./ از من کاری بر نمی‌­­آمد./ پاک نومید بودم. چهره­‌ات آن‌­قدر زیباست/ که نمی­‌توانم دست از کار بردارم/ تا توصیف­ش کنم،/ و هنگام که به خواب می­‌روی/ برای شاد کردن­ت کاری از من ساخته نیست.» و بعد لابد رومئو و ژولیت. چیزی نوشته می‌­شود. همین. گاه ممکن است گفته شود «این شعر است» چه باک! در واقع همان ترفندِ ناشی­‌گری به همان اندازه که ممکن است در قالبی محصور شود، به همان اندازه نیز از چنگ       می­‌گریزد. در این بافت هر قدر شورانگیز و رمانتیک‌­تر جلوه کنی مسخره­‌تر و تلخ‌­تر جلوه می­‌کنی. آن­‌که از این متن خوانشی با چنین پیشینه‌­ای داشته باشد، بی­‌شک به دامِ بحرانی می­‌افتد که احتمالاً خود نیز از آن بی­‌خبر است. متنِ براتیگن زاینده­‌ی بحرانی است آن­‌قدر کوچک که در هیچ خوانشی نمی­‌گنجد.

در شعرِ براتیگن ناکامی نیز حاصل نمی‌­شود و این راهی است برای شکست نخوردن وقتی حتا نمی‌­توان پیروز شد. شاعرانِ بزرگ همیشه عاشقِ زبانِ نهایی بوده‌­اند. بالاخره حاصلِ سال­‌ها رنج بردن در راهِ شعر باید به جایی ختم شود. سخنِ مشهوری از «اخوان ثالث» هم­چنان نقلِ مجالس است که گویا گفته بود من در شعر به درجه­‌ی اجتهاد رسیده­‌ام و به حرفِ کسی گوش نمی‌­کنم. بارِ تلخِ موجود در این سخن را فعلاً می­‌گذاریم کنار. این­‌گونه نفس­‌کش طلبیدن­‌ها بر سرِ نعشِ «زبانِ نهایی»، زبانی که با سال­‌ها کار به چنگ آمده و حال باید حفظ شود، کارِ شاعرانِ بزرگ است. براتیگن شاعرِ بزرگی نیست. متنِ او وجودِ شعر را به پرسش می­‌کشد. اتفاقِ عظیم و کشفِ بزرگی در کار نیست. شعرهای براتیگن که گاه در هیأتِ هایکوواره‌­هایی هجوگونه به اجرا درمی­‌آیند تلاشی مضحک و سرخوشانه برای ثبتِ وقفه­‌ها و فواصلی هستند که به چنگ آوردن­شان به متن عظمت نمی­‌بخشد.   آن­‌ها به چنگ آمده­‌اند تا کوچکی و بی­هودگی­‌شان عملِ نوشتن را به بازی بگیرد. در شعرِ براتیگن به شیوه­‌ی «منحنیِ چیزهای فراموش شده» همواره چیزی از دیده نهان است و تنها ردی، پیچی، انحنایی از آن باقی است. گویی آن­‌چه نهان است خودِ «شعر» است که جست­‌وجویش هیچ تلاشی نمی­‌طلبد. چراکه آن پشت­ها خبری نیست. ردی که به غیابِ چیزی دلالت نمی­‌کند. آن چیز هرگز وجود نداشته که خلأ­اش حس شود. از این منظر در شعرِ براتیگن خلأیی وجود ندارد. همه چیز همان است که هست. شعرِ او گاهی «شعر» را پس می‌­زند تا به شعر برسد و گاهی پس می­‌زند تا خوش­بختانه به شعر نرسد. دیگر این­‌که به نظر می­‌رسد این متن بیش از آن­‌که راهِ افراط پیموده باشد، راهِ تفریط پیموده است. (این هم یک شعارِ دیگر).

 

 

  

   

پانوشت‌ها:

1.به نقل از صیدِ قزل ­آلا در امریکا، ریچارد براتیگن، ترجمۀ هوشیار انصاری‌فر، نشرِ نی.
2.این ایده را فوکو در مقالۀ «نیچه، فروید، مارکس» آورده است. به نقل از «هرمنوتیکِ مدرن»، ترجمۀ بابک احمدی، مهران مهاجر، محمد نبوی. نشرِ مرکز.
3.زندگی در پیشِ رو، رومن گاری (امیل آژار)، ترجمۀ لیلی گلستان، نشرِ بازتاب ­نگار.
4.صیدِ قزل ­آلا در امریکا، ترجمۀ هوشیار انصاری‌­فر، ص 27، جهتِ پیش ‌گیری ار تبدیلِ این نوشته به «هزار و  یک تشبیه براتیگنی»، خواننده می‌تواند به دو منبعِ دیگر نیز رجوع کند: اتوبوسِ پیر، ترجمۀ علی­ رضا طاهری عراقی، نشرِ مرکز و در قندِ هندوانه، ترجمۀ مهدی نوید، نشرِ چشمه.
5.این سخنِ «جویس کرول اوتس» را از مقالۀ آقای احمد اخوت نقل کرده­‌ام. در: زنده­‌رود، شمارۀ 28 و 29، پاییز- زمستانِ 82، ص 87.

چند شعر از ریچارد براتیگن (Richard Brautigan)

 

دومان ملکی
By: Dooman Maleki
منتشر شده در: مجلۀ گلستانه، شمارۀ 80
بایگانی شده در: مقاله


بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر