ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

 

هشت شعر از لئونارد كوهن Leonard Cohen

«شعرها از كتاب The spice - Box of Earth »

 

 

«مرداني هستند»

 

مردانی هستند

خواستار كوه‌هايی

كه حمل كنند نام‌هاشان را در طول زمان.

 

سنگ‌نبشته‌ها آن‌قدر كافی نيستند

يا سرسبز،

و فرزندان به دوردست‌ها می‌روند

برای از دست دادن دست پدرشان

كه همواره مشت در نظر خواهد آمد.

 

من دوستی داشتم:

زيست و مرد در سكوتی محض

و با متانت،

مانده نه كتابی، نه فرزندی، يا معشوقه‌ای

برای مويه كردن.

 

نه سوگ سرودی در كار

تنها نشانی از اين كوه

كه بر آن قدم می‌گذارم،

 

گذرا، تاريك و به ملايمت سپيد

در احاطه‌ی مهی بی‌رنگ

چنين مب‌نامم این کوه را بعد از او.

 

«سرود صبح»

 

خواب ديد دكترها سر رسيدند

و پاهايش را از زانو قطع كردند.

رؤیای روزی که شبش کنار من خفته بود.

من در این رؤیا

یا فریاد درد سهمی نداشتم،

با این حال با من در میان گذاشت

رؤیای روزی را که شبش کناره من خفته بود.

 

«هديه»

 

به من می‌گویی سکوت

به صلح نزدیک‌تر است تا شعر

اما اگر به عنوانِ هديه

برايت سكوت آورم

(من سکوت را می‌شناسم)

خواهی گفت

« اين سكوت نيست

شعری ديگر است»

و به من برش می‌گردانی.

 

«هايكوي تابستان»

 

سكوت

 

و سکوتی عمیق‌تر

 

هنگام که درنگ می‌کنند

 

جیرجیرک‌ها

 

 

«دو قالب صابون دارم»

 

دو قالب صابون دارم،

با رايحه‌ی بادام،

يكی براي تو و يكی برای من.

حمامی رسم کن،

هم ديگر را خواهيم شست.

 

پولی ندارم،

دارو فروش را كشتم.

 

ظرفي روغن اين جاست،

درست مثا آن‌چه در کتاب مقدس

به روشنايیِ تن‌ات خواهم رسید

در ميانِ بازوانم.

 

پولی ندارم،

عطر فروش را كشتم،

 

از پنجره نگاه كن

مغازه‌ها را و مردم را،

بگو چه آرزو داری،

فوراً خواهی داشت.

 

من پاك بی 

پاك بي ­پول.

 

«به خود مي­ گويم چند نفر در اين شهر»

 

به خود مي گويم چند نفر در اين شهر

در اتاق ­هاي مبله زندگي مي­ كنند.

دير وقت در شب وقتی به ساختمان‌ها می‌نگرم

قسم می‌خورم در هر پنجره چهره‌ای می‌بینم

كه برگشته به سمت من،

و وقتی نگاه برمی‌گیرم

به خود می‌گویم چند نفر برمی‌گردند به سمت میزهایشان

و همين را می‌نویسند

 

«تنهايي ارباب و آغوش غلام»

 

تنهاييِ ارباب و آغوشِ غلام.

به بانكدار يا دكتر نخواهم گفت.

نگاه كن، آن­ ها افولِ آفتاب را نظاره مي ­كنند.

در پسِ كوهي بي­ صاحب.

از عهد و پيمان و ققنوس هيچ نمي­ دانند.

امشب آفتابي افول مي ­كند.

به زيبايي در پسِ يك كوه،

و دو مردِ من

به دفعات اين منظر را به خواب خواهند ديد

ما بين دفعات

آنان يك ­ديگر را مجازات مي ­كنند.

 

«سرود»

 

نزديك بود به بستر بروم

بدونِ یادآوری چهار بنفشه‌ی سفیدی

كه در گل‌یقه‌ی ژاکت سبزت گذاشتم.

 

و بعد چه ­قدر بوسيدم تو را

و بوسيدي مرا

با شرمي چنان

كه گويي هرگز عاشقت نبودم.

 

 

 

 

شعری که در ترس آرام می گیرد

 

 

ترجمه: دومان ملکی

بایگانی شده در: شعر

بالا

 

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر