ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

دیگر نمی ­توانم بجنگم

 

 

   در روایتِ مشهوری پیرامونِ تحلیلِ نشانه ­شناختیِ عناصرِ فرهنگی، رولان بارت در آرایشگاه نظرش به عکسِ روی جلدِ مجلۀ «پاری ماچ» جلب می­ شود: تصویری بسته از سربازِ سیاهِ فرانسوی که عناصرِ نشانه­ شناختی ­اش از پسِ «ایدئولوژیِ بورژوازی» چیزی فراتر از تصویرِ پسری جوان است در جامۀ سربازی. او به پرچمی سلام می ­دهد که همه را، از هر رنگِ پوست و مرامی تحتِ لوای خود گرد آورده و آزادیِ احترام به پرچم را (پرچمی که در عکس غایب است) به عنوانِ مجازی مرسل به آن ­ها ارزانی داشته است. یعنی جرئی که تمامِ ملیت، هویت، نژاد و... را در خود خلاصه کرده و به کل تقدیم می­ کند. در فیلمِ Away from her دیالوگی وجود دارد با این مضمون که سربازانِ آلمانی سگ­ هایی داشته­ اند با برچسب­ هایی که روی­ شان نوشته شده بود: سگ. گفتند چرا روی این ­ها نوشته­ اید سگ؟ و آن ­ها پاسخ دادند چون این­ ها سگ ­اند. در واقع ایدئولوژی با ایجادِ توهمِ همان­گویی (tautologie) چیزی را که در پسِ پشت پنهان نیست، پنهان می ­کند تا دیگر در پسِ پشت چیزی باقی نما­ند. غافل از این­ که گزارۀ «بازیِ دیگری در کار نیست» آغازِ جست ­و جو برای فاش ساختنِ نشانه­ هایی است که احتمالاً پنهان نشده­اند، بلکه محو و نابود گشته ­اند. چنانکه گویی از ازل وجود نداشته ­اند. هنگامی که در آغازِ  دهۀ نود «ژان بودریار» در جستاری مشهور به بهانۀ حملۀ عراق به کویت، اعلام کرد جنگِ خلیجِ فارس اتفاق نیفتاده، چرا که این جنگ چیزی جز روایتی هالیوودی از سوی سی.ان.ان نیست، موجِ آشفتگی ­ها و لعن و نفرین­ ها را به جان خرید. برخی پاسخ­ها حاکی از این بود که مگر پست ­مدرنیسم از حواسی اولیه از جمله بینایی برخوردار نیست که این همه کشته و زخمی و بی خانمان را نادیده می­ گیرد و جنگ را در رسانه خلاصه می ­کند. طبعاً نگاهِ بودریار معطوف به ایدئولوژی ­یی بود که هیولایی همچون سی.ان.ان را لحظه به لحظه بازتولید می­ کرد تا از جنگ روایتی هایپر رئال چون فیلم­ های اکشن به دست دهد. جهانِ مجازیِ رسانه که یگانه راهِ تکثیرِ واقعیت را در حاد-واقعی کردن می ­بیند. واقعیت به مفهومِ رئالیسمِ محض نیز اگر هنوز وجود داشته باشد، صرفاً توهمی از واقعیت را- از فرطِ واقعی بودن- ارائه می ­دهد. این امر در نقاشیِ رئالیستیِ معاصر می­ تواند چنان مو به مو رخ دهد که حاصل رئالیسمی واقعی ­تر از رئالیسم باشد. مثلِ نقشۀ امپراتوری در حکایتِ بورخس (مثالِ موردِ علاقۀ بودریار) که چنان دقیق ترسیم شده که کلِ سرزمینِ امپراتوری را می ­پوشاند و محو می ­کند.

   امروز نشانه شناسی خود حرکتی ایدئولوژیک تلقی می ­گردد که گاه حتا تلاش ­اش برای برملا ساختنِ ایدئولوژیِ پنهان، به نفعِ خودِ ایدئولوژی تمام می ­شود. جنگِ موفق جنگی تلقی می­ گردد که از نشانه­ های جنگ تهی شده و عملاً صحنۀ نبرد در آن حذف شده باشد. سلاح­ های کشتارِ جمعی برای نابودیِ کلِ زمین کفایت می­ کند، پس صرفاً   می ­توان آن ­ها را در جهتِ برقراریِ توازن قدرت یا هر چیزِ دیگر در اختیار داشت، بدونِ این ­که امکانِ کاربردِ وسیع ­شان وجود داشته باشد. رسانه اما اگر نشانه ­های خود را بارها بازتولید کند، باز جواب می ­گیرد. آخر خودش اثبات کرده تکرارِ یک بازیِ لو رفته بیش از آنکه ترفندی تبلیغاتی باشد، یک «برندِ» تثبیت شده است.   

 

 در این میان تکلیفِ خودِ میدانِ نبرد چه می ­شود؟ تکلیفِ گلوله و خونِ واقعی، جنازۀ واقعی و اشکِ واقعی؟ بگذارید گریزی ­بزنیم به عکسِ مشهوری که از «جیمز نچوی» عکاسِ برجستۀ جنگ در دلِ واقعه انداخته شده. در حالی که دو طرف مشغولِ شلیکِ گلوله ­های واقعی به هم ­اند، نچوی خود را به زمین انداخته و صحنه را شکار می­ کند. در کادربندیِ تصویر شمارِ عکاسان حتا بیش از تعدادِ جنگجویان به چشم می ­آید. گویی عکاسان نیز دارند با دوربین به آن­ ها شلیک می­کنند. آنچه در موردِ نظریۀ بودریار نادیده گرفته می ­شود این پرسش است که حضور در صحنۀ واقعی منبعِ الهام ­اش از واقعیت را از کجا به عاریه می­ گیرد؟ از جهانِ مجازی؟ سربازان در میدانِ نبردِ «واقعی» ممکن است خوش داشته باشند همچون فلان صحنه از فیلمِ «نجاتِ سرجوخه رایان» بر زمین غلت بزنند (فیلمی که در برخی صحنه­ ها تلاش می­ کند به شدت واقعی باشد) تا موردِ اصابتِ واقعیت قرار گیرند و هنگامِ اصابتِ گلوله آخرین تصاویرِ ذهنی ­شان ملهم از فلان فیلم باشد. عکسِ مذکور از نچوی مواجهۀ رسانه است با آنچه شاید به اشتباه واقعیت نامیده شده. چیزی که این تصویر در وهلۀ نخست از ما می ­خواهد علاوه بر حیرت و هیجان، تحسینِ شهامتِ شگفت ­انگیزِ عکاس است. اصولاً شکلی از مبارزۀ بر علیه ایدئولوژیِ حاکم در همدردی با رنج­ دیدگان و جان­ باختگان بروز پیدا می ­کند، که ایدئولوژیِ هوشمند به خوبی قادر به درکِ آن است! گلولۀ واقعی نیز نشانه ­ای است که جسم را هدف قرار می ­دهد با مدلولِ خون و مرگ و ... همان ­طور که رسانه تصاویر و امواج را شلیک می ­کند و جا خالی دادن دیگر بی­ معناست.

عکس: یانیس کونتوس (یونان)، از برندگان ورلد پرس فوتو 2005

   عکسِ «یانیس کونتوس» مردی سیرالئونی را به تصویر می­ کشد که دو دست­ اش را از مچ در جنگ از دست داده و فرزندِ خردسالش مشغولِ بستنِ دکمه­ های پیراهنش است. با این­ که مرد به نقطۀ احتمالاً نامعلومی خیره مانده و پسر به دکمۀ پیراهن، اما گویی آن­ ها به یک ­دیگر خیره اند. عکس بیش­ تر توجه را معطوفِ به پشتِ صحنۀ نبرد و ضایعاتِ ناشی از جنگ و اثراتِ زیان­ بار آن بر نسل­ های آینده و ... شعارهایی از این دست می ­کند. این کلیشه­ های صد بار جویده شده در ذهنِ بی احساسِ من حتا هنوز تحرکاتی ایجاد می ­کنند. اصلاً خودِ دلیلِ برگزیدنِ این عکس که چه ­قدرش بر اساسِ اتفاق بوده یا چیزهایِ دیگر، یا این ­که مثلاً چرا قیدِ عکسِ آخرین تمرینِ «مایکل جکسون» پیش از مرگ را زدم و این عکس را جایگزین کردم، هر چند بحث را شخصی می ­کند اما اعترافی نه چندان تلخ می تواند باشد به کارکردِ عجیبِ ماشینِ بی ­رحمِ تئوری که قادر است این هر دو را بر سرِ یک سفره بگذارد بی آن­ که کک­ اش بگزد. آن ­قدر بی ­رحم که می ­گوید نکند در پسِ نگاهِ غمبارِ مرد این اندیشه سوسو بزند که نه تنها قادر نیستم دکمه های لباس­ ام را ببندم و برای چنین عملی نیازمندِ دستِ معصومِ کودکی هستم، بلکه دیگر حتا قادر نیستم سلاح در دست گیرم و بجنگم. و در پسِ نگاهِ باز معصومِ کودک اندیشۀ انتقام. این تصویر هیچ گروتسکی در خود ندارد. نقصِ جسمی منجر به هیچ طنزِ تلخی نمی ­گردد. حال بیایید در تلاشی هر چند نافرجام دست­ ها را سرِ جای­ شان بگذاریم و باقی عناصر را همین ­طور دست نخورده باقی. آن­ گاه با نگاهِ کودکی طرف ­ایم که دکمه­ های پیراهنِ پدرِ بی­ نقص اش را به عنوانِ ورود به بازیِ مردانگی می­ بندد. شاید با این اندیشه که اگر او دست نداشت (اخته بود) با خرسندی و رضایت می­ توانست بهانه ­ای برای انتقام پیدا کند. چرا که پدر در غمِ نگاه ­اش پیشاپیش انتقام را ترسیم کرده است. در واقع عکس با اضافه کردنِ عنصرِ دست چیزی ساده ­تر اما از منظرِ روان­ کاوانه هولناک ­تر می ­شد. دستی که حذف شده و به نوعی رتوش خورده، اما خطرِ حضورش عکس را تهدید می­ کند.

این متن به سفارش فصلنامۀ حرفه- هنرمند نوشته شده: انتخاب عکسی با موضوعِ خبری یا مستند اجتماعی.

 

دومان ملکی
منتشر شده در مجلۀ حرفه: هنرمند، شمارۀ 29
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر