ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

زوزه ­ی آلن گینزبرگ: تخدیرِ جنون

 

 

 

  

 

آلن گینزبرگ را با شعرِ شیطنت آمیزِ جان کیج - همان موسیقی­دانی که ناهنجاریِ اصوات را به ما آموخت- آغاز می­ کنیم:

        mAdness 

                      coLd-water

                       fLats

 

                      thE

                    braiNs

                   throuGh

                       wIth

                       aNd

                academieS

                        Burning

                     monEy

    

                      maRijuana

                      niGht

 

                        After

                     endLess

                       cLoud

                      thE

                   motioNless

                        Green

                    joyrIde

 

                      suN

 

                       aShcan

 

                        Brain

                   drainEd of

                       bRilliance

                       niGht

 

 

 

 

  متن تحتِ عنوانِ «يادداشتِ کوچکي درونِ زوزه» نوشته شده. در هر سطر واژه‌اي هست که حرفي از آن با حروفِ بزرگ آمده تا در خوانشِ عمودي دو بار به نامِ آلن گينزبرگ برسيم. آن هم در متني تنيده با جنون و خشم. گينزبرگ چه آن زمان که شعرِ Kaddish را در اندوهِ مرگِ مادرش مي‌سرود و چه آن‌گاه که اثرِ بزرگ‌اش زوزه را، در آرزوي غرق شدن در جنون بود. جنونِ آمريكا، مخدر و جنسيت، و اعتراض به همين‌ها. اعتراض به جنون.

  دايره‌ي تأثيرپذيري گينزبرگ از بوديزم تا والت ويتمن گسترده است. در شعرِ «يک سوپرمارکت در کاليفرنيا» راوي پس از ورود به يک فروشگاه «والت ويتمن» – اين شاعرِ بدعت‌گذارِ شعرِ مدرن در آمريكا- را در حالِ پاييدنِ پسرهاي فروشنده و قيمت کردنِ اجناس تصوير مي‌کند. مکان سوپرمارکتي است که در آن بچه‌ها در گوجه‌فرنگي‌ها وول مي‌خورند و حتي «لورکا» جايي در آن با هندوانه‌ها مشغول است. در نهايت ريشِ بلندِ والت ويتمنِ دموکراتِ ستايشگرِ لينکلن نيز به جايي اشاره نمي‌کند:

به کجا مي‌رويم والت ويتمن؟ تا يک ساعتِ ديگر درها بسته مي‌شوند./ ريش‌ات به کدام سو اشاره مي‌کند؟

نمي‌توان از نماد و مجاز فرار کرد. سوپرمارکتِ گينزبرگ تصويري مهوع و طعنه‌آلود از اجتماعِ دهه‌ي پنجاهِ اوست. از ويتمن، اين پير و مرشد گينزبرگ نيز در اين فضا کاري ساخته نيست، چنان‌که در بندِ پاياني مي‌خوانيم:

آه،پدرِ عزيز، ريش سفيد، آموزگارِ پيرِ تنهاي جسارت و دليري،/ چه آمريكايي داشتي وقتي کارون از پارو زدنِ کرجي‌اش دست کشيد و/ تو پياده شدي بر کناره‌اي پر دود و به تماشا ايستادي قايقِ محو شونده/ در آب‌هاي سياهِ لث را؟

کارون (Charon) در اسطوره‌ها کرجي‌بانِ برزخ بود که مرده‌ها را حمل مي‌کرد و لث (Lethe) آبِ رودِ برزخ که هديه‌اش نسيان بود و مرگ. اين فضاي تيره و آکنده از نفرت و يأس در شعرِ مشهورِ گينزبرگ يعني زوزه به اوجي هذياني مي‌رسد. سطرهاي آغازينِ شعر در تبي جنون‌آميز مي‌سوزند، درخشان و در ياد ماندني:

بهترين مغزهاي نسل‌ام را ديدم که جنون ويران‌شان کرده بود، برهنگانِ هيستريايي خمار و لول،/ صبحِ اولِ وقت خودشان را مي‌کشانند به محله‌ي سياه‌ها به دنبالِ افيونِ خشم.

بي آن‌که قصدي براي ارزيابي کيفي در کار باشد بد نيست اين آغاز را با آغازِ مشهورِ اثرِ سترگِ اليوت «سرزمينِ هرز» قياس کنيم:

آوريل ستمگرترين ما‌ه‌هاست، گل‌هاي ياس را/ از زمينِ مرده مي‌روياند/ خواست و خاطره را/ به هم مي‌آميزد، و ريشه‌هاي کرخت را/ با بارانِ بهاري برمي‌انگيزد. (به ترجمه‌ي بهمن شعله‌ور).

  در شعرِ اليوت نيز ردي محسوس از اعتراضي تلخ شايد به چشم مي‌خورد. اما اگر عصيانِ شق و رق و اتوکشيده‌ي شعرِ اليوت بيش‌تر به پچپچه و گلايه مي‌ماند، در زوزه ما با گونه‌اي عصيانِ تخديري طرف‌ايم که خان و مان‌اش را به آتش مي‌کشد و از روي هر چيزي که سدِ راه‌اش شود به راحتي عبور مي‌کند. همان‌طور که خودِ گينزبرگ نيز تفاوت قائل است ميانِ ‌آن‌که مي‌نشيند به قصدِ نوشتنِ شعري با متر و معيار و الگويي معين و آن‌که سلسله اعصاب و تن‌اش بدل به تحريکي براي نوشتن مي‌شوند يا برعکس. بررسي شعرِ آمريكاي بعد از جنگ با استناد به زمينه‌ي اجتماعي آن دوره جذاب و وسوسه‌انگيز است. گينزبرگ به دقت توضيح مي‌دهد که هر يک از شعرهاي برجسته‌اش را تحتِ تأثيرِ چه اتفاقي سروده. چنان‌که گويا براي سرودنِ Kaddish از صبح شنبه تا يک‌شنبه شب از جايش تکان نخورده، و در موردِ زوزه نيز تجربه‌ي مشابهي را از سر گذرانده. شاعرانِ نسلِ بيت اگر چه از حاشيه برخاستند، اما به نظر نمي‌رسد نداي اعتراض‌شان به طريقي هيپي‌وار دوري‌گزيني را تجويز کرده باشد. هر «محرکي» براي آن‌ها حضورِ روي سن را تداعي مي‌کرد و خلقِ آثاري را که بعد از گذشتِ دهه‌ها هنوز شعارهاي تاريخ گذشته‌شان هم خواندني است.

  اگر زوزه شعرِ باز، رها و راحتي به نظر مي‌آيد يک دليل‌اش از زبانِ گينزبرگ اين است که در هنگامِ نوشتن‌اش به سدِ سانسور نمي‌انديشيده. چرا که اصلاً آن را به نيتِ شعري غيرِ قابلِ چاپ روي کاغذ آورده. اما مفهومِ سانسور در نزدِ گينزبرگ حاوي بارِ اخلاقي طنزآلودي است که در جايي بازخوردِ اجتماعي‌اش را در مفهومِ پدر خلاصه مي‌کند. چنان‌که مي‌گويد تصور مي‌کرده اگر پدرش چنين شعري را که در آن بي‌پرده از ناهنجاري‌ها و اسرارِ سابقاً مگوي زندگي شخصي‌اش سخن گفته بخواند چه فکري خواهد کرد؟ نوشتنِ شعر اگرچه در خلأ شکل نمي‌گيرد، اما عملِ گينزبرگ خود حرکتي اخلاقي تلقي مي‌شود. اين‌که بنويسي بي آن‌که به اقتصادِ نشر بينديشي، موجب مي‌شود خود را از قيدِ غالبِ محذوراتِ تحميلي برهاني. واژه در شعر بزرگ‌ترين سدِ راهِ شاعر است. اين‌که واژ‌ه‌اي ممنوعيت‌اش را بر متن تحميل کند و يا ممنوعيتِ فريبنده‌اش بدل به کليدِ ورودش به متن شود و شاعر را گرفتارِ پندارِ صراحتِ گذر از بندِ اخلاقِ نوشتن گرداند. گذر از اين سد مي‌تواند شعر را منفجر کند. گينزبرگ از هر ابزاري براي نوشتنِ شعري تخديري که بنايش بر شليکِ شهود استوار باشد سود مي‌جست و ناگفته نبايد گذاشت محيطِ نفرت‌انگيزِ پيرامون‌اش نيز پشتيبانِ اين آفرينش بود. گينزبرگ از آمريكايي متنفر بود که به او مي‌گفت بنويس تا از من متنفر باشي. در شعري پندي غافلگيرکننده مي‌دهد که در نگاهِ اول از جهانِ گينزبرگ انتظار نمي‌رود:

اون درخته گفت/ اون ماشين سفيده رو که زيرمه دوسش ندارم/ بوي بنزين مي‌ده/ درختِ بغلي گفت/ اه تو همش نق مي‌زني/ مخت تاب داره/ مي‌توني يه نگا به علفاي بالا سرتم بندازي.

گويي شعري که داعيه‌ي اعتراض را با خود حمل مي‌کند در شهودي‌ترين شرايط نيز گريزي از شعار ندارد. رسم بر اين است که شعر و شعار از هم دورند و شعار شعر را از شعر مي‌اندازد و تحتِ اصطلاحِ شعارزدگي گرد مي‌آورد. اما گاه ترکيبِ شعر و شعار به ميزانِ لازم منجر به خلقِ اثري درخشان هم‌چون زوزه نيز مي‌شود. زوزه علاوه بر اين‌ها شعري است در ستايشِ جنون. چنان‌که شعر به روان‌کاوِ ديوا‌نه‌ي گينزبرگ «کارل سالامن» تقديم شده:

کارل سالامن! با توام در راکلند/ آن‌جا که تو ديوانه‌تري از من/ با توام در راکلند/ آن‌جا که غريبه‌اي بيش نيستي/.../ آن‌جا که ما نويسندگانِ بزرگي هستيم در پشتِ ماشين‌تحريري به همان اندازه هولناک...

سخن گفتن از گينزبرگ و هم‌نسلان‌اش جذاب است. پر از تحريک و شدت و جنون. نامِ گينزبرگ اگرچه لابه‌لاي متنِ جان کيج جا خوش کرده، اما متنِ کيج چندان هم مالي نيست. کيج ديوانه‌تر از اين بود که بخواهد از اين متن‌ها بنويسد. جنون‌اش اما نرم بود. هم‌چون جنونِ موجود در اين تکه از شعرِ گينزبرگ:

هرگز نديدم رؤياي درياي به اين عميقي/ زمينِ به اين تيرگي؛ خوابِ به اين درازي/کودکي ديگر مي‌شوم/ بيدار مي‌شوم براي تماشاي جهاني که به سمت جنون مي‌رود.

 

 

 

دومان ملکی
منتشر شده در مجله نسیم هراز شماره44
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر