ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

گوشه­ های تاریکِ نوشتن

 

 

  از زمانی که روسو با آن طنزِ بی نظیرش از دشمنان و دوستانِ احتمالی عاجزانه درخواست کرد به جسدِ خاکستر شده اش رحم کنند و «اعترافات»­اش را که می توانست مبدأیی برای مطالعه در احوالاتِ نوعِ بشر باشد، نابود نکنند، چند قرن می گذرد. و حال ما این جاییم. ایستاده در جایی که به قولِ اندی وارهول همه می توانند در طولِ زندگی شان پانزده دقیقه­ ای از شهرت بهره مند شوند. ما سال هاست که به گونه ای دیگر نابود می شویم: در هجومِ بی پایانِ آن چه رسانه و اطلاعات می نامیم. ما این جاییم و نمی دانیم سرنوشتِ واژه ها چه خواهد شد و اندیشیدن حتا اگر به قولِ هیدگر ناشی از آن باشد که «ما هنوز نمی اندیشیم»، ممکن خواهد بود؟ اگر هم چنان نیندیشیم، باز می توانیم بیندیشیم؟ با تغییرِ کارکردِ مغز و ژن­ها هستی و وجودِ دالِ ادبیات چگونه خواهد بود؟ هر چند روسو حسرتِ ننوشتنِ خاطرات اش به صورتِ روزانه را می خورد، اما در قدم زدن های خلاق اش نوشتن را مانعِ اندیشیدن و لذتِ نابِ لحظه می دانست: «چرا لطفِ لذتِ کنونی را با گفتنِ این که لذت برده ام، از میان ببرم؟[...] وانگهی مگر با خود کاغذ و قلم برده بودم؟ اگر به این ها فکر کرده بودم، هیچ چیزی به  ذهن ام نمی آمد. پیش­بینی نمی­ کردم که اندیشه­ هایی خواهم داشت. اندیشه­ ها آن گاه که خود می خواهند می آیند، نه آن گاه که من می خواهم»(1). عبارتِ پایانی را بارها قاب گرفته اند و به عنوانِ پاساژی درخشان بر پیشانی ها حک کرده اند. یک قرنِ بعد رمبو، و قرنی دیگر فوکو؛ تا تأکیدِ بارت و دریدا بر نوشتار به عنوانِ غیابی که رها می شود از قیدِ معناهای بسته و اندیشه را در جریانِ خود به عنوانِ فرمی خودبسنده می آفریند. نوشتار بر اندیشیدن مقدم است و هر نوشتنی نمی تواند خود را نوشتار بنامد. نوشتار (ecriture) خلقِ فرمی است که در عینِ به کارگیریِ ابزارهای زبان، از آن ها پرهیز می کند. فرمی که دقیقاً نه ادبیات است و نه چیزی غیر از آن. «ادبیات» بودن در نوشتار همان قدر مشکوک است که چیزهای دیگر. اندیشیدن در دلِ نوشتار ممکن می شود. یعنی فرمی که زبانی می آفریند در دلِ زبان. «اندیشه ها آن گاه که خود بخواهند می آیند...». باید به این سخنِ روسو اضافه کرد: اندیشه ها آن گاه که خود بخواهند می آیند، در نوشتار». دریدا روسو را نیز در شمارِ آنان که قائل به برتریِ گفتار بر نوشتار بودند قرار می داد. روسو خوش داشت قدم بزند، تا روح اش از قید متعلقات رها شود و بیندیشد. او به اعترافِ خودش هر چه دورتر می شد، بهتر و ناب تر می اندیشید. آن قدر باید پیاده راه می پیمود تا ناهاری بخورد که تنها آن که چنین تن به راه­ پیمایی داده، می تواند بخورد. روسو قدم زنان می اندیشید و در دوره ای نوشت که گویا دیگر توانی برای گریختن و راه پیمودن نبود. یک قرنِ بعد فلوبر نوشت که اندیشیدن در نشستن به دست می آید و بس. همان حوالی نیچه از اندیشه هایی سخن گفت که در حینِ قدم زدن به دست می آیند و فلوبر را متهم به ارتکابِ گناهِ تکیه بر ماتحت زدن کرد. و این ها همه حولِ یک دال می گردند: اندیشیدن. من می اندیشم چون نیستم. سوژه حذف می شود تا زبان مرا بیندیشد.

   گاستون باشلار – چنان که بارت از او نقل می کند – می گوید نویسندگان هرگز ننوشته اند، بل که همواره خوانده شده اند؛ آن هم از پسِ شکافی عظیم. باشلار شیفته ی نور بود. اما نه هر نوری. آتش را ترجیح می داد که خیرگی می آفرید و تیرگی، و نوشتن را در پرتوِ شعله ی شمع آغازِ تنهایی می دانست. شاعر تنهاست و تاریک. «در ما گوشه های تاریکی هست که فقط نوری لرزان را برمی تابند»(2). چه کسی گفته تصویرِ شاعر و شعله ی شمع رمانتیک و مضحک است؟ باشلار با تمامِ وجود استعاراتی را که رهایی از لذتِ آن ها ممکن نیست با ارجاعِ به خود از خود تهی می کند. شعله ی اشباع شده از پیشینه ی مثلاً رمانتیسیزم را بیش از این اشباع نمی کند. او از شعله ی شمع سخن می گوید و نه از شمع. شعله ی شمع حتا تنها هم نیست. اطلاقِ تنهایی به آن یعنی شخصیت بخشی، که کلِ پروژه را نقشِ بر آب می کند. این شاعر یا نویسنده است که در کنارِ شعله تنهاست. آن قدر تنها که به شعله رشک می برد. ای کاش شخصیت بخشی شاملِ او نیز نمی شد تا می توانست از تنهایی هم گذر کند. «اگر خیال­باف درباره ی شعله، با شعله سخن گوید، با خود سخن می گوید و این­چنین شاعر می شود». این امیدِ آخر شاید با مرگِ سوژه میسر گشته باشد. اما آیا تنهایی صاحبِ جا و مکان است؟ «آدمِ تنهای تنها، در کدام مرکزِ جان، در کدام گوشه ی دل، در کدام پیچ و خمِ روح اش، تنهاست، به راستی تنهاست؟...» مرادِ باشلار آن چیزی است که خود «تنهاییِ بی تاریخ» می­خواندش. آن تنهایی حالا مرده. شاید نه به این خاطر که چراغِ برق و لامپ جایِ شمع را گرفته و تخیل را کشته اند. که شاید هنوز بشود شمعی افروخت. اما افروختنِ آن شمع در این زمانه نیازمندِ خلقِ یک نوع «اَبَر تنهایی» است. تنها شدن با شعله ی یک شمع ناممکن است. باید با کاستن به آن دست یافت. آن هم در شرایطی که گویا رانه های ما اکنون عاشقِ هر چیزِ اضافی اند. همان مازادی که به قولِ ژیژک شده نیروی محرکه ی حیات. عدمِ وجودش زندگی را بی معنی می کند و زندگی تنها زیرِ سایه ی آن چیزِ مازاد معنی می یابد (آزادی، برابری و حتا کوکاکولا و پپسی که یک قلپ بیش­تر به خوردِ مشتری می دهند. آن هم با قیمتِ یک قلپ کم تر. به ازای خریدِ هر ده عدد از یک چیز، یک عدد جایزه بگیرید. با کرم های ما دست­های تان را کمی بیش­تر نرم کنید. آن چه مازاد است، مثلاً بطری، باید قابلِ بازیافت باشد تا دوباره به چرخه بازگردد. بگذارید طبیعت نفس بکشد!)

  شعله­ی شمع می لرزد، گاه زبانه می کشد و هر لحظه آماده است خود را از پیشینه ی رمانتیک اش تهی کند. شعله ی شمع تنها نیست. «اما آدمی در کار نوشتن، بسی تنهاست و برگِ کاغذِ سپید، آن قدر سپید و خالی است که به راستی نوشتن  نمی تواند سرآغاز هستی باشد.» (باشلار)

   وقتی می نویسیم چه قدر قادر به غرق شدن ایم؟ ما میل داریم آن ­قدر در نوشتن غرق شویم که زمان و مکان از یاد بروند. من خود هر روز با این آرزو برمی­ خیزم و هر شب آن را با خود به گورستانِ خواب هایم می برم. ما فقط کمی غرق می شویم، یا خوش بینانه تر: کمی غرق نمی شویم، تا این مازادِ میل صبحی دیگر را به ما هدیه کند. غرق شدن مستلزمِ این است که به پایان نیندیشیم (هر چند دالِ غرق مناسبتی با مرگ دارد). اما احتمالاً اغلبِ ماها به هنگامِ خواندن و نوشتن گوشه ی چشمی به پایان داریم. چند صفحه ی دیگر مانده؟ چند کلمه باید بنویسم؟ به پایان نیز به عنوانِ مازادِ غرق شدن نیازمندیم. ما همیشه از نوشتن فرار می کنیم. نمی توانیم ننویسیم، چون شکنجه اش ته ذهن قلقلک مان می دهد. قرار است بنویسیم، اما ناگهان یادمان می افتد که ناخن هایمان را نگرفته ایم، فلان چیز را نخوانده ایم، چیزی نخورده ایم. طفره می رویم چون نوشتن در هیچ حالتی آسان نیست. به همین سادگی!

   آن چه روی کاغذ رخ می دهد می تواند مولد تنهایی باشد. ما شومن نیستیم و آثارمان در غیاب مان خوانده می شوند. غیابی که البته در کنارِ تأویل ها و تکثرهای احتمالی، سوءِ تفاهماتِ ناشی از اغلاطِ چاپی و ... را نیز به دنبال دارد. در جریانِ عملِ خوانش آن چه تکثرِ تأویل ها و معناها را موجب می شود، «غلط خوانی» است. هر چند غلط چاپی و غلط خوانی بی ارتباط با هم اند، اما اغلاطِ چاپی یا افتادگی های متن می تواند موضوعِ یک بررسیِ روانکاوانه باشد با شعارِ «چرا این واژه باید غلط چیده شده باشد؟». همان طور که غلط خوانی از رویکردهای اصلیِ خوانش و کلاً نوشتار است، غلطِ چاپی نیز هر چند به پوسته مربوط است (اشتباهی فنی هم چون مشکل در صحافی، چاپ، صفحه بندی و ...) اما آثارش بر متن و نوشتار هم چون سانسور مشهود خواهد بود. غلطِ چاپی از نظرِ روان­شناسانه گونه ای تپقِ نوشتاری است، که در صورتِ فهم خواننده را به بیرون از متن پرتاب می کند و در صورتِ عدمِ فهم هم دستِ غلط­خوانی عمل می کند. غلطِ چاپی طبعاً اتفاقی تحمیلی و آزاردهنده برای مؤلف است، چراکه متنِ او قرار است ثبت شود. همان طور که نوشتار از دسترسِ مؤلف خارج است و خوانشِ خواننده در غیابِ او شکل می گیرد، صنعتِ چاپ و عرضه نیز اغلب خارج از کنترلِ اوست. مؤلف از هر دو سو دست و پا بسته است.

   عموماً و به خصوص در جایی که ما هستیم، کتاب به لحاظِ تیراژ آن قدر پایین هست که به کارِ استفاده ای نمادین بیاید. مجله و در مرتبه­ی بعدی روزنامه­ مکانِ مناسب تری برای عرضه اند (اجازه بدهید روی کاغذ باقی بمانیم). اما این هر سه ارتباطِ جذابی با تن دارند. من خود همواره یک بوینده ی درجه­ ی یکِ کاغذِ چاپی و واکاونده ی صحافی و جلد و ... کتاب یا مجله بوده ام. این عادتِ قدیمی آن هم در دوره ای از عمر که می توانست با هیجاناتِ دیگری سپری شود، همواره به عنوانِ جزئی از تن با من حمل می شود. مولتی مدیا و اینترنت که موجدِ رابطه ای مجازی با تن اند، که البته جذاب تر می تواند بود، کوچک ترین اثری بر ارتباطِ جسمانیِ من با آن چه روی کاغذ رخ می دهد، نگذاشته اند.

   وقتی چیزی از تو چاپ می شود غیابِ خود را احساس می کنی و تنها می شوی. این تنهایی البته قدری خودشیفته وار هست، که آن هم در گذرِ زمان در خود حل خواهد شد. آن گاه می توانیم به شعله بازگردیم، به آتش که به قولِ باشلار نخستین شیء و پدیده ای است که بشر درباره اش اندیشید. در همین حوالی خوابیدم و رؤیای شعله ای را به خواب دیدم. اگرچه در نظرِ باشلار رؤیا ممکن است قصه بگوید، اما هرگز شعر نمی سراید، رؤیا با نیمه ی نرینه سر و کار دارد و خیال بافی بیش تر به نیمه ی مادینه مربوط است، اما من هرگز کنارِ شعله ای خیال نبافته ام. گمان نکنم در آینده نیز چنین کنم. رؤیا را در خواب می بینیم و خیال را در بیداری می بافیم. بافتِ خیال می تواند منجر به بافتِ (texture) متن (text) شود. شعله ای که من در رؤیا دیدم شعله ی شمع بود. اما خودِ شمع در کادر نبود. من نتوانستم در خواب با خیرگی بر شعله خیال ببافم. نتوانستم.      

    

    

  

پانوشت ها:
1.نقلِ قول های روسو از: اعترافات، ژان ژاک روسو، ترجمه ی مهستی بحرینی، نشرِ نیلوفر.
2.نقلِ قول های باشلار از: شعله ی شمع، گاستون باشلار، ترجمه ی جلال ستاری، انتشاراتِ توس. هم چنین بنگرید به: روانکاویِ آتش، باشلار، ستاری، توس.

 

 

 

دومان ملکی
منتشر شده در مجله گلستانه شماره 100
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر