ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

خیال پایان: این بار عشق:
(دو)
یک جملۀ سوخته میل به پرانتز شدن دارد


Photo: Ralph Gibson

 

 

1

من معمولاً این سطرها را در شب نوشته ام. اما حالا روز است. این صرفاً نشانه ای است حاکی از این موضوع که او روزهای مرا هم همچون شب هایم خواسته است.

روزها چه زود تمام می شوند. امروز را دیروز می نویسم. ما همیشه برای گذر از اندوه اندوهی دیگر آفریده ایم.

حاصلِ دوری از کسی که دوستش دارید، تبدیل شدنِ او به نوعی نماد است. این دوری می تواند چند لحظه باشد. اما وقتی او را می بینیم، نماد می شکند، خودش می شود. آنقدر خودش می شود که دیگر نمی خواهی فکر کنی که نکند او نمادِ خودش باشد، و دوست داشتنِ تو، نمادِ دوست داشتنِ تو. این حکم از روی داستانی که از پی می آید گرته برداری شده. داستانی که هنوز نتوانسته ام بسازمش. اما به محضِ این که شروع شد برایتان تعریفش می کنم. هنوز وقتش نرسیده. چیزی نمانده. یک عمر کفاف نمی دهد. اما چیزی نمانده.

باز هم تکرار می کنم: هیچ وقت دلم نخواسته بنویسم. همین.

اما همین حالا تنها یک چیز برایم وجود ندارد: نوشتن. اگر به کاری که برایم وجود ندارد بپردازم، از «مرگ» نجات می کنم. دقیقاً در معنای نمادینِ کلمه. در این سطرها دیگر مهم نیست که در ازای دوست داشتن، دوست داشته شویم یا نه. او را جز برای خودش، برای تمامِ نمادهایش، نمی خواهم.(دارم بلوف می زنم. نه؟)

2

«متن» یک کلمه است و تجربه هم یک کلمه. قبول. اما متن حاویِ تجربه ای است که تجربه آن را در خود ندارد. آیا می توان هر آن چیزی را که در تجربۀ عینی وجود ندارد در متنی که ادعای  وجود داشتن ندارد، تجربه کرد؟ متن نه مرگ است، نه زندگی.

می پرسی چه ربطی داشت؟ ربطش این است که اگر سوارِ تاکسی می شوم و می نشینم ردیفِ جلو، صرفاً می خواهم قوۀ تخیلم افزایش یابد. وقتی جلو می نشینم نمی دانم کی پشتِ سرم نشسته. برای همین همیشه به تو فکر می کنم. حال اگر تو پشتِ سرم نشسته باشی چه؟ به تو اندیشیدن در هر دو حالت منوط به این است که سرم را برنگردانم به عقب نگاه کنم. ارفئوس در این حالت چیزی را به خودش هدیه کرد که من نمی توانم به خودم هدیه کنم. به عقب نگاه کردن حضور را عینیت نمی بخشد. تو را به چنان حجمی از عینیت دعوت می کند که قادر به دیدنش نخواهی بود.

پاسداشتِ زندگی دویدن به دنبالِ مرگ نیست. در «متن» اما خودِ مرگ است.

3

یکی از شایع ترین انواعِ لذت سیخ شدنِ موهای تن است، و به همراهِ آن دانه مرغی شدنِ پوست. گاه بر اثرِ کشیدنِ ناخن بر چیزی (مثلاً تخته سیاه)، گاه بر اثرِ وضعیتِ آب و هوا و گاه بر اثرِ شنیدنِ قطعه ای موسیقی... .

آیا میانِ چِندش، وضعیت و آب و هوا و خواندن و شنیدن تناسبی برقرار است؟ یعنی می توان گفت این واکنش نهایتِ نوعی لذت است؟ یکی شدن جسم با جان؟ آیا این یک نگاهِ مردانه نیست؟

4

در کلمه از عشق گفتن، هیچ نگفتن است از عشق. یک وضعیتِ متناقض: ما با کلمات و در کلمات عاشق می شویم. اما به محضِ این که کلمۀ عشق وارد شد تمامِ کلمات شروع به خیانت می کنند؛ هیچ نمی گویند. و این یک خیال است. کلمۀ «خیال» را می گویم.

... هر قدر حرف بزنید، هر قدر کنارِ هم باشید، باز کم است. انگار هیچ است. چرا که او جزئی از ابدیتِ شماست. وقتی یک نفر جزئی از ابدیتِ شما باشد، همه چیز     . مخصوصاً زمان. مخصوصاً تمامِ کلمات. اما این ابدیت در هم می شکند. در هم شکستنِ ابدیت به دلیلِ شک ورزی در امرِ ابدی نیست. به این دلیل است که ابدیت دیگر وجود ندارد. وقتی ابدیت وجود نداشته باشد، دیگر شک کردن معنا ندارد. ابدیت تهوعی مکرر است.

از عشق: شکستِ محض. حتا اگر به وصال منجر شود. وصال یعنی چه؟ یک نفر را می شناسم که اسمش وصال است! هیچ کلمه ای جای شکست را نمی گیرد. پیروزی در برابرِ شکست هیچ است. هیچ گاه به سمتِ شکست نمی رویم. به سمتِ ما می آید. چشم می گردانیم و می بینیم ما را فرا گرفته و غرقِ در زیبایی می شویم. شکست هیچ نفرتی در خود ندارد. این نفرت است که می خواهد خود را به شکست تحمیل کند. شکست مرحله ای از لذت است که مرگ تنها یک کلمه می شود. از مرگ بدتر هم وجود دارد. حذفِ تو حذفِ مرگ است.

عشق کلمه ای است که می خواهیم از نامش خلاص شویم. حتا از نامِ «نام». بر رویِ جعبه ای نوشته شده: «شکستنی». خیلی که شهامت در کار باشد، تمامِ شکستنی ها را می شکنیم. اما عشق با استفاده از صنعتِ تشخیص هیچ وقت رویِ آن جعبه را نمی خواند. راستی! ارتباطِ میانِ غیبت، غیاب و غیب شدن در چیست؟ آیا متافیزیک، نوشتار و شعبده به دنبالِ مشتقاتِ یک لفظ اند؟ زبان هیچ وقت زبان نبوده است.

5

در زندگیِ عینی مرگ یک نداشته است. فقدانی که همیشه همراهِ توست. برایِ ورود به بیراهۀ ناممکن ها باید از بیراهه های خطرناک تری گذشت، که خطرناک ترینشان بیراهۀ ممکن هاست. چرا که تا صحبت از ناممکن می شود، بلافاصله امورِ ممکن قد علم می کنند. و این که بتوان به ناممکن ها، بدونِ واژۀ ممکن، بدونِ حافظه ای انباشته از ممکن اندیشید، در حدِ یک آرزویِ کوچک باقی می ماند. در حدِ یک ای کاش.

چرا زن و بچه نمی خواهی؟ چون می نویسم. چرا به هر کاری تن نمی دهی؟ چون می نویسم. چرا وقتی می پرسند چه کاره ای در می مانی چه بگویی؟ چون می نویسم. و لابد: چرا دستشویی می روی؟ چون می نویسم. و در این مورد همه می نویسند.

6

منتظر است. تلاش كنيد اين انتظار را مجسم كنيد. معمولاً وقتي سخن از مردی در ميان است كه منتظر است، ذهنِ كيچ‌ پسند ما بلافاصله زنی را به عنوان مدلول در خود مجسم می ‌كند. مردی كه منتظر است و لابد منتظر زنی. طولانی ‌ترين زمانِ ممكن در نظر شما چه قدر است؟ همان را در نظر بگيريد. می خواهم از كليشه‌ ها و كيچ‌ های درونی خودم استفاده كنم، و مرد را خيره به در، به تصور درآورم. در، مزخرف‌ ترين عنصر موجود در انتظار، و كليدی ‌ترين آن است.
مرد در درازترين زمانی كه در وجود شماست، انتظار می ‌كشد. در بی ‌زمان ‌ترين زمان ممكن يا ناممكن، زن وارد می شود. مرد او می بيند، ولی انتظار به سر نمی ‌رسد. من مرد را بعد از آمدن زن هم ‌چنان خيره به در مجسم می ‌كنم. او ديگر انتظار نمی كشد، بلكه در يك بازیِ زبانی، خود تبديل به انتظار شده است، مثلِ كسی كه تبديل به پايان می شود. زن، تنها هنگامی جزئی از انتظارِ او بود كه او خود انتظار می كشيد؛ نه حالا كه تبديل به انتظار شده است و انتظار او را می ‌كشد. هر كاری كنيم از شرِ اين كليشه خلاص نمی ‌شويم. اصلاً اين تصوير و اين فضا از پای ‌بست ويران است. هيچ جايی برای ساختن در آن نيست.
مردی كه انتظار می ‌كشد، واقعاً انتظار می کشد. و اگر در يك بازیِ زبانی، خود بدل به انتظار شود، ديگر مرد نيست؛ گونه ‌ای انتظار ِ نرنيه است با اندكی چاشنی مادگی. اما زن هيچ ‌گاه انتظار نمی كشد. انتظارِ زن، گونه ‌ای بازیِ آزارنده است. اين انتظار در طبيعت اوست. زن طبيعتاً انتظار است. انتظار، يك زن است. انتظار، انتظار نمی كشد.
مرد تا زمانی كه انتظار می ‌كشد، به دست نمی آورد. زمانی هم كه خود انتظار می ‌شود، ديگر انتظار نمی ‌كشد. پس اگر زن بيايد، هيچ ‌كس او را نمی ‌بيند. زن به اين دليل كه انتظار در طبيعت اوست و هيچ‌ گاه انتظار نمی كشد، خود را به اين بازی نمی سپارد.
زنی كه منتظر است فرزندش از جنگ برگردد‌، زنی كه منتظر است شوهرش از زندان آزاد شود، يا حتا زنی كه منتظر است به وصالِ يارِ دلخواه خود برسد. اما يارِ دلخواه كيست؟ زن هيچ‌ وقت نمی داند يارِ دلخواهش كيست، و درست به همين دليل او هيچ وقت انتظار نمی كشد، چون خود انتظار است. مرد اما خوب می ‌داند. شايد زن برای اين ‌كه انتظار است، هميشه خود را به مردی می سپارد كه انتظار نمی ‌كشد.

مرد بدون كودك زن را زن می داند؛ چرا كه خود قابليت ‌های يك كودك را داراست. اما زن بدون كودك، خود را زن نمی داند؛ چرا كه انتظار كودك است، و در اين مورد زن انتظار نيست.

مرد هم چون كودك: زن (و نه انتظار) منتظر است بچه‌ دار شود، بچه بزرگ شود، درس بخواند، ازدواج كند، بچه ‌دار شود، و اين توالی باقی ‌ست تا عمری باقی باشد. اما عمر برای زن، به انتظارِ مرگ تمام نمی ‌شود، به انتظارِ كودك تمام می ‌شود.

7

تمامِ جسم های دیگر تویی: زیبایی، زشتی، خوبی، بدی. تو انبوهِ کلیشه ای. خواستم بگویم تکراری هم هستی. اما اشتباه است. تکرار در موقعیتی معنا می دهد که ما انتظارِ امورِ غیرِ تکراری و تازه را داریم. چه کسی گفته پائولو کوئلیو پفیوز است؟ من هم گاهی هستم: فریبِ تنهایی را نخور تا تنهاتر نشوی. اشتباه از این جا آغاز می شود که خیال می کنی کسانی باید تنهایی ات را پر کنند. بولواری عظیم که همچون عبور از حادثه ای تو را در بر می گیرد، و روز را در چند سطر جا می گذارد.

 

 

« یک جملۀ سوخته میل به پرانتز شدن دارد »

 

1.برای پر کردنِ روز صفحه سپید است. من عاشق ­ات نشده بودم هنوز را یادم نبود. همه چیز دو تا شد قبل از خواب. یکی از تو از چله گذشت. سپیده در نوکِ مداد شکست. اشباحِ نگاه چشم را بستند. بدونِ خود از حاشیۀ صفحه به درون آمد. تجسمِ تصویری از تو: خیانت به ملودی ­هایی که پخش شدند تا خانه خالی نماند. کاش تو هم بدونِ من سر می­کردی تا فضا تنها با چند تکه ابر نخراشد.

 نور می­ خواند اما سپید نیست.

اگر کتاب را گشود بگویید دیگر نبندد. بگویید من جا مانده بودم. اگر تاریخ انتها باشد بدونِ تو به پایان می ­رسد. خواسته بودم بمیرم. روز آن­ قدر تمام می­ شود در تنِ تو که از انگشتان­ ات آغاز شود. شتابِ کلمه هر قابی را می ­شکند: عکس آزاد می­ شود. هر عکسِ تازه بوسه­ ای بر چانه ­ات. رها از تصویر: حالا این پوست. دست­ ام لای هر صفحه ­ای جا مانده بود یعنی تا آن­ جا خوانده ام. بگذار تمام شوم.

با هر تک سرفه یک کلمه از تو می ­پرم. خاطرۀ فراموشی از همان هنوزِ اول.

 

2.این کوچه بلد نیست پارس کند. آسوده بیا. من تصویرِ آن همه اسب را در خودم کشته ­ام. حتا عکسِ جنون هم مرا به خود نمی­آورد. آن برگِ ناخوانده از کتابِ درخت پاییز نبود. تمامِ خدایانی که شناختم در آینه پیر شدند.

به تو برگردم. به هر صفحه که لایِ دست. آرام بخوان تا مرور کنم. با چند کلمه که دیوانۀ خودشان بودند، دیوانۀ تو شدم. خواسته بودم بمیرم. در این آرزو که زودتر به پایان برسد. غافل از این­که آغازهای تو پایِ تاریخ را پاک کرده بود.

 

3.یک جملۀ سوخته میل به پرانتز شدن دارد. محکوم است داخلِ پرانتز از خودش بگوید. فراموشی در جست­وجویِ مکان. به نفعِ تو کنار می­رود تا رشته ­ای بی سررشته شوم.

از خودت بگو!

و از آخرین باری که از نرده های راه ­پله به پایین سر می­ خوردم، گفتم.

برای ادامه یک لیوان آب کافی­ست.

چشم­ های تو: می­ ترسم وقتی بر آن ­ها دست می کشم پاک شوند.

 

4.تو که در کتاب نیستی! چرا در بازیِ صفحه فقط کنارِ منی؟

متنِ بی لب استخوان خرد می­ کند تا ببوسی.

مرا دور نکن از نوشتنِ آنچه تو را دور می ­کند. این نزدیکی فقط باد است.

خانم­ ها و آقایان! رگ به رگ می ­شود دستِ چپ­ ام. مهم بود خانه پلکانی داشته باشد تا از آن بالا برویم و فاصله­ مان از سطحِ دریا تغییر کند.

حالا شهر هم مرا نیشگون بگیرد، بیدار نمی ­شوم. خیابانی تازه مرا کشف می­ کند.

اگر می­ خواهی روزها سفید نمانند، ننویس.

 

-خیالِ پایان: این بار عشق: (یک)

 

 

دومان ملکی
منتشر شده در: مجلۀ گلستانه شمارۀ 80
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر