ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

دعوت به غرق شدن در ادبیات

 

 

 

   ادبیات برای کافکا بدل به یگانه راهِ ممکن می شود، و این آغازِ سوءِ تفاهم است. این راه نه یگانه راهِ ممکن، که یگانه راهِ ناممکن است. امیدِ ناشی از نومیدی که قرار است به نومیدیِ مطلق ختم شود. چیزی به غیر از ادبیات ممکن است و همین کسالت بار است. این که ادبیات یگانه راهِ ناممکن تلقی گردد. سخن گفتن از کافکا و تمثیل یعنی نوشتن از آن چه کافکا ننوشته. پر کردنِ جاهای خالی. این سخن که خوانشِ تمثیلیِ متن زمانی بر مبنای شباهت و همسانی تعریف می شد و اکنون بر مبنای تفاوت و غیریت باز تعریف می شود، ناشی از کلیشه ای حقیقی است که می گوید عواملی همچون بافت و زمینۀ متن و دوره ای که متن در آن موردِ خوانش قرار می گیرد همسانی یا تفاوت این تمثیل را تعیین می کنند. «نماد حاکی از حضور، نزدیکی، وصل، کامیابی، غنا، یکدستی و وحدت است، حال آن که تمثیل مبینِ غیبت، فاصله، فراق، فراموشی، تفاوت، تفرقه و تکرار است. [...] تمثیل اساساً چیزی جز نوشتار و روایت نیست و بر خلافِ نماد هرگز نمی تواند به تصویر و حضور بدل شود، بلکه فقط می تواند در غیبتِ تصویر بدان اشاره کند (و همین گویای پیوندِ آن متونِ مقدس است).»(1)

   نوشتار از دریدا به بعد به تأویلی یعنی اجرایِ غیاب. اما آیا می توان گفت که تمثیلِ کافکایی در غیبت و فقدان خلاصه نمی شود؟ در متنِ کافکا تمثیل در مقامِ قراردادی مابعدِ تمثیلی، مابعدِ غیاب، حضور دارد و در عینِ حال از حضور تن می زند. حضوری که غیابی را از سر گذرانده و حال در ظهورِ دوباره اش وابستگی به غیاب در جهتِ تضمینِ حضور و بالعکس را بر نمی تابد. «آن سوی» تمثیلی سویی نیست که بتوان به سمتش روانه شد و ارتباطی با سمت و سوی روزانه ندارد. بنابراین هر تمثیلی خود یک تمثیل است و شرط بندی در این راه به منزلۀ خروج از دری تمثیلی است که ورود به دری دیگر را در پی دارد. هر ورودی یک خروج است. عمر را نباید در جست و جو تلف کرد. «از جست و جو بگذر، از جست و جو بگذر.»(2) تمثیلِ کافکایی تمثیلی مابعدِ تفاوت و غیاب است، آن هم به شیوۀ ظهورِ مسیح که در هر حال خواهد آمد اما یک روز بعد از ورودش؛ در واپسینِ واپسین روز که دیگر به او (تمثیل) نیازی نیست. مسیحِ کافکا در تتابعِ اضافات خواهد آمد.

   کافکا میل داشت در چیزی غرق شود که وجود ندارد. او هرگز ننوشت. بیهوده است اگر بلافاصله بگوییم آنچه ننوشت به مددِ آن چه نوشت میسر شد. این که کار اندیشیدن به چیزی است غیر از آن چه تاکنون دربارۀ آن چیز اندیشیده شده، یا عملی که بتوان انجامش داد، یعنی عملِ ممکن، عمل نیست (پس ما هرگز عملی انجام نمی دهیم)، بلکه حرکت به سوی ناممکن عمل است، از اندیشه ای فوکویی و دریدایی ناشی می شود که بی شک ریشه در هیدگر دارد: «آن چه همچنان اندیشیدن را ممکن می کند این است که ما هنوز نمی اندیشیم.» ما هنوز نمی نویسیم و این نیز ناشی از دلالتی سرراست است. اگر بگویم کافکا هرگز ننوشت، امکان دارد به تأویلی غیاب گونه برسیم. غیابی که ممکن است به یاریِ نوشتار حضورش تضمین گردد. سخن از غیابِ ناب نیز یک ممکن است. می توان معیاری در جهت سنجشِ میزانِ ناب بودن تعیین کرد و دلخوش بود. «بلانشو»  در تلاش برای تبیینِ حدودِ تنهاییِ ناب در صددِ دست یازیدن به گونه ای تنهایی بر می آید چنان ذاتیِ نوشتار که چیزی تعیین و تضمینش نکند. هنگامی که ریلکه به نیتِ سلوک و تقویتِ تمرکز تنهایی را به خود تزریق می کند، فرسخ ها با تنهاییِ موردِ نظرِ بلانشو فاصله می گیرد.بلانشو در جست و جوی تنهاییِ بی نام است. تنهاییِ نویسنده در نظرِ بلانشو ناشی از این است که او خود را در اختیارِ اثر می گذارد، اما سهمش تنها کتابی است که او را می نامد. نویسنده هرگز اثرش را نمی خواند و هر کتاب گریزی است ناگزیر در جهتِ تصدیقِ ناتمامی. بلانشو از نویسنده می خواهد خود را به زمانِ بی زمانی بسپارد. به زمانی که زمان غایب است.(3)

   نوشتن- حتا در عام ترین بینش- مستلزمِ تنهایی است و کافکا هم مثلِ هر نویسندۀ دیگری در جست و جوی تنهایی. اما این خواست کاملاً طبیعی است. در قیاس با آنچه موردِ نظرِ بلانشوست جنونِ خودخواستۀ ریلکه وار نیز نامِ دیگرِ تنهایی است و کاملاً طبیعی جلوه می کند. کافکا در تلاش است از روزمرگی و آنچه به طریقی پیش پا افتاده واقعیت خوانده می شود، بگریزد تا زمانی برای نوشتن به چنگ آورد. درست به این دلیل که تخصیصِ زمانی برای تنهایی و نوشتن در گروِ ساعاتِ هدر رفتۀ روزمرگی است که وجودِ جهانِ دیگر- جهانِ نوشتار- را به خود سنجاق می کند. در واقع با رهیدن از روزمرگی به نوشتن نزدیک می شویم، اما با حذفِ آن نوشتنی در کار نخواهد بود. منطقِ کافکایی اگر نوشتن را خروجِ از جهانِ مردگان می داند، در عینِ حال به مونتاژی دیگر نیز تن می دهد: قرار است متن به جهان روشنایی بخشد و نویسنده در سویِ تاریک ناپدید گردد. غیابی که کافکا می جوید قرار است چنان ناب باشد که آنچه نوشته می شود پشتیبانی اش نکند. مثلاً: آنچه کافکا نوشت به مفهومِ عام ادبیات است، اما آنچه از طریقِ نوشتن ننوشت همان چیزی است که باید از آن سخن گفت. سخن گفتن از هیچ چندان دشوار به نظر نمی رسد (هیچ هم چیزی است). آنچه پس از غیاب، پس از هیچ به بیان در نمی آید، آنچه نامِ کافکا را بر خود ندارد (یا احتمالاً به بیانِ بلانشو آنچه نام تنهایی را بر خود ندارد). این ننوشتنِ الحاقی نیز مدِ نظرِ بلانشو نیست: آنچه نوشته نمی شود ادبیات بودنِ آنچه نوشته می شود را تضمین می کند.

   اگر خود را ناگزیر از وضعِ معادله ببینیم، می توان به امکانِ پرداختی وارونه اندیشید: نوشتن را نوشتن گامی به پس است با به پیش؟ سقراط از هر جهت نمی نوشت، شاید چون می دانست که او را خواهند نوشت. نوشتن از ننوشتن دشوار است اما ممکن. ننوشتن از ننوشتن چطور؟ امکانِ خلقِ چیزی بی هیچ ردی! کافکا ننوشت، اما گویی می دانست که او را هرگز نخواهند نوشت. پس در عینِ حال هرگز خوانده نخواهد شد، مگر با دستاویزِ تمثیل. مثلاً قرار دادنش در ردۀ نویسندگانِ تمثیلی. تغییرِ خوانشِ تمثیلی از همسانی به تفاوت کافکا را ناخواناتر می کند. این ناخوانایی متضمنِ تداومِ غیابِ کافکاست. کافکا همچنان از خوانده شدن تن می زند و همین بازنخوانی ها ضامنِ بازخوانیِ اوست. ننوشتنِ سقراطی تأکیدی مضاعف است بر نوشتن. اما کافکا نمی خواست بنویسد. او تمامِ زندگی اش را صرفِ ایجادِ فضایی کرد که در آن از انجامِ عمل معاف شود. شکی نیست که متنِ کافکا خود به خوانشِ تمثیلی اش دامن می زند. قرار است ما به خارج پرتاب شویم و تأویل های سیاسی، اجتماعی و... خواندن را ممکن کنند. اما متنِ کافکا درست از طریق همین پرتاب ما را از آن منع می کند. گویی این پرتاب اهرمی است برای منع شدن. ما از پرتاب شدن منع نمی شویم. بعد از پرتاب منع می شویم. «اما این بی اعتمادی به واژه ها مانع از آن نمی شود که وظیفۀ نگارش را تا پایان پی بگیرد. به عکس، از آنجا که نمی توانست سخن بگوید، دیگر فقط امکانِ نوشتن داشت، و احتضار به ندرت چنین مکتوب بوده است. گویی که مرگ، با شوخ طبعیِ خاصِ خود، خواسته بود بدین گونه به او هشدار دهد که خود را آماده می کند که او را تماماً به نویسنده بدل سازد- «چیزی که وجود ندارد».(بلانشو،222)(4) تنها مرگ نوشتن را ممکن می سازد و این گزاره خود یک ناممکن است. تمثیل: آنچه نوشته نمی شود. اما باید اضافه کرد از رهگذرِ آنچه نوشته می شود و مقدماتِ پرتاب را مهیا می سازد. منعِ از پرتاب هنگامی است که چیزی نوشته نشود تا موجباتِ نائل شده به «تمثیلِ ننوشتن» فراهم نیاید. متنِ کافکا در این دومی سوراخ می کند بی آن که زخمی یا حفره ای ایجاد یا چیزی خالی یا پر شود. از این لحاظ کافکا پدری خطرناک است. گزارۀ روانشناسانۀ «پدرِ مرده خطرناک تر است» در تن زدنِ کافکا از پدر بودن نمود پیدا می کند. پدری که وجود ندارد. کافکا با منعِ از پرتاب پس از پرتاب، با میلِ تمثیلی به سوزاندنِ آثار، نشرِ «این کتاب های غیرِ قابلِ نشر» (به قولِ بلانشو) را ممکن ساخته است. اما کافکا آثارش را سوزاند. با سپردنِ آنها به دستِ «ماکس برود» از سوزاندنِ تمثیلی گذر کرد. آنچه ماکس برود نشر داد با گریز از اشباعِ تمثیلی به ننوشتنِ محض نزدیک می شود. یعنی به آنچه که نوشتنِ آنچه انتشار داده تضمینش نکرده. کافکا پدری است که سوخته؛ و این جاست که چیزی نوشته نمی شود. دلالتِ نرینۀ ابزارِ نوشتن (قلم) را اگر نه رخوت و سترونی (که نهایتِ تلاشِ مردانگی برای جبرانِ نازاییِ زنانه است) که ننوشتن باید ویران کند. ننوشتنی که تن زدن از تمثیل را هم به تعویق می اندازد.

   وسوسۀ نوشتن از چراییِ نوشتن دغدغۀ بسیاری از نویسندگان بوده است. وقتی نویسنده ای می نویسد که چرا می نویسد، در بندِ بیانِ آن چیزی است که قرار نیست وجود داشته باشد: نویسندگی برای ایجادِ سرپناه و پیله ای که از لحاظِ مکانی و زمانی تافته ای جدا بافته از مکان های دیگر است. جهانِ بیرون همواره با انگِ واقعیتی کسالت بار پس زده می شود تا نوشتن راهِ گریز و مفری باشد غیرِ قابلِ قیاس با هیچ چیزِ دیگر. نوشتن نیازمندِ تنهایی و رخوت است. نویسنده به تنهایی پناه می برد تا بنویسد. اما ارضایی در کار نیست. نویسنده با مراقبت از خود و پس زدنِ عواملِ بیرونی در انتظارِ فورانِ رخوت می ماند تا بنویسد. درست است: تا بنویسد. به قولِ بلانشو اثر نویسنده را از آنِ خود می کند. اما آنچه نصیبِ نویسنده می شود تنها یک کتاب است. پس نویسنده اسیرِ فریبِ بی پایانی و ناتمامیِ اثر می شود. آن هم تا زمانی که با مرگش اثر به پایان رسد. یعنی زمانی که او دیگر پایان را نمی بیند.(5)

   کافکا گویی هرگز ننوشت. هر آنچه جز ادبیات برایش کسالت بار بود. نکته این جاست که آنچه کسالت بار است خودِ ادبیات است، و همین کافکا را از بندِ نوشتن می رهاند. کافکا برای رهایی از این بند اسیرِ اندیشۀ نوشتن بود. برای کافکا خودِ ادبیات نیز جزئی کسالت بار از جهانِ بیرون تلقی می شد. کافکا به نوعی می خواست ادبیات باشد. خواستِ ادبیات بودن همچنان حاویِ دلبستگی به هر آنچه بیرونی است بود. تن زدن همچنان طریقی پدرسالارانه برای حفظِ تنهایی است که لازمۀ نوشتن است. کافکا نمی خواهد این قلم جای دیگری به کار رود. اما ننوشتن یگانه راهِ سوزاندنِ پدر است در جهانی که دیگر آستانه ای برای درد وجود ندارد. کافکا تمامِ عمر در صددِ ایجادِ فضایی برای نوشتن بود تا ننویسد.

 

 

   منطقِ فلوبری غرق شدن در ادبیات به عنوانِ راهی برای تحملِ زندگی، در نزدِ بلانشو به ایجادِ فضایی منجر می شود که در آن غرق شدن نیز به عنوانِ واقعه ای بیرونی پس زده می شود. سوراخِ کافکا اگر با چشم دیده نشود به شدتِ تمثیل دامن می زند. اگر هم دیده شود به تسخیرِ واقعیت درمی آید. آنچه به بیان درنمی آید تنها می تواند در متنی که توانِ بیان و نیتِ نوشتن در آن نیست، محرومیت از ندیدنِ پایان از پسِ مرگ را تجربه کند. این تجربه در متنِ بلانشو ناممکنیِ کافکا را تداوم می بخشد.

   دعوت به غرق شدن در ادبیات آن قدر تمثیلی هست که هرگز نتوان واقعاً در آن غرق شد. نویسندگانی بوده اند که حتا نتوانسته اند در همین تمثیل واقعاً غرق شوند. فرض کنیم می نویسیم تا جهان را معنا کنیم، چیزی خلق کنیم و در نهایت از مرگ برهیم. دو موردِ نخست گویا حتا ارزشِ بحث ندارند. اما رهیدن از مرگ با تن دادن به آن کافکا را از خلالِ بلانشو گذر می دهد. تأکیدِ بلانشو بر بی خوابیِ کافکا اگر چیزی از بی مرگی و گذر از مرگ در خود نداشته باشد، قطعاً تداعی گرِ نوشتنِ پس از مرگ است. برای آن که می خواهد در ادبیات غرق شود، نوشتن امری ضروری است. اما برای آن که می خواهد نجات یابد ننوشتن کافی نیست. ناتمامیِ آنچه به زعمِ بلانشو پس از مرگ نشر می یابد، می تواند با آنچه در این متن از ننوشتن مدِ نظر است، مرتبط باشد. اما هنوز نرسیده ایم. کافکا نوشتن را باری بر دوشِ خود می داند و در عینِ حال ننوشتن فاجعه ای دیگر تلقی می شود که به جنون منتهی می گردد. پس ننوشتن رهایی از نوشتن نیست. کافکایی که نمی نویسد به کافکایی که می نویسد یا «نمی نویسد» مربوط نیست. نوشتن از ننوشتن یعنی شکست. سخن از گذر از ننوشتن است. گذر از شکست. به نظر می رسد بلانشو با گذر از کافکایی که می نویسد تا باری را بر دوشِ خود حمل کند و ننوشتن برایش حاصلی جز جنون در بر ندارد، ننوشتنِ کافکا را در «عذاب های ابدیِ مردن» خلاصه می کند. این تأویلِ سطحی البته ناشی از عمقِ شهودِ بلانشوست. محکومیتِ زیستن و واگذاریِ حقِ آن به مرگ تأییدی است بر صراحتِ آنچه زندگی نام می گیرد در برابرِ ابهامِ مرگ. ابهامی چنان مضاعف که صرفاً به مرگِ جسمانی محدود نمی شود و غیابِ مرگ را در حضورِ زیستن به رنجی بی پایان بدل می سازد. مرگی چنین غایب که نوشتن را ناممکن می کند، آن قدر حاضر هست که زیستن را با سوءِ تفاهمِ حضور مواجه سازد. این معما یا پازل (به مفهومِ اپوریا Aporia ) تا زمانی که حل ناشده باقی ست با خلقِ گمگشتگی زیستن را ممکن می کند و لابد در دلِ آن تجربۀ مرگ را که هرگز احضار نمی شود و همواره تجربه ای غایب باقی می ماند. حل شدنش نیز مرگ و زندگی را بی مفهوم جلوه می دهد. ننوشتنِ کافکایی در تلاش برای وصلتی ناکام با این نامفهومی است. به قولِ بلانشو عقیده ای که می خواهد نوشتن را وسیله ای برای «چیزی را از مرگ در امان داشتن» یا همان «نوشتن برای نمردن، و خود را به دستِ بقای آثار سپردن»(بلانشو،137) قرار دهد و اندیشه ای که می گوید «نمی توان نوشت مگر آن که مستعدِ خشنود مردن باشیم» و «نویسنده کسی است که می نویسد تا بتواند بمیرد»(بلانشو،135)، در نهایت در عینِ تناقض به حاصلی شاید مشترک ختم می شوند: «هر دو دسته می خواهند که مرگ ممکن باشد، یکی برای آن که آن را به چنگ آورد و دیگری برای آن که آن را دور نگاه دارد.»(بلانشو، 138). آنچه می ماند «رابطه ای آزاد با مرگ» خواندنِ چنین معادله ای از سویِ بلانشوست، که بی شک آزادی توانِ بیانِ چنین رابطه ای را ندارد. به زعمِ بلانشو «یک نویسنده همیشه می تواند کمالِ مطلوبِ خود را در این قرار دهد که گربه را گربه بنامد. [...] برای آنکه بتوانم بگویم: این زن، باید به گونه ای واقعیتِ او را که به صورتِ گوشت و پوست است از او بگیرم و او را غایب سازم و نابودش کنم. واژه انسانِ باشنده را به من می دهد، اما او را فاقدِ بود به من می دهد. واژه غیابِ آن هستنده است و نیستیِ او، آن چیزی که وقتی بود را از دست داد از او باقی می ماند، یعنی تنها امری که دلیلِ بر نبودِ اوست. از این دیدگاه سخن گفتن حقِ غریبی است. [...] خداوند باشندگان را آفریده بود، اما انسان بایستی نابودشان می کرد، آن وقت بود که آن ها برای انسان معنا یافتند، و او بارِ دیگر ایشان را از مرگی که در آن نابود شدند آفرید. اما به عوضِ باشندگان یا، به اصطلاح، وجود دارندگان، دیگر فقط بود باقی ماند، و انسان بدان محکوم شد که نتواند به هیچ چیز نزدیک شود و با هیچ چیز زندگی کند مگر از طریقِ معنایی که باید متولد می ساخت. [...] بی شک زبانِ من کسی را نمی کشد. با این حال وقتی می گویم «آن زن»، مرگِ واقعی اعلام شده است و هنوز هیچ نشده در زبانِ من حضور دارد.»(بلانشو،34 و 35). و نتیجه این که: «وقتی حرف می زنم، مرگ در من حرف می زند.» در واقع مرگ معنا را ممکن می کند تا زندگی پرش کند و مرگ است که مانع از نیستی و پوچی می گردد. بلانشو یگانه چیزی را که مایۀ امیدواری برای گفتنِ همه چیز است در هیچ نگفتن می بیند. این دامِ تلخ که بر حضورِ زبان در شدتِ غیاب نیز صحه می گذارد، بلانشو و کافکا را در فراسویِ تمثیل به کارِ نقلِ تمثیل وامی گذارد:«آن که می میرد جز با ناممکنیِ مردن روبه رو نمی شود، آن چه می خواهد به فراسو دست یابد همواره در این سو می ماند.»(بلانشو،49). بلانشو و کافکا در «این سو» می مانند تا «غیاب» یگانه پناهگاهِ شان گردد. آن ها به چیزی پناه می برند که قرار نیست به هستی و مفهوم درآید؛ حتا به عنوانِ نیستیِ جاری. اما مرگ (به عنوانِ غیاب) تنها با امکانِ وجودِ معنا ممکن نمی شود و زندگی ست که جریانِ بی وقفۀ مرگ را با معنا (معنایِ مرگ) پر می کند.

   همذات پنداریِ بلانشو با کافکا در حذفِ فیزیکیِ «من» نیز مصداق پیدا می کند. بلانشو حتا حاضر نیست چهره ای از خود باقی گذارد (به قولِ کافکا: تو که همه چیزِ ما را گرفتی، پس بیا و خودِ ما را هم قبول کن). و گویا برایش مهم نیست که گاه غیاب با افزایشِ تخیل احضارِ بی پایانِ خود را به نظاره می نشیند. «تا زمانی که زندگی می کنم، انسانی فنا پذیرم، اما، وقتی می میرم، از آن جا که دیگر انسان نیستم، پس فناپذیر هم نیستم، دیگر قادر به مردن نیستم، و از مرگی که در راه است متنفر می شوم، زیرا آن را همان طور که هست می بینم: نه به شکلِ مرگ بلکه به شکلِ ناممکنیِ مردن»(بلانشو،51). اما در نهایت «مرگ به هستی منتهی می شود: این است دردِ جانکاهِ انسان و منشأ تیره بختیِ او، زیرا مرگ از طریقِ انسان به هستی می رسد . معنا از طریقِ انسان بر نیستی تکیه می کند... اگر از هستی بیرون رویم، به خارج از مکانِ مرگ پرتاب می شویم، و گریزگاه از میان رفتنِ هر گریزگاهی می شود»(بلانشو،58). هستیِ بلانشو (یا بهتر است بگوییم نیستیِ او) بر مبنایِ سوءِ تفاهمِ مرگِ مؤلف بنا می شود. حذفِ مؤلف در متن برای او کفایت نمی کند. نامی که بر اثر است و کتاب را هویتمند می کند، و چهره ای که پس ماندۀ پس از مرگ است نیز باید زدوده شود. بلانشو کمر به حذفِ فیزیکیِ خود بست تا دستی که می نویسد هم محو شود. در این مبادله بلانشو کمی هم نقشِ نویسندۀ گم شده را بازی کرد تا به منطقِ کارآگاهی میدان بدهد. در این مورد نویسندۀ مفقود شده جایگزینِ فقدانِ ذاتی شده است.

   اگر هنوز خواننده ای باشد که گمان می برد کافکا را می توان «خواند»، بی شک خوانندۀ بدبختی است. «آدم خوشبخت خطرناک است.» خوشی در نزدِ کافکا در رنجِ عدمِ امکانِ خواندن است. در گذر از نمایشِ ناتمامی از هر جهت. وقتی حتا نمی توان غرق شد، باید از اندیشیدن به چاره ای دیگر نیز صرفِ نظر کرد. تمثیل می گوید: روی دیگر را هم بخوان! اما مهم تر از آن می گوید: روی دیگر را نخوان! یا کمی رقیق تر: می توانی روی دیگر را نخوانی. نه چیزی کم می شود، نه اضافه. با نوشتن نمی توان دور شد. «... اگر لحظه ای را از دست بدهی، همۀ زندگی را از دست داده ای،... زیرا زندگی ات همیشه به اندازۀ زمانی است که از دست می دهی.»(کافکا) بازگشتی در کار نیست و این اوجِ تهی تنها سقوطی بر عکس است. پیشرفت زمانی حاصل می شود که «گودالِ بابل» حفر گردد. «بعد پرنده ها مثلِ فواره به هوا برخاستند. با نگاه دنبالشان کردم. دیدم که بی وقفه اوج می گیرند، تا آن جا که دیگر باورم نمی شد که باز بالاتر بروند، و گمان کردم این منم که سقوط می کنم.» سیرِ نقلِ قول ممکن است شک ورزیدن به نا تمامیِ کافکا را به دنبال داشته باشد. اگر کمال و پایان لذتِ نقلِ قول را می طلبد، ناتمامی از جایی آغاز نمی شود. ناممکنی جهتی ندارد که به سمتش روانه شویم. ننوشتنِ کافکا از پسِ نوشتن یا حتا ننوشتن روان نشد. کافکا زمانی ننوشت که دیگر به ننوشتن هم نیازی نبود. کافکا بعد از ننوشتن، ننوشت.

به نظر می رسد در این متن تمثیل استعاره ای بود که جایگزینِ معنا شد و فقدانِ جایگزینِ استعاره را معنا کرد.

 

 

پانوشت ها:

1.شیطان، ماخولیا و تمثیل، مراد فرهادپور، ارغنون، شمارۀ 2.

2.تمامیِ نقلِ قول های مستقیم و غیرِ مستقیم از کافکا بر مبنایِ این منبع است: داستان های کوتاهِ کافکا، ترجمۀ علی اصغر حداد، نشرِ ماهی.

3.موریس بلانشو، تنهاییِ ذاتی، ترجمۀ افشین جهاندیده، مجلۀ تکاپو، شمارۀ 9، اردیبهشت 73.

4.تمامیِ نقلِ قول ها با ذکرِ شماره صفحه از: از کافکا تا کافکا، موریس بلانشو، ترجمۀ مهشید نونهالی، نشرِ نی.

5.بلانشو، تنهاییِ ذاتی.

 

 

دومان ملکی
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر