ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

شاعراني كه دوست ندارم(1)

شعر منصور اوجي، دست كم گرفتن ابتذال

 

 

 

  يك توضيح: گزاره ی  شاعرانی كه دوست ندارم  پيشاپيش موجد نگراني از وسوسه ي قرار گرفتن در تقابل با شاعراني كه دوست می دارم است. نوشتن مقدمه بر متون دنباله داري با اين عنوان فرعي ناشي از نگراني دومي نيز هست: ارجحيت نام بر متن كه عنوان ٌشاعراني كه دوست ندارم به آن دامن مي زند. در اين نوشته ها سخن از شعر است و ضمير متصل اول شخص در عنوان مي تواند از شخصي بودن انتخاب حكايت كند كه حق مسلم نويسنده است. نام شاعران كه در ابتداي هر نوشته مي آيد تنها شناساننده ي شعر آنهاست. مرا با نام كاري نيست و دوران پا دراز نكردن جلوي بزرگتر ها در متن به سر رسيده. شاعراني كه انتخاب شده اند تنها مشتي هستند نمونه ي خروار و بر حسب حال و حوصله ادامه مي يابند. اساس گزينش بر تثبيت شعر شاعران و البته بيش تر نام شان استوار است. گاه تثبيت نام منجر به تثبيت شعر مي شود. نام كافي است تا هر تراوشي در زير آن به عنوان شعر چاپ  شود و اين تنها مختص ما نيست. به قول  وونه گات: بله ، رسم روزگار چنين است. در اين ميان از جرياناتي هم چون شعر رسمي حكومتي كه تاکنون هيچ شاعري كه حتا ارزش پرداختن به دوست نداشتن را دارا باشد تحويل نداده، صرف نظر شده است.  تقدم و تاخر شاعران بر اساس رتبه بندي نيست.

شاعر و منطق دان فرهيخته ضيا موحد در بند پاياني شعري مي نويسد: بر سنگ گور من بنويسيد / مردم / ازبس كه شعر بد خواندم.ٌ اما همين شعر خود يك شعر بد است و شايد بي تعارف اصلا شعر نيست. هر چند كه مي توان از منظري رندانه نيز به تاويل آن پرداخت. يعني شعري كه در باره ي شعر بد است، خود بد سروده شده و از اين طريق شعر بد را به هجومي كشد و انتقام مي گيرد. هر چند انتقامي سردستي و آسان. به هر حال رسميت نام رسميت شعر را در پي دارد و اگر انتقادي خدشه اي به اين حاشيه امنيت وارد كند كه ديگر خودتان مي دانيد.

***

  منصور اوجي در خاطره اي نقل مي كند كه زماني شاملو شعري از او را در كتاب جمعه بازچاپ كرده و در پاسخ به چرايي اين عمل گفته: از اين شعرت خوشم آمد، واقعا شعر است.ٌ البته شعر مذكور را كه و خنجري قديمي نام دارد مي توان با معيارهاي دهه هاي چهل و پنجاه شعر دانست. شايد اين تشبيه:  تو گم شدي / چون شبنم شبانه اي در باغ سرخگل / و خنجري قديمي/ در قلب من!  شعرترين بخش اش باشد. اما آن چه اين شعر را در  حد اثري متوسط مطرح مي كند استفاده از عناصر شاعرانه و به حاشيه راندن شعر با همين عناصر است. يعني عناصري كه بر مبناي كليشه به عنوان عوامل شعرساز تلقي مي شوند بر خود شعر چيره گشته و تنها قادرند مخاطب احساساتي را مرعوب كنند . اين اما نمونه اي برجسته بود. نگاه اين متن معطوف به شعرهاي سال هاي اخير اوجي است كه رفته رفته و به اعتراف خودشان از پيرايه ها و آرايه هاي شعر ساز رها گشتند و در واقع ديگر همان مرعوبيت كودكانه هم از آن ها دريغ شد تا سادگي با ساده نگاري و ابتذال  خلط شود. ساده تر شدن شعرها و رها گشتن شان از بند آرايه هاي لفظي نه تنها كمكي به شعر شدن شان نكرده، بل كه آن ها را تصنعي تر و ساختگي  تر نيز جلوه داده است.

هوشنگ گلشيري  كه خود زماني در مقاله ي نسبتا مفصل به بررسي شعر اوجی پرداخته بود(2)، در مصاحبه اي  گفته: اوجي  حرام شد، چون دارد شعر توليد مي كند(3). به راستي نيز اوجي در اين سال ها يك توليدي كوچك به راه انداخته و به بهاي آب بستن  در متن توليد كرده و توليد كرده. شعر اوجي  عاشق تكرار و پرگويي است و هراسي از شاعرانگي ندارد:

 از شعر اول گفتم / در آن ديار دور / از آن معطر خشك / ريخته بر دوغ چوپان / در آن ظهر / در آن عطش / قومي لبريز / از آن خوش طعم / از آن  گوارا(4).

 تو گويي هر ريتم و  تكرار و هر موسيقي  كلامي را مي توان  شعر ناميد. جالب اين كه اوجي شاعري است عموما كوتاه نويس. اما در عمق  اين كوتاهي چنان زياده گويي نهفته است كه شعر  را مي توان هي موجز تر و موجز تر كرد تا چيزي باقي نماند. شعر اوجي علاقه اي  وافر براي پرداختن به خود شعر و شاعردارد. اما نه از نوع ارجاع متن به خود و مثلا اين شعر كه نام اش  شعر است:

 آب است  و روان است و روح و / گل گيلاس / و شعر ، لحظه برخورد سنگ است و آينه / و تكثر هزار چشم / و دان ريخته بر خاك است و پرنده ي مرده در قفس / 5

در جست و  جوي تعريف مي توان تا ابد ادامه داد وبراي همين در پايان شعر سه نقطه آمده. شعري كه مي گويد شعر چيست اما خودش شعر نيست. اگر چند سال دست ات بند خواندن و كمي هم تمرين در نوشتن باشد و قواعد و كليشه ها را در كف داشته باشي مي تواني روزي صد تا از اين چيزها توليد كني. شايد بزرگ ترين مشكل شعر اوجي دست كم گرفتن  شعر وز بان به بهانه ي نائل شدن به سادگي باشد. شعر او مي خواهد سادگي را فتح كند ودر عوض در دامي از اين دست گرفتار مي شود:

از ريزش پر پرندگانش مي شناسند / و از دگرگوني رنگ / برگ درختان / و از شكفتگي ياس ها / و مرنوي شبانه گربه ها /  پارس بي گاه سگ ها /  و سيري ناپذيري اشتهاي عنكبوت ها / / خزان در راه را مي شناسند - مي گويند -/ پيش از همه سالديدگان / كودكان / و شاعران جهان . 6

و يا : برده اند بستني را / آب نبات چوبي  را / ماشين هاي كودكي را / دوچرخه را / درس را / پست را / فيلم را / 7

 وقتي شاعر احساس كند به درجه اي  از فرهيختگي رسيده كه هر چه از قلم اش جاري مي شود شعر است، وقتي بر اساس تجربه ي پيشين بسرايد  وشهود و نو آوري در زبان را بگذارد در كوزه, نتيجه اش مي شود نشخوار شعر و رقيق شدن و رزرو  صفحه اي به نام شخص در هر مجله اي . مخاطب باید تا مغز استخوان كنجكاو و بي كار باشد كه نگاهي گذرا بر آن صفحه افكند . اوج لودهندگي اوجي در حس فخر و فرهيختگي شايد در اين شعر كه عنوان اش ٌسادگي در كلامٌ است نهفته باشد :

زلاليش، آب / شفافيتش، آينه / برندگي اش: / الماس / تيغ ماه / برهنه، چنين است شعر / برهنه، چنين/ - به كجا رسيده اي شاعر؟ كه مي سوزند در حسرتت شاعران / شاعران جهان؟ / به سادگي در كلام! 8

عدم تميز مرز ميان سادگي و سطحي نگري، بي توجهي به زبان و فرم، مفهوم گرايي  به سطحي ترين و مبتذل ترين شكل آن و خر فرض كردن مخاطب، تاويل هاي حاصل از خوانش چنين متني است. سادگي و پيچيدگي مولفه هايي تك ساحتي و  ثابت نيستند. در عين  نسبيت بايد دروني متن باشند، نه اين كه به آن تحميل شوند. نمي توان گفت كه سادگي مولفه ي شعر خوب است يا پيچيدگي. ممكن است  متني ذاتا ساده يا ذاتا پيچيده باشد. آن چه را كه  ذاتا پيچيده است نمي توان ساده كرد. نهايت سادگي مي تواند نهايت پيچيدگي باشد و بالعكس. و اين ها را هر شعري كه آفريده مي شود بازتعريف مي كند. فتح سادگي دشوارترين  كار روي زمين نيست. رسيدن به شهودي كه آفريننده ي ذات ساده يا پيچيده ي متن است، دشواري فراموش شده در آفرينش است.  همان كه قدما سهل و ممتنع اش مي خوانند. شعر اوجي اما كلا شعر و مخاطب وكلا هر چيزي را به مبتذل ترين شكل آن دست كم مي گيرد و حتا موفق نمي شود  از خود ابتذال هنر بيافريند. تشبيهاتي  هم چون زلالي آب،  شفافيت آينه، برندگي الماس و براي شاعرانه تر شدن تيغ ماه چه نسبتي با  شعر دارند ؟ جز اعتياد درمان ناپذير به كليشه ها و اولين و دم دست ترين تركيب و تشبيه سازي. تا مي گويي آب، زلالي به ذهن متبادر مي شود، تا مي گويي آينه، شفافيت و الي آخر. شاعر به  كجا رسيده اي كه همه حسرت تو را مي خورند ؟ به سادگي در كلام! آيا اين شعر است ؟ و تمام آن چه در مثال ها آمد؟ اين حرف ها را كه  ورود هر عنصري كه رنگي از لطافت و شاعرانگي دارد به متن، موجب دست يافتن به شعر نمي شود, هر نوجواني از بر است. سطرهايي هم چون: / گاهي از خود مي پرسم / در غروب هاي دلگير / موطن سرو كجاست؟ / موطن شراب / و بهار نارنج؟ 9 مي توانيد اين موطن بازي بي مزه را تا ابد ادامه دهيد.

علاقه به فلسفه بافي در اوج ابتذال معنايي از ديگر آفت هاي چنين شعري است:

 به كودكي / پرسشم اين بود:/ كلاغ ها به  كجا مي روند به غروب ؟ / و كبوتران از كجا مي آيند / به صبح ؟ / و به جواني: / كه چرا روي مي پوشد بهار/ با در آمدن تابستان؟ / و زمستان از كجا سر مي رسد/ به پائيز؟ /و حال/ پرسشم اين است: / كه جواني به كجا مي گريزد يكشبه؟ / و مرگ از كجا فرا مي رسد، به ناگاه ؟ / بي آن كه طعم كودكي را چشيده باشد و / پاسخ پرسش هايش را شنيده باشد/ آدمي.(10)

اشتباه نشود! ما با عميق ترين انديشه در يك شعر كودك يا كودكانه ترين انديشه در يك شعر عميق طرف نيستيم. ما اصلا با شعر طرف نيستيم. با دست كم گرفتن ابتذال طرفيم . رسيدن به ابتذال نيز به اين سادگي ها نيست.

پانوشت ها:

1. مجله نافه ، شماره 3 و 4 ، مرداد و شهريور 79 ، ص 23

2. در ستايش شعر سكوت ، هوشنگ گلشيري ، نيلوفر ،1374

3. مجله بیدار، شماره 1، تیر و مرداد 79، ص55

4. مجله دنیای سخن،شماره 83، دی و بهمن 77، ص57

5. مجله نگاه نو، دوره جدید، شماره 1، بهمن 81، ص66

6 و 7. مجله نافه، شماره های 18 تا 22(!)، 1380،ص69

8. مجله دریچه، ویژه شعر امروز.

9. مجله کارنامه، شماره 18، اردیبهشت 80، ص17

10. مجله فرهنگ توسعه، شماره 48، فروردین 80، ص 107

 

 

 

 

 

دومان ملکی
منتشر شده در رمزآشوب
بایگانی شده در: مقاله

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر