ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

خيالِ پايان: اين بار عشق:
(يك)
لذت ققنوس نیست

  

Andy warhol- Marilyn Monroe I Love Your Kiss Forever Forever

 

به غیابی كه در هيچ حضوری نمی گنجد.    

 

 

1

   كسانی كه عادت دارند تنها پشتِ جلد كتاب ها را بخوانند، شايد روزی به جمله ای بربخورند با اين مضمون:

اگر ما كسی را دوست داريم، حتما نبايد او را در كنار خودمان ببينيم. حتا اگر او فرسنگ ها از ما دور باشد، باز هم به ما نزديك است، چرا كه دوست اش داريم.

اين را می توانيد پشتِ جلد ترجمۀ فارسیِ كتابِ جاناتان مرغِ دريايی هم پيدا كنيد.

وقتی تعريفِ ما از عشق با فراق يكی می شود خواندنِ چنين متن هايی كه دعوت به درون گراییِ محض اند، كمك می كند كه فراق را دوست داشته باشيم، و آن را با عشق مترادف بگيريم.

حال به اين گفته ها توجه كنيد:

(... نگرانم كه وقتی برمی گردم، همه چيز همان طور كه بود نباشد.

- اميدوارم كه همين طور باشد.

- يعنی بايد خطر كنم؟ ممكن است هر چيزی را كه تا به حال به دست آورده ام، از دست بدهم.

- چه چيزی را از دست بدهی؟ آدمی فقط می تواند روحش را از دست بدهد يا به دست بياورد، آدمی به جز جانش هيچ ندارد ...

- من زنی دارم كه دوستش دارم.

- (می خندد) اين شايع ترين و احمقانه ترين بهانه است. عشق هرگز آدم را از تعقيب رؤياهايش باز نمی دارد.

اگر او واقعاً دوستت دارد، بهترين چيزها را برايت می خواهد. از آن گذشته تو زن نداری، آن زن مال تو نيست. تو فقط كار مايۀ عشق را داری كه آن را بر او متمركز كرده ای. می توانی از هر جای دنيا اين كار را بكنی.)

می دانم كه داريد لذت می بريد. پس به اين يكی هم توجه كنيد:

    (هر رزم آورِ نوری روزی از ورود به نبرد ترسيده است، در گذشته خيانت و دروغ ديده است، حداقل يك بار ايمانش به آينده را از دست داده است، حداقل يك بار به راهي گام گذاشته كه راه او نبوده است، به خاطر مسائلِ بی اهميت رنج كشيده است، شك كرده كه رزم آور نور است و ... )

اين عبارت ها از پائولو كوئليو است كه از مجلۀ كامياب انتخاب شده.

فكر می كنم هر كدام از ما حداقل يك بار اين گزاره های «هر رزم آور نوری» را تجربه كرده ايم. پس همۀ ما يك رزم آور ِنوريم. هيچ فكر كرده ايد اگر همه ما يك رزم آور نور باشيم، هيچ كدام مان رزم آور نور نيستيم؟ وقتي رزم آور نوری وجود نداشته باشد، پس چرا با خواندنش به خود می باليم، معنايش را حس می كنيم، و می گوييم: پس ما هم می توانيم يك رزم آور ِنور باشيم(؟) شايد برای اين كه رزم آورِ نوری وجود ندارد، می گوييم وجود دارد.

پائولوكوئليو آدمِ پفیوزی است. اما ممكن است به چه می دانم «ادگار لارنس داكترو» هم بگويم پفیوز. اما با هم فرق دارند . از كوئليو متنفرم، اما داكترو را دوست دارم. پس واژۀ پفیوز در اين جا دو معنی می دهد. خيلي بهتر است كه يك واژه دو معنی بدهد تا این که دو واژه یک معنی بدهند (در اين جا مقصود عشق و فراق است).

 

2

   من هيچ وقت دلم نخواسته بنويسم. چون نمی توانم بنويسم. اما قصد دارم مثل مارگريت دوراس كه قصد داشت تابستان از لاكش بيرون بيايد و به نمايشنامه بپردازد از لاكم بيرون بيايم و ننويسم.

ممكن است برایمان اتفاق افتاده باشد كه در حالتی آرام قرار بگيريم، چشم هایمان را ببنديم و به حضور معشوق یا معشوقه ای كه دوستش داريم، بينديشيم. او از ما فرسنگها دورتر است. در همين حال به خواب می رويم و خواب او را می بينيم. نمی دانيم وقتي خوابِ او را می بينيم، واقعاً خوابِ او را مي بينيم؟ بعد بيدار مي شويم، خواب را بازسازی می كنيم و می گوييم خواب او را ديده ايم. ممكن است جز چند تصوير پرت و كلماتي گنگ چيزی در چنته نداشته باشيم.

چون رؤيای ما واقعی تر از واقعی بوده است در بازسازی دچار لقوۀ زبانی می شويم. چون امرِ وِِاقعی تر از واقعی را نمی توان بازسازی كرد.

 

3

     ما می خواهيم از زيبايی شناسی ننوشتن حرف بزنيم. وقتی چيزی نمی نويسيم، يعنی چيزی نمی نويسيم، و اين خيلی زيباست. خيلی زيباست كه چيزی ننويسيم.

آيا ما واقعاً كسی را دوست داريم؟

وقتی شاعر می گويد:

برای زيستن دو قلب لازم است

قلبی كه دوست بدارد، قلبی كه دوست اش بدارند

قلبی كه هديه كند، قلبی كه بپذيرد

قلبی كه بگويد، قلبی كه جواب بگويد.(1)

...

و الی آخر، در واقع زيستن را محكوم می كند و حضور را می ستايد، شايد. اما او می گويد وجود داری، وجود داشته باش! یک فانتزیِ ساده و ناممکن.

و اين متن از«ريلکه»:

گلِ سرخ

ای تناقضِ ناب

ای شوقِ خوابِ هيچ كس نبودن

در پشتِ اين همه پلك.(2)

متن بي هيچ اثباتی به ما می گويد گلِ سرخ، به هيچ وجه گلِ سرخ نيست. گل سرخ وجود ندارد و چه زيباست  وقتي چيزي وجود ندارد. غیابِ ناب گلِ سرخ همچون همانگوییِ مشهورِ گرترود استاین: گلِ سرخ، گلِ سرخ است، گلِ سرخ است.  

وقتی در گفتگويی انسانی از خطر كردن حرف می زند و می گويد ممكن است خيلي چيزها، از جمله زنی را كه دوستش دارد از دست بدهد، و پاسخ می شنود كه آدمی تنها می تواند روح اش را از دست بدهد يا ندهد، چرا كه جز جانش هيچ ندارد، باز سخن از وجود داشتن است و نه نداشتن.

اتفاقاً اولين چيزی كه از دست دادن يا ندادنش هيچ ربطی به ما ندارد، همانا جانِ ماست. ما حتا در خودكشی اختياری نداريم. همان قدر كه خودكشی می كنيم، خودكشی نمی كنيم.

او زنی دارد كه دوستش دارد.

هيچ كس، هيچ وقت نتوانسته بفهمد كه من چگونه كس را دوست دارم، هيچ وقت نمی توانم بگويم چگونه. نمی توانم شرح دهم. هر چه بيشتر می گويم، بيشتر نمی گويم. هيچ وقت نخواسته ام كسی را  که دوست دارم به دست بياورم. برای همين هيچ وقت هيچ كس نفهميده چگونه كسی را دوست دارم، چون او را به دست نياورده ام (یا عرضه اش را نداشته ام، یا چیزی در وجودم گفته وصال یعنی پایان، که در هر دو صورت در کلیشه ای ترین شکل بازیِ ادیپی را باخته ام؛ به خصوص در جاهایی که بازی هایی را که دوست نداشته ام برده ام). در دفاع از تنهايی حرف نمی زنم. چون آدم تنهايی نبوده ام. چون هميشه تنها بوده ام. اين ستايشِ فراق نيست. ستايشِ حضور است. ستايشِ جسم.

ستايشِ حضور اما ممكن نيست، و ستايشِ فراق. چون يك فريب است. سوء استفاده است از عدم امكانِ حضور.

حضورِ حضور يعني فاصله.

 

4

   می رويم به سراغِ يكی بود، يكی نبود:

روزگاری دختری بود كه به دنبال الهۀ شعر می گشت.(حالا چرا گفتم دختر و نه پسر؟ فقط به اين دليل كه به صورتِ اتفاقی دختر زودتر آمد نوكِ قلم!) الهۀ شعر هميشه خبر نمی كند. اگر از موهبتِ شاعرانه –كه هيچ وقت كافي نيست – برخوردار باشيد، باز هم بايد صبر پيشه كنيد و كار، تا الهۀ شعر در بزند. گاهی در می زند اما وقتی می نشينيد پشتِ ميز يا هر جايی تا بنويسيد، می بينيد نمی توانيد بنويسيد. بله، الهۀ شعر گاهی از در پشتی وارد می شود و شما را غافلگير می كند.

دختر يك بندِ نسبتاً زيبا از لئونارد كوهن خواند با اين مضمون: آزاد/ به سانِ پرنده ای روی سيم.

پس رفت و رفت و رفت تا چند پرنده ديد نشسته بر سيمِ برق يا هر چيزي. داشت آن ها را می شمرد كه يكي از پرنده ها رید روی سرش و بدين طريق الهۀ شعر بر دختر نازل شد، و او فهميد كه ما وقتی از كلمات استفاده می كنيم كه حرفي براي گفتن نداشته باشيم، و چون جز كلمات راه ديگری نداريم،هيچ وقت حرفي برای گفتن نداريم.

در بخشِ بعدی دختر گريه اش می گيرد.

 

5

   داشت گريه می كرد. من هم در دست شویی به اين فكر می كردم كه چطور می شود از شرِ اين وضعيت خلاص شد. يك راست به اتاق بغلی رفتم و در تاريكی نشستم. احساس می كردم هر چه می نويسم به كارهای «ريچی فال» شبيه می شود. بايد تصميم می گرفتم ديگر ننويسم. مثل خودِ فال. يك بار جايی نوشته بود: در دوره ای به من خرده می گرفتند كه متاثر از سپاستيانو هستم. می خواستم عطای كار را به لقايش ببخشم كه ناگهان معجزه ای رخ داد: ...

كتاب را از كهنه فروشی خريده بودم. كاغذهايش زرد شده بود و بعضی حاشيه ها پاره.

انگشتِ اشاره ام سوخته بود. كمی خمير دندان ماليدم و نگاهش كردم. گريه اش بند آمده بود. دستمال كاغذی نداشتيم. می خواستم بگويم برو صورتت را بشور. اما نگفتم. حوصله نداشتم چای دم كنم. احتمالاً فقط يك كلمه بوده. حاشيه ها در حدِ يك كلمه پاره شده بودند. يك معجزه، دو نقطه، و كلمه نبود. انگشتم را فوت كردم و سعی كردم جای آن كلمه چيزی بگذارم. يك حادثه، عشق، مرگِ كسی، يا ديگر چی؟

در داستان های «ريچی فال» هميشه كسی می مرد يا عشقی به سرانجام نمی رسيد. يا اگر می رسيد ديگر كار از كار گذشته بود. مثلاً يك بار دو نفر كه خيلی خاطرِ هم را می خواستند می روند ماهِ عسل. در راه بنزين تمام می كنند. چند ساعتی معطل می شوند تا اتومبیلی بزند کنار و آن ها را دريابد. در اين چند ساعت با هم حرف می زنند. در طیِ اين حرف ها دختر پی می برد كه پسره، مردِ موردِ نظرش نبوده و در اين مدت هم ديگر را خوب نشناخته اند.

خب، بنزين در اين جا عنصر اصلی است. جاده و ماشين هم. بنزين باعث جدايی می شود:

بعد از چند ساعت مردی به دادشان می رسد. دختر و مرد غريبه با يك نگاه هم ديگر را باز می يابند. انگار گم شده شان را يافته اند و از اين حرف ها. مرد دختر را با خودش می برد. و پسر می ماند و ماشينی كه باكش پر است. ديگر نشانی از هيچ كدام شان نمی يابيم. اما بوی بنزين را می شود استنشاق كرد.

با خودم گفتم اگر جای ريچی فال بودم ترتيبی می دادم كه دو مرد با هم گلاويز شوند و يكي ديگری را سر به نيست كند. اين را به تمسخر گفتم. برايم تعجب آور بود كه در اين داستان كسی نمرده است.

چراغِ اتاقِ بغل روشن شد. صدایِ تلويزيون آمد. اخبار را هميشه نگاه می كرد. خواستم بروم آنجا بنشينم كنارش. اما حال نداشتم از جايم تکان بخورم و لابد چراغ را روشن كنم. خيلی وقت بود از تاريكی نترسيده بودم. پس آن معجزه چيست؟ يعنی اگر چراغ را روشن كنم معجزه ای رخ می دهد؟ بعضی ها می گويند اختيارش با خود آدم است و بعضی ها نمی گويند. چند بار امتحان كرده ام. يك حركت را. دست ام را جلو ببرم  يا نه؟ چه جلو ببری چه نبری اختيارش با خودت هست و نيست. عقب ببرم يا جلو؟ الان بردم جلو، يك دفعه بردم عقب. بهتر است به فكر خودم خيانت كنم. فكر می  كنم به جلو، می برم عقب. نه! خيل  ساده است: جلو می شود عقب. باز هم به عقب فكر كرده ای. آدم روانی می شود.

نيامد چراغ را روشن كند. صدايش از آشپزخانه می آمد. نمی توانستم بفهمم دارد گريه می كند يا آواز می خواند. دلم می خواست بروم دوش بگيريم و بزنم بيرون. اما هوا داشت تاريك می شد. خمير دندان روی انگشتم را پاك كردم. دو شب بود دندان هايم را مسواك نزده بودم. می خواستم بگويم امشب هم روش، اما يادم افتاد صبح كه بيدار شوم، اذيت می شوم.

 

6

   هوا تاريك شده بود. پيچيدم داخلِ كوچه. به در كه رسيدم، دست كردم در جيب چپم و ديدم كليد در آن نيست.

دلم هرّی ريخت. يعنی در تاكسی از جيبم افتاده؟ تمامِ اين ها چند ثانيه بيشتر طول نكشيد. چون در حالی كه غمِ كليد را می خوردم، دست راستم داشت در را باز می كرد.

از همان لحظه ای كه پيچيدم داخلِ كوچه، كليد را از جيبِ راستم بيرون آورده بودم و در همان حالی كه فكر می كردم كليد از جيبم افتاده، دست راست داشت در را باز می كرد. انگار در آن لحظه دست راستم از آن من نبود، يا من ديگر از آن دست راستم نبودم. در كه باز شد، راهروی تاريك را ديدم. نمی دانم راهرو تاريك بود يا چشم های من بسته.

و اين گونه است گويی كه واردِ رؤيا می شوی.

 

7

   در ميانِ تعاريفی كه از واژۀ انسان به دست داده شده، من زيباترين تعريف را برای خودم برگزيده ام:

«انسان موجودی ست كه انتظار می كشد.» اين جمله از ساموئل بكت است. گفتم زيباترين تعريف! يعنی چه؟ اين جا صفت زيباترين مرا اقناع نمی كند. چرا اين تعريف بايد تعريف زيبايی باشد؟

چرا هميشه وقتی متنی را شروع می كنيم، دل مان می خواهد زودتر به پايان برسد؟ حتماً اگر لذتِ محض از غوطه خوردن در جهانش بريم، باز به دنبال خيالِ پايان هستيم. در اين مورد فرقی ميانِ خواندن و نوشتن نيست. حتا وقتی می خواهيم (يعنی به عمد می خواهيم) كه متن كش پيدا كند (از فرط لذت)، باز انتظارِ پايان ما را در خود فرو می برد. آيا زيبايی پايان است؟ يا خود به پايان خواهد رسيد؟ زيباترين جمله يعنی پايان؟

اين گزاره ها خيلی بی معرفت اند. اصلاً با آدم خوب تا نمی كنند.


8

   به من توجه می كرد، اما خودش را بی توجه نشان می داد. من هم دقيقاً همين كار را می كردم، و تمامِ اطرافيان هم، كه هميشه آزارم می دادند. بدونِ اين كه نگاه ام كند كتابی را گذاشت روی ميز و هل داد به سمت من. روی جلدش نوشته شده بود: «نگرۀ مؤلف». نويسنده اش؟ هر چه كردم نتوانستم بخوانم. انگار كه بی سوادِ محض باشی. تارِ تار می ديدم.

كتاب را ورق می زنم. صفحاتش مثلِ آلبومِ تمبر يا عكس از مقوای ضخيم است. جا به جا جای عكس، پر يا خالي، و تصاوير كشيده شده كه بايد مثلِ كتاب های كودك جملات زيرشان كامل شود؛ و چيزهايی از این دست در كتاب اند.

غم انگيز ترين خواب، خوابی است كه به ياد نمی آوريم، اما به جا می آوريم. ما می دانيم شبِ قبل يك خواب بد ديده ايم. اما هر چه می كنيم به ياد نمی آوريم.

شايد بدترين خوابها ،خوابهاي كساني باشند که دوست شان داشته ايم، اما ديگر نبايد دوست شان داشته باشيم.

 

 9

   لذت بوی مرگ می دهد. لذت ققنوس نيست. از خاكسترش چيزی بر نمی آيد. لذت، لذت است وگرنه هيچ است.

    وقتی از چيزي سخن می گوييم، يعنی آن چيز وجود ندارد. وجود دارد و ندارد. وقتی از لذت سخن می گوييم يعنی در پیِ غايتِ لذت هستيم. غايتی كه بر ما روشن نيست. مثلِ مرگ. ما در تعليق ميان وجود و عدم وجود، حضور و غیاب، سرگردانيم و لذت در اين مرز می خواهد رخ بنمايد.

با اين كه در ستايش رؤيا سخن گفته ام، بايد بگويم لذت رؤيا نيست، رؤيا هم لذت نيست. لذت می تواند يك توهم باشد. و اين ستايشی است از رويای توهّم.

 

10

انگارۀ مردِ عاشق

 

1.مردِ عاشق در شعر عاشقِ «تو»ست. این ضمیر او را زمین ­گیر کرده و در شکلِ سوم شخص نیز باز به دوم شخص ارجاع می ­دهد. مردِ عاشق از تو نمادی متعالی می ­آفریند تا به «من» برسد. منی که آن را هم نماد می ­آفریند. او برایِ ضمیرزدایی در متن هیچ­ گاه آمادگی ندارد.

 

2.مردِ عاشق دارای شهامتی زن ­گونه است. او زن را در سیاسی ­ترین امورِ هستی ­اش شعری مجسم می ­بیند که می­ تواند نیروی محرکۀ هر انقلابی (ولو در زبان) باشد.

 

3.مردِ عاشق کور نیست. چشمان­ اش را فراموش کرده. در واقع او اصلاً چشم ندارد. با دیدِ رمانتیک در جدال است، اما این جدالِ یک ­سویه همواره به یک جایگزینیِ مشابه منجر می ­شود.

 

4.هیچگاه نمی ­خواهد باور کند که عاشق نیست. او در شعرِ عاشقانه همواره به دنبالِ زن می­ گردد و این یک مجازِ ناب است.

 

5.او عاشقِ زمان است و به همان اندازه بی عنایت به زبان. همه دوستش دارند. آخر «تو» در زبانِ شعر هر مخاطبی را در توهمِ عاشق بودن فرو می­ برد. کندیِ زمان برای او لذت آفرین است، و هنگامی­ که می نویسد به نامِ غمِ هجران متن را جایگزینِ غیاب می­ کند.

 

6.او عاشقِ تقدیم ­نامه است. مردِ عاشق تنها فرآورده ­ای است که هیچگاه برای یک نفر نمی ­نویسد. او برای همه می ­نویسد و آن را به نامِ ضمیرِ تو تقدیم می ­کند.

 

7.متنِ عاشقانه شلوغ ­ترین متن است. جایِ سوزن انداختن در آن نیست. چنان عمومی است که هیچکس فردیتِ خود را در آن باز نمی ­یابد.

 

8.متنِ عاشقانه در «تو» غرق می­ شود. مردِ عاشق با آخربن نفس­ ها می­ گوید: یعنی من عاشقم؟ او از تصویرِ خود وحشت می ­کند. این وحشت موقعیتِ او را جلویِ آینه شکل می­ دهد: بادی به غبغب انداختن.

9.متنِ عاشقانه چنان زمزمه می­ شود که مخاطب در شراکتِ خود شک می ­کند: با توجه به جنسیتم من چه نوع عاشقی (معشوقی) هستم؟ مخاطبِ متنِ عاشقانه مخاطبی منحرف است.

 

10.متنِ عاشقانه به فراموشیِ زن کمک می ­کند. مردِ عاشق در این متن نیازمندِ بازتولیدِ خود است. هجران را تاب نمی ­آورد، حتا اگر یک لحظه باشد. لحظۀ هجران هیچ اختلالی در امری بازتولید ایجاد نمی­ کند. او عاشقِ غیاب است.

 

11.مردِ عاشق هیچگاه در متن مستحیل نمی ­شود. متن برای او -همچون زن- ابزارِ عشق است.

 

12.متنِ عاشقانه هیچگاه تنها نیست. همیشه به دنبالِ خوانده شدن است. در واقع عاشق می­ گوید من تنهایم و این آغازِ یک سیطرۀ عمومی است. مخاطبِ این متن نیازی به جمع ­آوریِ نیرو یا تمرکر ندارد. او با نوکِ زبانش می ­خواند. برای او نوکِ زبان همان تهِ دل است.

 

13.شعرِ عاشقانه یک مرد است. زنِ فرضیِ این مرد (متن) در ملموس­ترین حالات تنها یک کل باقی می ­ماند (این هم یک مجازِ دیگر!).

 

14.متنِ عاشقانه نمودِ حیرت از مخاطبانی است که عاشق نیستند. حیرت از این­که مگر می ­توان عاشق بود و تأثیر نگذاشت. متنِ عاشقانه لطیفه ­ای سیاسی است.

...

 

پانوشت ها:

1.از شاملو.
2.ترجمۀ علی عبدالهی.

*اجرایی دیگر از این متن در شماره 77 مجلۀ گلستانه منتشر شده است.

-خیالِ پایان: این بار عشق: (دو)

 

 

 

دومان ملکی
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر