ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

من همه چیز تو هستم

و تو این را از من بهتر می‌دانی

دیروز وقتی در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها

دنبال عکسم می‌گشتی، فهمیدم

و بی‌ آن‌که پشت سرم را نگاه کنم

احساس می‌کردم دارد دور می‌شود همه چیز.

 

نه، این سینه‌ات نیست که گل داده

دکمه‌ی پیرهن‌ات شکل گل است

و من چه‌قدر درود می‌فرستم به طراحان

که خیال را برمی‌‌گردانند به حال اولش-

 

حالا از نبوییدن یک گل چه چیزی عاید آدم می‌شود؟

جز این‌که دکمه را باید باز کرد

و پیرهن را از تن درآورد.

 

از وقتی دنبالم می‌گردی

همه چیز دور می‌شود

اشیاء خواب می‌شوند

و من می‌ترسم از خواب

از این‌که خواب تو را نبینم

و از مرگ

و وحشت می‌کنم از این‌که بعد از مرگ

نمیرم
خواب ببینم

خواب تو را نبینم.

 

من هم مثل شما حس می‌کنم روزی خواهم مرد

مثل شما می‌ترسم از خیابان که رد می‌شوم

یادم برود سمت راست‌ام را نگاه کنم

شب ها ساعت را کوک می کنم تا از زمان استفاده کنم مثل شما.

 

آفریده نمی‌شود

وقتی همه چیزش مثل شماست

حتا صفحه‌ی حوادث‌اش

و اتاقش، که روی صندلی‌اش پیرهنی­‌ست

سر بر گل‌اش بگذارم

بتوانم گریه کنم

به خاطر یک آلزایمر کوچک.

 

 

 

 

    دومان ملکی
      منتشر شده در نگاه نو شماره 81 
       بایگانی شده در: 
شعر

 

 

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر