ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

به بهانه‌ی انتشارِ نامههای فروغ به همسرش
شمايلِ فروغ و كارتپستالها

 

 

 

1

 آنچه خط کاریِ اين متن را در رابطه با اين سطرها روشن میكند نه خود فروغ، كه شمايل اوست. البته اگر فرض را بر اين بگذاريم كه فروغ صاحب هستیِ مستقلی نسبت به شمايلاش باشد. شمايل سوژه را در خود حل كرده و وجود مستقل او را محو می‌كند. چنانکه حضورِ مستقلِ شمايل بر تصوير موجود از سوژه حكم ميراند. شمايلِ فروغ القاگر زنانگي و جنسِ زبان زنانه است. زني كه تنهايی و طولِ عمرِ كوتاهاش شخصيتِ جاودانهاش را شكل داده و در مواردی آن را در حد يك تيپ تنزل داده است.

ارزشِ هر آنچه از اين سوژه عرصه شود هم سنگ حضورِ سنگين شمايل اوست كه  غيابِ وجودِ نابِ او را به شدت بر ميتابد، و آن را با حذف مترادف ميگيرد. نگاهِ   سانتي مانتاليستي به عمرِ كوتاهِ فروغ با آه و افسوسهايي ناشي از آرزوي طول عمرِ بيشتر يا استعدادي حرام شده همراه است، كه موجب ميشود حداقلِ آثار بازمانده از او را همچون بارقههاي نبوغي زودرس اما ديرپا تبديلِ به حداكثري قابل عرضه نمايند. شكستنِ شمايل چندان هم آسان نيست. سوژه هنگامي كه عميقاً خودش ميشود، بيش از پيش به شمايلِ خود ميخ پرچ ميشود. چرا كه وجودِ ناب او را شمايل برساخته از او شكل ميدهد. آنان كه شمايلي ندارند نياز به ساختن شمايل را در ديگري باز توليد كرده و به اين طريق خود را نيز ارضاء ميكنند. مرگِ سوژه در واقع حضورِ شمايلي است كه تافتهي جدا بافته بودناش را به رخ ميكشد. توهّمِ خودِ ناب به توهّمِ شمايل منتقل ميگردد و جاودانگي با خيالِ آسوده در ذهن ديگران حمل ميشود. اينگونه است كه رو شدنِ هر آنچه به دورانِ پيش از شمايل مربوط بوده از سريشِ شمايل در امان نميماند؛ به ويژه اگر در زير مجموعهاي وسوسهانگيز قرار گيرد: نامهنگاري، آن هم از نوعِ عاشقانه. خصلتِ پنهان بودگي در نامهي عاشقانه كه در خصوصيترين شرايط عمومي بودناش را به نمايش مي گذارد، بهانهي خوبي براي عرضه‌ی آن و تبديلِ آن به كارتپستال* است. اگر كتاب را شئی فراتر از شيء بدانيم كه گشودناش بر اثرِ تحريكِ ميلِ چشمچراني و تقويتِ آن است، كتابي كه حاويِ مجموعهاي از نامهها باشد اين ميل را دو برابر در خود نهفته دارد. چرا كه نامه نقطهي مركزيِ    چشمچراني و ارضاي اين ميل در هيأتِ عاشقانهاش است. متني آن قدر خصوصي كه در حسرتِ عموميت يافتن نوشته ميشود. تأكيد بر اين كه اين متن تنها در مصادرهي من و توست و هر عملي كه اين مصادره را بر هم زند و پاي شريك سومي را به ميان آورد مذموم شمرده ميشود، چيزي جز تائيد حضورِ ديگران به مثابهي كساني كه بايد در شمارِ خوانندگان و مطلعان قرار گيرند، نيست. آنچه ميان من و تو ميگذرد ميان ميليونها فردِ ديگر نيز گذشته. ترشحِ غدد كه ميل به يك تن را به عنوانِ تنها شمايل پرستيدني در عشق به اوج مي رساند.

متني که با نام اش زنده است: فروغ. و در گريز از اين نام ميتواند متعلق به هر نوجوان عاشق پيشهاي باشد. آنچه هر نوجوان و جوانِ پانزده تا ... سالهاي خريدارش است: نامههاي عاشقانهي فروغ، يا نامههايي كه پاره كردم از مريم حيدرزاده.  

2

 « ... اين بالشتكها را با نوار و پونز به چهارپايهها وصل ميكنيم و چينها تا روي زمين كشيده ميشود و به كلي چهار پايههاي چوبي زيرِ آن پنهان ميشود. »(ص83)**

 

نامهی عاشقانه بر تائيدِ نيازِ فقدان و دوري از معشوق بنا ميشود. فاصلهاي كه هرگز به صفر نميرسد و در خودش، يعني فاصله معنا مييابد. نفسِ نوشتنِ نامهي عاشقانه  اعتراف به نداشتنِ حرفي براي گفتن است. مسائلِ روزمره كه چاشنيِ قراردادي به نامِ عشق را در تكرارِ مكررات با خود همراه ميكند. تكرارِ اثبات. اثباتِ عشق در تلاش براي رفع شك به اوجِ خود ميرسد. اوجي كه به يك تنِ واحد ختم ميشود و ميل به مركزيت زدايي را در تلاشی نافرجام پنهان ميكند. نامهي عاشقانه را ميتوان متني مجزا از متنِ عاشقانه دانست. نامهی عاشقانه تلاشی احساسی در جهت کنده شدن از نوعی قید و بند و پذیرشِ استیلا و قید و بندی چند برابر است. اعتراف به محروميت و تمايلي كودكانه براي انحراف از هنجار و اين خيال كه عشق به يك تن تكرار نيست. به راستي نيز چنين است. عشق به يك تن بازتوليد تكرار است. يك كپيِ در نهايت موفق از الگويِ نامههاي عاشقانهي پيشين. اثباتِ آنچه درآستانه‌ی فروپاشي است، رسيدن به مرزِ لذت است تا حد احساساتيگري. بهاي خاص بودن تنهاييست، ولابد عشق اتفاقي كه در تنهايي ميافتد. وصال به تعويق ميافتد تا شعر خلق شود. اين تأخيرِ بيمارگون بر چند سال زندگي مشترك سايه ميگسترد. پرويز شاپور كه به قول گلشيري «موش و گربهاي ميكشيد»*** استقبال از فروغ و آثارش را بر نمیتابد. فروغ مدام در پي اثبات است، حتا در نفي: « هنرِ من فقط فحش دادن است ... من غلط ميكنم سرِ تو منت بگذارم و هنري را كه ندارم به رخِ تو بكشم(ص 162)». نوشتن معادلِ گناهِ بيعفتي فرض ميشود. بسامدِ همين چشمچراني است كه اقبال مؤلف را تعيين ميكند. گيرم گاه در جايگاه مانكني كه تشنهي نگاه است تا بي توجهياش جلوه كند.

و فروغ مينوشت. فقدان، فاصله و تنهايي را تبديلِ به متن ميكرد. يعني گامي به پيش در جهت تاريخ سازي. اما حتا در روشدن چيزهايي پنهان ميماند. فروغ همواره فرصتي براي مخفي شدن در دست داشته. فرصتي كه هيچ يك از همتاهاي او در اين هيأت از آن برخوردار نبودهاند. اين پنهانكاري شمايلِ او را تكميل ميكند. اما دريغي كه در پيِ اين همه ميآيد آرزويِ فراموشي است. اينكه اي كاش مثلاً اين نامهها تاريخمند نميشدند. نيست و نابود ميشدند. اين آرزويِ بيمعنا از خواندنِ نامههايي كه تصويري تينايجري از فروغ عرضه ميدارند ناگهان به ذهن ميآيد.   

3

« فكر ميكنم حالا ديگر اجازه دارم ترا همسرم خطاب كنم (ص90)»

 

خواندنِ نامهي عاشقانه چشمچراني براي بازنويسيِ آن است. سرك كشيدن ميل به همذات پنداري را تقويت ميكند. مخاطب به آن چه سالها قبل بازتوليد شده و از نظر پنهان بوده باز ميگردد و اين گنجينه را با ولع ميبلعد. او با توليد سر و كار ندارد، بلكه با الگوي مصرف يعني بازتوليد طرف است.

رو كردن چنين نامههايي در راستاي سياستِ نگاهِ متجاوزانه به هر تارِ موي بازمانده از تمثال است. از يادداشتهاي روزانه با درونمايهي فلسفي و عاشقانه گرفته تا تكه كاغذی حاويِ فهرستِ خريدِ روزانه. نظرگاهِ محققانه آنچه را كه خصوصي است تحويل عموم ميدهد و آنرا تبديلِ به سند ميكند. رو شدن يعني سندسازي؛ اما آنچه پيش از اين پنهان بوده صرفاً با تبديل شدن به سند عاري از ماهيت پنهان بودگي   نميشود. همچنان لابهلاي خطوط سرشار از ابهام و غياب است و چه بسا پنهان بودگي در روشدنِ اثر پررنگتر جلوه كند.

آيا اين نامهها ارتباطي با فروغ دارد؟ چشمهاي چرندهاي كه جملهبنديهاي فروغِ نوجوان را دنبال ميكند واقف است كه اين نامهها به هيچ وجه خصوصي نيست. عشق بر مداري چنان مكرر ميچرخد كه در جهانِ خصوصيِ هر فردي عموميترين عناصرِ آن در دسترس است. آنچه پنهان ميشود نيازي به آشكار شدن ندارد. از فرطِ وضوح و آشكارگي  پنهان ميشود تا همذات پنداري را در بازِي سرك كشيدن و چشمچراني دنبال كند.

ثبتِ نامههاي عاشقانهي فروغ به عنوان اسنادِ تاريخي تاييدي بر تعلقِ عشق به حوزهي عمومي و بيتالمال است. اين خيال كه عشق به يك تن تكرار نيست، فرضيهاي متعلق به عشق است و نه زندگيِ مشترك. اما تكرارِ اثبات و ساير نشانههاي نامهی عاشقانه گاه منجر به خروج از نگاهِ تك ساحتي ميشود. فروغ نوجوان از برآوردن حداقل نيازهاي خود (حتي قدم زدن در خيابان و شركت در محافل محروم است. فقدان، محروميت و فاصلهاي كه خمير مايهي آفرينش است. البته گويا متاسفانه. آزادي و رهايي كه سالها بعد در تقابل با اين فقدان معنا مييابد، فروغي ديگر ميآفريند. فروغي كه نوستالژي و فقدان را با خود حمل ميكرد و اين بار چاشنيِ تنهايي را بالفعل تجربه. تمايل كودكانه براي انحراف از هنجار (دلام میخواهد كاري كنم كه نقض قانون باشد (ص208)) تا پايان با او ميماند. پاياني نزديك براي تمثال زن شاعر در شعرِ فارسي. دعوت به بازخواني دوباره از فروغ و سندزدايي از او در دل سندپردازي ميتواند يكي از آغازهاي ممكن باشد.  

4

او زني بود كه ساعتاش را گم كرده بود. زمان برايش تنها در گذر از اين ابژه به آن ابژه ميگذشت. هرچند كه ميل به ابژهي شعر شدن در او بود. اما شمايلاش برخلافِ وزنِ مسلط در شعرهايش سايهاش را از سر متن کم نكرد. زماني برايش ساعت تو بودي. و حال تو جايگزين هيچ چيز نيستي. چون نيستي و ساعت نيز نيست. اين استعارهي پايان است. وقتي چيزي براي چنگ انداختن نيست، چه زود نوبت به شما مي رسد. پس به او چنگ بيندازيد تا شمايل بيدار شود. جز اين راهي نيست. دستدرازي به نيرواناي مدرن او و از اين راه به آرامش رسيدن.

 كافي است يك بار به ساعتاش نگاه كند تا صداي همه در آيد: ما همه استعارهايم، مثلِ خود «فروغ» كه مدلول مسلطاش تمثالِ زنِ شاعر در شعر فارسي است. اما او ساعتاش را گم كرده است و ما گويا اين را فراموش كردهايم.

 

 

پانوشت‌ها:

*ملهم از رویکردی دریدایی به کارتپستال.
**تمامِ نقلِ قولهای با ذکرِ شماره صفحه از: اولین تپشهای عاشقانهی قلبم، نامههای فروغ به پرویز شاپور، گردآوریِ عمران صلاحی و کامیار شاپور، مروارید، 1382.

***به نقل از مستندِ فروغ فرخزاد ساختهی ناصر صفاریان.

 

   

دومان ملکی
منتشر شده در مجله گلستانه شماره 68 
بایگانی شده در:
مقاله

 

 بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر