ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

شاعرانِ روس؛ اساتیدِ عشق و مرگ
شاعر است؛ تیرباران­ش کنید!

                                                                                                                  

 

 

شاعرانِ روس دنیای عجیبی دارند، و این خود حرفِ عجیبی است. هر شاعری ممکن است دنیای عجیبی داشته باشد. اوسیپ ماندلشتام زمانی گفته بود شعر در روسیه از چنان اهمیتی برخوردار است که به خاطرش مردم را تیرباران می‌کنند. در این سخن نباید در جست‌وجوی ردی از گزافه و اغراق بود. ماندلشتام به خاطرِ نوشتن شعری علیه استالین به اعدام محکوم شد و البته به طریقی معجزه‌آسا از آن جست. چندی ناگزیر از مجیز گویی شد و سرانجام آن‌قدر با تنِ رنجورش به کارِ اجباری پرداخت که از پای درآمد (این متن چه بی رحم است که زندگیِ هولناکِ شاعر را در دو سطر خلاصه می‌کند. گویی مثلِ مرگ عمل می‌کند). آنا آخماتوا نیز برای نجاتِ جانِ فرزندش در وصفِ حاکم سرود. مدایحِ شاعرانِ روس بوی تسلیم نمی‌دهد. بوی مدح حتی نمی‌دهد. بیش‌تر به مرثیه‌سرایی برای قدر قدرتی ناتمام می‌ماند. به پیش‌بینیِ پایانِ قدرت، به سرودِ بدرود برای حاکم می‌ماند که با حروفِ رمزی نوشته شده تا تنها اهل‌اش دریابند. دورانی که شعر سلاحی بود برای مبارزه، اکنون چه دور و رؤیایی در نظر می‌آید! ولادیمیر مایاکوفسکی از بانیانِ جنبشِ فوتوریسم در روسیه، شاعرِ سرکش و انقلابی که ترجیح داد رانه‌های سرایش‌اش را صرفِ عشق کند تا انگِ منحطِ بورژوا بر پیشانی‌اش نقش بندد، زمانی گفته بود میخِ کفش‌اش از ده‌ها تراژدیِ گوته دردناک‌تر است. این سخن بیش از آن‌که ستایشی باشد از خلقِ زحمت‌کشِ محروم از فراغت جهتِ جذبِ هنرِ متعالی، بیش‌تر ذهنی عاصی را تداعی می‌کند که حاضر است آن میخ را در چشمِ هر که سدِ راه‌اش شود فرو کند. مایاکوفسکی که تمامِ عمرش با لذت از عشق رنج کشید و هنرش را وقفِ این هدیه‌ی بورژوایی نمود، در پایان با شلیکِ گلوله بر سرش به رنجِ ناشی از دو شقه‌گی پایان داد. «...و قایقِ عشق بر سختیِ زندگیِ روزمره درهم شکست». حکایتِ مایاکوفسکی روایتِ موجودی ضعیف و رنجور در هیأتی قلدرمآب و تهاجمی است که همه چیز را به شدت حس می‌کرد و همین از پا درآوردش. مگر نه که شاعر موجودی است که زندگی را به شدت احساس می‌کند. غریزه‌ی مرگ را به نفعِ غریزه‌ی حیات مصرف می‌کند و پایان را اگر چه از لحاظِ طولی خیلی زود، اما از منظرِ عرضی خیلی دیر به نمایش می‌گذارد. چرا دیر؟ چون «شدت» وابستگیِ مستقیم به زمان دارد. اگر زمان در آثارِ «بکت» کش می‌آید، می‌تواند اعتراضی باشد به پایانی زودرس و کوتاهیِ آن‌چه زمان‌اش می‌خوانیم. این شدت اما در شاعری به نامِ مایاکوفسکی بدل به رفتاری عرضی با زمان و فشرده کردنِ گونه‌ای انرژیِ ناممکن در حجمی چلانده شده می‌گردد. آن کلامِ نیچه که آن‌چه مهم است نه شدتِ احساسات، که مدتِ آن است، در اعمالِ خوانشی تحمیلی بر موردِ مایاکوفسکی صورتی عکس پیدا می‌کند: مدت اهمیتی ندارد، هر چه شدیدتر اما کوتاه‌تر.

مایاکوفسکی، شاعرِ انقلابیِ منحرف، سراینده‌ی ابرِ شلوارپوش، خون چنان در رگ‌هایش پر فشار بود که می‌خواست از نرم هم نرم‌تر، آدم نه، ابری شلوارپوش شود. فوتوریست‌ها در ایتالیا و روسیه علی‌رغمِ اختلاف‌های طبیعی، همگی تشنه‌ی شهرت و خودنمایی، نفی سنت‌های فرسوده، ستایش‌گرِ موتور و تکنولوژی و حتی گاه فاشیزم بودند. مرگِ «مهتاب» را طلب می‌کردند و صدای اره برقی را از آه و گریه‌ی زنی زیباتر می‌پنداشتند. مایاکوفسکی اما دریافته بود که برای شلیکِ کلام (هم‌چون سیلی بر صورتِ مخاطب) باید زبانِ فاخر و مستعملِ سنتِ شعری را یک‌جا استفراغ کرد. زبانی که رنجِ بی پایانِ ماندلشتام را نیز نمی‌توانست به بیان درآورد. پس زبانِ محاوره و ولنگ و باز را واردِ شعر کرد تا واژه‌هایش به تعریفِ اشکلوفسکی از شعر جانی دوباره دهند: «شعر رستاخیزِ واژه‌هاست.» رستاخیز پیوندی انکار ناشدنی با مرگ دارد. بدونِ تجربه‌ی مرگ رستاخیز ممکن نیست. هر زندگی «پیش مرگی» در پس دارد. و شاعران و نویسندگانِ روس همگی استادِ مرگ بودند و در عینِ حال چه ترسی داشتند از مواجهه با آن! «من از هر چه مرگ است بیزارم/ من عشق‌ام زندگی است»

به عقب بازگردیم. به تابلوی مشهورِ دوئلِ پوشکین: شاعرِ برجسته‌ی قرنِ نوزده روسیه در فضایی تیره و مه آلود در حالی که بر زمین غلتیده و زخمِ گلوله دارد از پای درش می‌‌آورد، در تلاش است آخرین رمقِ باقی مانده‌اش را صرفِ شلیک به مردی کند که شبح‌اش از دور نظاره‌گرِ اوست. مردی فرانسوی، فاسقِ همسرِ شاعر که بر سرِ عشق با یک‌دیگر دوئل کردند. این عمل شاید امروز عجیب و غیرِ عادی به نظر رسد، اما در سالِ 1837 امری عادی جهتِ اعاده‌ی حیثیت به شمار می‌آمد. چند سالی بعد لرمانتف دیگر شاعرِ بزرگ آن قرن که مرثیه‌ی «مرگِ شاعر» را در رثای پوشکین سرود، در دوئلی دیگر کشته شد تا اثبات شود شاعرانِ بزرگ الزاماً دوئل‌گرانِ بزرگی نیستند! مایاکوفسکی نیز از این قاعده مستثنی نبود. روایتِ مارشال برمن در کتابِ «تجربه‌ی مدرنیته» از شعرِ «سوارکارِ مفرغی» پوشکین خواندنی است. روایتِ شعر درباره‌ی کارمندِ مفلوکی است در پترزبورگِ پیشرفته و عظیم که مجسمه‌ی حاکم‌اش در آن خودنمایی می‌کند. مرد عاشقِ زنی است که در آن سو زندگی می‌کند و سیلِ ویرانگرِ آن سال این عشق را به ویرانه‌ای بدل می‌سازد. مرد در اقدامی جنون‌آمیز به مجسمه‌ی پطر کبیر، بانیِ این شهرِ افسانه‌ای، می‌تازد که چه‌طور به عنوانِ خدایی مفرغی توانِ مهارِ این فاجعه را نداشته است. «مارینا تسوتایوا» بود انگار که جایی می‌گفت هنگام نشستن در کنارِ مجسمه پوشکین نمی‌گوییم کنارِ مجسمه استراحت می‌کنیم، می‌گوییم دمی کنار پوشکین آسودیم.

می‌توان از برودسکی، آخماتووا، وازنیسنسکی و ناباکوفِ شاعر سخن گفت. از یوفتوشنکو و شب‌های شعر با حضورِ هزاران مخاطب، چنان‌که گویی یک کنسرتِ راک برپاست؛ و یوفتوشنکو با هیجان و حرارتِ تمام بر روی سن خودش را به در و دیوار می‌کوبد و شعر می‌خواند. شعارِ معروفِ مک‌لوهان «رسانه همان پیام است» در موردِ شعرِ آن سال‌ها می‌تواند بدل به «شعر همان پیام است» یا «رسانه همان شعر است» ‌گردد. به راستی نیز شعر سلاحی بود برای بیانِ وقایعِ سیاسی و اجتماعی و مخاطبان در اشعارِ عاشقانه حتی در جست‌وجوی پیامی پنهان در ابعادِ سیاسی بودند. چنین فضایی را ما خود در سال‌های دهه‌ی سی تا پنجاهِ شمسی در شعرِ فارسی شاهد بودیم. دورانی که شعر اگرچه گاه وسیله‌ای می‌شد برای بیانِ اهدافی دیگر، اما بزرگ‌ترین شاعرانِ ما تنها به معنا فکر نمی‌کردند. شعرِ آن‌ها علی‌رغمِ پایبندی به تعهدِ سیاسی و اجتماعی تعهد در قبالِ زبان را نیز از نظر به دور نمی‌داشت. حال آن سلاحِ خشماگین جایش را به آرامشی داده که به نظر نمی‌رسد از پس‌اش توفانی موردِ انتظار باشد. رسانه‌های جایگزین شعر را به حریمِ تنگِ بی رسالتی و تخصص تبعید کردند تا حجمِ جنون‌آسای تصاویر واژه‌های شعر را ناخوانا کند.

 

*منابعی که به اشارتی از آن­ها گذشته­ ام:

-روشنفکران و عالیجنابانِ خاکستری، ویتالی شنتالینسکی، ترجمه­ ی غلامحسین میرزاصالح، نشرِ مازیار.
-ابرِ شلوارپوش، ولادیمیر مایاکوفسکی، ترجمه­ ی م. کاشیگر، نشرِ  مینا
-نسلی که شاعران ­اش را بر باد داد، رومن یاکوبسون، ترجمه­ ی مدیا کاشیگر، مجله­ ی تکاپو، شماره ­های  5-4-3 ، 1372
-تجربه ­ی مدرنیته، مارشال برمن، ترجمه­ ی مراد فرهادپور، نشرِ طرحِ نو.
-سوارکارِ مفرغی، پوشکین، ترجمه ­ی حمیدرضا آتش برآب، نشرِ هرمس.
-سیری در نقدِ ادبیاتِ روس، اندرو فیلد، ترجمه­ ی ابراهیم یونسی، انتشارات نگاه.     

دومان ملکی
منتشر شده در مجله نسیم هراز شماره 43
بایگانی شده در:
مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر