ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

شعرِ معترض در پرانتز اتفاق ميافتد

 

 

 

 

 اخلاقِ اعتراض گامي به پس در زبانِ شعري است كه به گماناش با بسطِ معنا ميخواهد به زبان خدمت كند. «من معترضام»  با ضمايرِ منفضل و متصلاش چنان حق به جانب عمل ميكند كه خطرِ پس زدن هر آنچه از دايرهي اعتراض خارج است به كمين مينشيند. و اين يعني تقليل‌ِ اعتراض به مفادِ موردِ تفاهم. آنچه موردِ اعتراض واقع ميشود سازندهي متنِ اعتراض است. پس موردِ اعتراضساز به متنِ معترض نياز دارد تا هويت سياسي خود را حفظ كرده و متنِ معترض را نيز آلوده سازد. هر يك از طرفينِ اين معامله به گمانِ اينكه بر حق است ديگري را پس مي زند. اكثريت، اقليت را و اقليت اكثريتِ مشكوك را.

  اعتراض به اعتراض نيز چيزي را عوض نميكند. غوطه خوردن در اين چرخه ماهيتِ زبان را به زير سوال ميبرد. اگر شعر را واقعهاي در زبان بدانيم كه در ابتداييترين شكل معنا را بسط ميدهد و در آنچه خوانش ناميده ميشود شيرهي معنا را ميكشد، پس جايگاه اعتراض در چنين شعري تا چه اندازه قاعده مند است؟

  زبانِ شعر گونهاي انحراف قلمداد مي شود و همين انحراف قادر است ناخودآگاه (عقده ) را تحريك كند، ناخودآگاهي كه عموماَ منحرف را در خودآگاه اَخ ميشمارد و لذتِ پنهان از انحراف را به خلوت یا به هنر وا ميگذارد. اين انحراف كه به عنوانِ اعتراض به نُرمِ موجود فايل بندي شده، هميشه آخرين تيرِ تركش را در چنته دارد. تيري كه هيچ گاه شليك نميشود تا همواره «اعتراض به ...» متن را در چنگ داشته باشد.

   مبحثِ انواعِ اعتراض آن قدر دراز دامن است كه ناگزير به تقليلاش هستيم. كه اين همان ذات اعتراض است. يعني جلوگيري از بسط و گسترش آنچه دلخواهاش نيست و بسط و گسترش آنچه ممنوع است (ايدئولوژيِ اعتراض). امرِ ممنوع هميشه از بيرون (يا متنهاي ديگر) به متنِ تحميل ميشود. متن معترض از امرِ ممنوعي سخن ميگويد كه كشفاش بر آن تحميل شده. تا جايي كه ريشههاي خلاقيت با وابستگي تام و تمام به ايدوئولوژي نفسِ آفرينشِ مستقل را مخدوش جلوه ميدهد .

   اگر شعر را به دليلِ انحراف از هنجارِ معيار زباني ذاتاً اعتراضي بدانيم، اعتراض به اعتراض زماني معنا مييابد كه آفرينشِ هر شعر اعتراضي به نوع انحرافهاي پيشين (شعرهاي پيشين) تلقي گردد. هر انحرافي از زبان معيار در گذرِ زمان به هنجار بدل   ميشود و انحراف از آن چه پيش از اين انحراف قلمداد ميشده شعري ميآفريند كه در انتظارِ تبديل به هنجار و عادتِ ذهن آفريده ميشود. در اين نگره اعتراض يك اصطلاح موقت است كه هربار بازتعريف شده و خود را باز ميآفريند . تا آنجا كه اين لفظ تنها كاربردي از سرناگزيري در جهت پيشگيري از فقدانِ ارتباط مييابد.

   بنابراين شعر مابين دو سويهي علاج ناپذير در نوسان قرار ميگيرد: علقه به فقدانِ ارتباط و در عينِ حال ميل به برقراريِ ارتباط (خوانده شدن)، كه نقطهي اوج آن در اين نوع نگاه نهفته است: خدمت به زبان! طبقه بندي شعر در زير مجموعهي خدمهي زبان نگاهِ اعتراضي را با بينشِ محافظهكارانه در ميآميزد . حذفِ خدمت و جايگزينيِ خيانت نيز تغیيرِ چنداني در نوعِ نگاه ايجاد نميكند. پيوندِ جانشيني (استعاره)  تلاشي در جهتِ حضورِ عناصرِ غايب در متن است كه مخاطب را به كنش با غياب وا ميدارد. اين غياب در برخوردِ صنعتي با استعاره كه خوانشِ مسلط در آن امنيت و در نتيجه اخلاق معنا را در متن تضمين ميكند، حضوري از پيش تضمين شده است. (در اين نوع برخورد نرگس همواره چشم است). شايد به همين دليل بتوان اعتراض را نوعي خوانش دانست. اين نگره قادر است بستهترين متون را نيز به چالش بخواند و ساختارِ حضوري از پيش آنجا را كه متن را زيرِ سيطره دارد، بشكند. هيچ نبودني كه چه بسا حجمی سنگينتر بر زبان تحميل ميكند.

  «در خوانشِ حتا بستهترين متون غياب بي آن كه به حضور بدل شود، در فقدانِ خود حس ميشود و خلاء آنچه بيان نشده باقي مانده جايش را به حضور يا معنا نمي­دهد». اين تعريف از خوانش صرفاَ مخاطب را در برنميگيرد و بازخواني متن از خود به عنوان اعتراضي به پروسهي خودِ متن را نيز شامل ميشود. هنگامي كه متن خود را مورد بازخواني قرار مي دهد و از ساختار پيش ساختهي خود نيز عدول ميكند، مخاطب لذتِ هم دستي را از كف داده و دچار بحران ميگردد و اين وجهي از تنهايي متن است.

   ادبياتِ اعتراض چنان با بينشِ سياسي (عامل بيروني) در آميخته كه تهي ساختن آن از اين بينش به بهاي حذف واژه‌ی اعتراض از قاموس تمام خواهد شد. شعرِ معترض متنی سياسي و افشاگر جلوه ميكند كه نافيِ هر سيستمي است. چنين شعري بسطِ معنا را در تقليل آن به لحنِ صريح و زباني ديكتاتورانه ميبيند و با يورش به عاملِ بيروني متن را به نفع آن مصادره ميكند. اين رويكرد به زبان شعر بارِ هدفمند و تعهدآميز را به زبان غالب ميكند و به آن به عنوانِ ابزارِ مبارزه مينگرد.

  اعتراض در شعر يك بازي فريبنده است. اگر طبق يك باورداشت شعرِ معترض را در ردهی اقليت قرار دهيم، اين اقليت هر چه اكثريتِ بيشتري را همراه خود سازد، به همان نسبت بار اعتراضياش نيز كمرنگ ميشود و در عين حال اكثريت (شامل متنهاي پيشين و جهان بيروني) كه متنِ معترض در مناسبت با آن ساخته ميشود از چنان نيرويي برخوردار است كه ميتواند در گذرِ زمان متن معترض را همراه و هم دست خود سازد. اين نيرو در اين گزاره خلاصه مي شود: جذبِ متنِ معترض به عامل اعتراض (اكثريت). متنِ معترض از يك تناقض اساسي در رنج است: از يك سو اعتراض به اكثريت اعتراضساز،كه به معناي ميل به جذبِ رايِ بيشتر است؛ و از ديگر سو ميل به ماندن در اقليت و سردادن نداي تنهايي. از اين جهت متن معترض بايد به خود نيز معترض باشد. به زبان خود و به شكل آفرينش خود، تا كثرت مخاطبان به قرار گرفتن در اكثريت منجر نگردد. بلكه كثرت تاويلها را به دنبال داشته باشد؛ كه اين يعني قرار گرفتن اكثريت در جايگاه اقليت و اندكي جابهجايي در تقابلگرايي ميانِ اين دو مفهوم. اقليتِ معترض اگر در جايگاهِ اكثريت قرار گيرد، مي تواند منجر به براندازي شود. اما اگر در جايگاهِ اكثريت قرار گيرد و اقليتِ خود را در اين جايگاه محفوظ بدارد، متني متکثر ميآفريند. 

  خدمتِ شعرِ معترض به زبان در واقع خدمت به اعتراض به عنوان كليشهاي زباني است. اطلاقِ لفظ معترض به شعر به پيروي از همان فريبي كه ذكرش رفت،   فروكاهنده است. شعرِ معترض با سردادنِ نداي اعتراض گامي به سوي خنثيسازي خود برميدارد. چرا كه پيشاپيش مشخص ميكند كه با چه نيتي پا به ميدان گذاشته و خود را پيشاپيش پيشبيني ميكند. اين امر نافيِ جريانِ اتفاقي و خود به خوديِ نوشتار است كه پيام را در پرانتز قرار ميدهد و مولف را تبديل به مخاطبي ميكند كه با بازخواني در آفرينش سهيم ميشود.

  ميتوان با اين تعريف اندكي از بارِ گناهان كاست: جريانِ خود به خودي و اتفاقي نوشتار كه با وقوف بر پيشينه آن را پس ميزند، آفرينندهي تناقضهاي معنايي، تاويلي و ... در زبان است. همان ذاتِ اعتراضيِ شعر كه با دستكاري در نظامِ خالق- مخلوق در اثر مديومي به نام مولف را به خالق- مخلوقي توامان بدل ميسازد. ديگر حربهي موجود در اين بازي طنز و كنايه‌ی دروني است كه در يك جابه جايي عصيان و آزادي را به عنوانِ كليشههايي دستمالي شده در خود فرافكني كرده و سرخوشانه در مرزهاي هجو پرسه مي زند. ادبياتِ معترض با كاستن از بارِ حماسي و انتقالِ آن به طنز تلاشي جدي در جهت فرو خوردنِ ذهنيتِ رمانتيك به خرج ميدهد.

  مخدوش شدنِ فاصلهي ميانِ شفافيت و ابهام پيشاپيش از متنِ معترض اثري واپس گرا ميسازد. متنِ معترض ميل به افشاگري را ارضا كرده و پرده پوشي را از فرديت حذف ميكند. اين نوع افشاگري از ترفندهاي اكثريتِ همآوا نيز هست. ذاتِ اعتراضيِ متن از اطلاقِ هرگونه لفظِ معترض به پس و پيش خود بي نياز است. براي او ابهام نيز حتا اگر در سكوت اجرا شود، نه يك نشانه و نمادِ سياسي، كه صرفاَ ابهام است. بر خودِ متن نيز پوشيده است. اگر چيزي بيش از اين در كار مي بود، حتماً در غياب هم رخ مينمود. اين حجمِ توخالي به قصدِ پركردنِ خلاءها و سطرهاي نانوشته غايب نيست. به دليل نمايش آن چه به حضور در نميآيد غايب است. بايد درجهاي از وضوح كه توهم  بيافريند و به ابهام منجر شود، وجود داشته باشد.

  شعرِ معترض انحراف (ناخودآگاه) را به خودآگاه ميكشاند و آن را در زبان به اجرا ميگذارد. سويهي ديگري از افشاگري كه ترس از افشاي لذتِ پنهان را نابود مي كند و با اين عمل دست به كشتار گونهي مهمي از لذت مي زند. غافل از اين كه شقِ مهمي از ذات اعتراضي مي تواند در ناخودآگاه حضور داشته باشد و طبعاً آنچه خودآگاه است ديگر به ناخودآگاه تعلق ندارد. ناخودآگاه حي و حاضر نيست و به چنگ نميآيد. اجراي اين فراريت اعتراف به ناممكن است كه جايش را به ممكن (خودآگاه) نميدهد.

  شعرِ معترض به رو بودن همه چيز (دست كسي را رو كردن) حساسيتي ايمانگونه دارد. اعتراض به رو بودن هميشه با ابهام جبران نميشود. بنابراين شعرِ معترض در پرانتز اتفاق مي افتد. حركتي به سوي ذات اعتراضيِ متن كه با قرار دادن اعتراض (معنا) در پرانتز گزينهها را بي پاسخ ميگذارد و جاهاي خالي را پر نميكند.

 

پانوشت: 

1–اين كه شعر به زبان خدمت ميكند يا شعر زبان است در خدمت زبان، در آراي انديشمنداني هم چون «پل ريكور» قابلِ پيگيري است. طبعا شكلِ رفتارِ هر متني با نگرهها ميتواند مختصِ جهانِ آن متن باشد كه نفي و اثباتِ آن را ميتوان در متنهاي ديگر پيگرفت.

 

 

دومان ملکی
منتشر شده در مجله گلستانه شماره 65 و رمزآشوب
بایگانی شده در:
مقاله

 

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر